شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
یک شب درون پیرهنت جا بده مرا
من راز سینه ات نکنم فاش با کسی
چون من کسی به مهر تو شایسته تر که نیست
اسرار سینه وا نکنی کاش با کسی
نم نم باران
همینکه دست تو را شادمانه می گیرند
هوای عطر گلی نوبرانه می گیرند
تمام شاپرکانی که با تو همراهند
پرنده های مهاجر که دانه می گیرند
به گوشه گوشه باغی تکیده از پائیز
دوباره با قدم تو جوانه می گیرند
کنار خرمن شن های خسته از طوفان...
من شکستم تا تو دل را نشکنی، اما چرا
می کشانی پای دل را با خودت تا ناکجا
من شکستم بی صدا اما نمی دانی چه شد
از کنارم می روی بی من چه آسان بی وفا
می روی بی اعتنا از شهر قلب شاعرم
می زنی خنجر به پشتم...
دوستت دارم چرایش پای تو،
ممکنش کردم،محالش پای تو
میگریزی از من و احساس من
دل شکستن هم ،گناهش پای تو
آمدی آتش زدی بر جان من
درد بی درمان گرفتن هم،دوایش پای تو
من اسیرم در میان آن دو چشم
قفل زندان را شکستن هم،سزایش پای تو
سوختم،آتش گرفتم...
بنویسید
بنویسید دلی تنگ گرفتارش بود
بنویسید سری منگ هوادارش بود
بیش از این حرف ندارم ولی فاش کنید
حرفی از آینه و سنگ سر دارش بود
آفتابی که سحر بوی اجابت می داد
عصر یک جمعه بیرنگ پرستارش بود
بین اشعار بجامانده تصویر و خیال
باز هم با غزل...
زندگی یک خواب سنگین بود
سال ها ماندم سر راهش خبر دارم نکرد
جان به لب آورده و آهنگ دیدارم نکرد
آنچه را دانسته ام از راه و رسم زندگی
کوله باری جز غم و آوارگی بارم نکرد
دلخوش پیغامی از او بودم اما ای دریغ
هرچه را دیدم از...
خانه ی این کدخدا هم عاقبت ویران شود
ظلم بی حد میکند نفرین عالم پشت اوست
اعظم کلیابی
بانوی کاشانی
دیوانه تو
دیوانه چو من باشد دیوانهٔ آن چشمت
با این همه بی خوابی همراهِ با حسرت
چشمان تو را دیدم دست و دلِ من لرزید
با این همه زیبایی اینگونه دلم ترسید
دل خانه خرابم کرد آشفته خیالم کرد
از بودن من بی تو اینگونه جوابم کرد
بگذار بِگِریَم...
لعنت به دو روز پست این چرخ کبود
لعنت به تمام بودهایی که نبود
لعنت به غزل ها که دلم با تو سرود
لعنت به من و آن که دل از سینه ربود
تا هست نفس، کنم نثارت لعنت
ای بر تو و آن ایل و تبارت لعنت!
لعنت به...
نفس نفس به هوای تو خو گرفته دلم
غزلِ ترانهٔ چشم تو کو؟ گرفته دلم
هنوز واهمه دارم ز خاطرت بروم
بگو که در تب وتابی، بگو گرفته دلم
قدم قدم بکشانم به خلوتت و ببین
که جز تو از همه شهر رو گرفته دلم
کسی که سهم مرا از...
چندیست مثل ثانیه ها هی لنگ میزنم
هی بیخودی به هر دری در میزنم
زورم به دستهای ظالم این روزگار نمیرسد
هی بیخودی به این قفس چنگ میزنم
به دو چشمی که مرا کرده گرفتار قسم
و نگاهی که به عشقت شده بیمار قسم
نشود لحظه ای از یاد تو غافل دل من
به تپش های دل منتظر یار قسم
همیشه باورم بوده که دریاد تومی مانم
کجارفتی وگُم گشتی نمیدانم نمیدانم
برقصان موج گیسورا رهاکن تاکمرگاهت
که...