شعر غمگین
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر غمگین
بی سرانجام روی بالشِ خیس
تبرِ درد کودتا میکرد
همه جای اتاق خونی بود
انتهای مرا جُدا میکرد
چشم های همیشه بارانی
رویِ کاشی شبانه سُر میخورد
تَهِ دنیای باورِ مرطوب
نبضِ عکسِ جنایتی می مُرد
بین دندانه های فُرمالین
لبِ آغشته ی دُعا جان داد
بعد این، روزگار خواهد...
ذهنم در ییلاق و قشلاق است
و دلم نیز همراهش
که آدمِ تنها ،مسافرِ این دهکده است
و کتابی می نویسد به همان وسعت تنهایی خویش
که حریمش بی مرز است
و دلش در اسارت غربت
دنیا خود هیچ ست
و جهانش حبس جان های شماست!
من از شهر ارواح
شنیدم
کله ها با خاک گفتند
باد خزانِ نکبت ایام، ناگهان
بر باغ و بوستان شما هم بگذرد!
تو می دانی زین کاروانسرا
بسی کاروان گذشت
اگر نهصدو پنجاهِ نوح را هم اینجا بمانی
در آخر...
ماه پنهان شد، شب افتاد از نگاهِ نیمهجان
کوچه میپرسد ز پایم: «تا کجا، ای بینشان؟»
باد، آوازش شکست از روی بامی بیکسی
برگ افتاد و زمین پر شد ز بوی ناگهان
پنجره خوابیده در وهمِ غروب خانهسوز
شمع میسوزد، ولی خاموشتر از استخوان
دستهای خستهام در جستوجوی سایهاند
سایه...
چشم وا کردم، جهانم غرق خواب خام بود
آسمان آبی، ولی دلتنگیام آرام بود
باد میآمد، نمیفهمید درد شاخه را
برگ میافتاد و سهمش خاکِ سردِ شام بود
کوه مینالید، اما صخرهها خاموشتر
هر صدایی در گلو، شرمآلودِ پیغام بود
ماه میتابید بر دیوارِ پوسیده، ولی
نور او هم مثل...
گاهی ،
نگاهم
ردِ
نگاهیست
که
نگاهی
نکرد
و
گذشت
« مسککن »
من سالهای سال با آن واژه های سرخ
سر کردم عمری را که از هر سو گذر میکرد!
جای مسکن قطعه شعری میسرودم تا
تنها مسکن روی درد من اثر میکرد !
با واژه های درد گفتم حال و روزم را
بی شک خدا دائم به این...
چون شمع که میسوزد در گرد پروانه.
من سوختم از درد فراقت، خبرت نیست.
به چه میاندیشی؟
وقتی دلت میان هزاران رنگِ خیال،
در پاییز سرد خود گم شده باشد،
و هیچ ستارهای روشن نمیشود تا نشانگر راهت شود!
به چه میاندیشی؟
وقتی همه چیزِ درونت طوفان گرفته است
و تو میان این همه هیاهو و غوغا؛
نمیدانی چگونه، چرا،
کی و کجا زمین...
به رویاهایت برگرد
اینجا
سرزمین خواب های آشفته است
که همیشه به بیراهه ها می چسبد
به سوگ خود می نشیند
بی هیچ شرحی
و در تلافی نداشتن ها
تار درد به دور دیازپام ها
می تند
آینده...
نامهایست تا نیمهنوشته
که هر واژهاش
در لابهلای طوفان تردید
گم میشود...
در مسیرِ بینقشهٔ لحظهها
قدم میزنم
با کفشهایی از خیال،
بر زمینی
که شاید فردا
دیگر نباشد...
آفتاب،
در افقِ ناشناس
گاهی چشمک میزند
گاهی
خود را پشت ابرهای سکوت پنهان میکند.
و من،
با چمدانی از...
وقتی جهان،
مثل طنابی دور گردنم میپیچد
و صدایم، در گلویم دفن میشود،
نه فریاد،
نه گریه؛
فقط
چای میریزم کنارِ پهلویم
تا بخارِ خیال،
زخمِ بینامم را آرام کند.
دستم را دور فنجان حلقه میکنم
انگار دستانِ مادریست
که هنوز باور دارد
من کودکی خستهام،
نه زنی واخورده در...
در امتداد خیابانی
که نامش را از دست داده
چکمهها ، ردپای دیروز را
بیصدا میبلعند
پنجرهها
خواب کودکی را قاب میگیرند
که در دل آوار
بهسوی چراغی خاموش میدود
دیوارها
هنوز بوی مادری را دارند
که آخرین لالاییاش
در گوش باد میپیچد
و آنسو
در انتهای کوچهای سوخته
پرستویی...
هر بار که گفتم گذشت
گرفتار دیگری شدم،
زندگی گذشت ندارد،
آمده ام که هی مبتلا شوم..!
دست بردم به خودم تا که خودم را بکشم
شاید از درد خودم را به عدم وا بکشم
خسته برگشتم از آن مرزی که بین من بود
و خودم را به تهِ چشمان خودم دفن نمود
چنان دلتنگی و تنها
کو مونس ؟ !
کو یارت ؟!
که عمری در پی اش خوانی
به صد آهنگ حیرانی
تو با گیتار و یک جاده
تو و این حال بی تابی
چه داری
در نهان ای دوست
که می خوانی بگو با من
چـه دورانیـسـت فریادا، که دیگر همـزبانی نیست
مــیـان کنـجِ تـنــهـایــی، نـگاهِ مـهـربـانــی نیست
چه دورانیست،غـم افزون و دل؛پرخون و دیده تر
که حتی، آشــنایان را ز غمخـواری نـشانی نیست
بـه طاقِ ابـرویِ جانان ، نـمـانـده طاقـتـی درجان
ولی با ایـن هـمه، در دیدگان؛اشــکِ روانی نیست
دلا! بـیـزارم از ایــن زنـدگانـی،...
پیش از آنکه به دارم بیاویزید
از گندمهای خوشمزه برایم بگویید
آن گندمهایی که شریک بخت سیاه من و شمایند
آن گندمهایی که در غم من،
گردنشان را به دهان ملخها میسپارند
پیش از آنکه به دارم بیاویزید
دیدهگانم را بگشایید
با شمایم،
چشمانِ مرا باز کنید!
و اگر مَردید...
هر شب
در سردی نگاه لحظه ها
و دلمردگی ثانیه ها
دلم
به چله می نشیند
نبودنت را