شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
ابرِ آشوبم، اگر باران ببارد یا نبارد
آتشام در جان، چه سوزد، یا نسوزد، یا نبارد
باد میرقصد به شوق شاخههای بیپناهی
شاخه اما خشکلب، گر برگ ریزد یا نبارد
چشم در چشمم، ولی آیینهام بینور مانده
ماه اگر بر شیشهی شب هم بتابد، یا نبارد
سایهام در خاک میجوشد،...
چشم من در خواب شب، پیمانهی اشک است و آه،
میکشد در بادهزاران، دامن خویش از گناه
ماه با آیینهی دل، راز شب را گفته است،
میتپد در سینهی من، نغمهی خاموش ماه
برف بر دوش چنار افتاده چون پیرهنی،
مینشیند بر سرم اندوه بیپایانِ راه
مرغ جانم بسته در...
دلم از عاشقی سیر است ولله
از این دیوانگی پیر است ولله
از این با شوق لیلا زنده ماندن
مرا مجنون شدن دیر است ولله
دل بی صاحبم راهی ندارد
که این دیوانه دل شیر است ولله
چنان دنیا پر کاهی شده که
زمان از زندگی سیر است ولله
گهی...
از غصه یک عشق دل آزار نوشتم،
شبها من دل سوخته چون شمع به محراب،
بر حال پریشان،دل غمبار نوشتم،
عشق از غم صد پاره به دل خاطره می ساخت،
دیوانه چو پروانه پریدن دل من بود،رقصیدن مستانه به تکرار نوشتم،
دل بستم و از عشق غزل ها که سرودم...
به آغوشم کشیدی ناگهان، جان از قفس افتاد
قلم با دیدنت دیوانه شد، شعرم به رقص افتاد
🍃 𝓑𝓪 𝓷𝓰𝓱𝓪𝓶𝓮-𝔂𝓮 𝓭𝓮𝓵-e 𝓑𝓮𝓱𝔃𝓪𝓭 𝓖𝓱𝓪𝓭𝓲𝓻𝓲🍃
افتاد مسیرت به ره دل ، اما به دلم نیست توانی
یک عمر همه را صرف تو کردم شعر و غزل و شوق جوانی…
میان ماه من تا ماه گردون
تفاوت از زمین تا آسمان است
خداوندا ندانستی که یک ماه
درون این زمین و آسمان است؟
تمام این جهانت را بگردی
فقط یه ماه در این کهکشان است
میان ماه من تا ماه گردون
تفاوت از زمین تا آسمان است
همانند درختی در...
همیشه برایت چیزی کنار می گذارم
برای غافلگیر کردنت؛ تیکهی آخر پیتزا
در یک عصر بارانی؛ قهوه
و برای روزی که نبودم؛ شعر و قصه
#ستوده
دل و عـقلم نه یارند و نه دلدار
که آن انکار دارد این چه اصرار
بیـا دل دل نکـن ای دلــبرِ جـان
که باشد عشـــق بنـیاد همه کار
باران و آتش هر روز برای دلم
شعله میکشد یاد تو در این شبهایم
هر قطره باران که میچکد بر پنجره
میشوید غبار غم از چهرهی غمگینم
آتش عشقت در دل همچنان پابرجاست
میسوزاند وجودم را با یاد تو ای دوست
در این شبهای تاریک و سرد بی تو
میلرزد...
رنگ چشمم گر تو باشی، ارغوانی میشود
حال و روزم بی تو، گویی ناگهانی میشود
چشمهایم خیره میمانند بر در، بیدلیل
انتظارت، دلنواز و نردبانی میشود
اشکها بیمهریات را از نگاهم میبرند
لیک یادت در دلم، حکم خزانی میشود
عشق، دیواریست از موجی پریشان و لطیف
هر که محکم ایستد،...
برکه بودم، سایهای افتاد و خوابم را گرفت
بغض ابری آمد و آرام جانم را گرفت
چشم وا کردم، غباری در نگاهم ریشه زد
دردی از جایی گذر کرد و عنانم را گرفت
باد زخمی کهنهتر ساخت از گذرگاه خیال
موج برخاست و دلِ بیسرپناهم را گرفت
صبح آمد، پرده...
دل را به کمند رنج دمساز مدار
با ناله چراغ صبر را باز مدار
در سینه مکن شکایت از ناسازی
گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی
زندگیــ تجربه تلخ فراوان دارد
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خود جامعه اندوه مپوشان هرگز
که به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت غصه هم میگذرد ...
زندگی ذره کاهیست که کوهش کردیم
زندگی نام نکوییست که خارش کردیم
دلا زوجیـم کـه دوشـادوش نوشتیم
گهی نیش و گهی از نوش نوشتیم
کمـــال همــنشــین در مـــن اثـر کــرد
مــرام عاشقــی خودجــوش نوشتیم
رسالةٌ إلى نفسی:
أکلمکِ وأنا أبحث عن تلک الملامح المزدهرة التی کانت تسکن زوایاکِ...
أین ذهبت؟
لماذا لم أعد أراها فیکِ؟
هل ماتت؟
أم اختبأت خلف صمتٍ لم أعد أفهمه؟
أم أحلّ مکانها الذبول فی خریفٍ اسمه القدر؟
حتى ابتسامتکِ المزیفة التی کنتِ تتصنعینها أمام الآخرین،
ما عادت تُزهر کما...
تن تب دار شقایق
چه دل عاشق زاری دارد
در میان سنگِ سخت کوهستان
برو بیایی دارد
از معرکه بیرون نرود
خرد عشق بکارد
قد رسایش بدر آید
سر بر شانه دلدار گذارد
شوق دلدار ببیند
چند روزی برِ دلدار بماند
جان فدای عشق دلدار نماید
برگ برگش به دامانش...
شاید او که در صبحِ مهر
در پارک
مانند من
به تابی خالی خیره بود
یا نه،
شاید او که در بارانِ آبان
در پیادهرو
چترش به چترم خورد
یا نه،
شاید او که در عصرِ آذر
در تاکسی
هنگام سرودن شعری
کنارم نشست...
نمیدانم عشق
در تقویمِ پاییزی
چگونه...
او زن بود...
نه بافتهای از تار و پودِ ناز...
بلکه تنی که لباسش، بندِ تبعیض بود
و زخمهایش...
برگههای امضاشدهی جامعهای که
تنِ زن را ملکِ خاموشی میخواست.
سینههایش، نه مظهر زنانگی،
که میدان مینِ نگاههای قضاوتگر شده بودند...
و سیم خاردار،
فقط لباس نبود...
قابِ قانونِ نانوشتهای بود...
رفتش چنان که باد، بیهیچ اعتنایی
نامم ز خاطرش، چو گردی بر گذر افتاد!
چه دلگیرم
دوای درد می خواهم ولی از درد افزون تر
به سینه آتشی دارم از آهی سرد داغون تر
چه کردی با دلم یارا که در باور نمی گنجد
از آن دردانه نیکوتر از این دیوانه مجنون تر
دلی که در میان موج سیر و سرکه می جوشد
شقایق...
غصه های کات دار و سرکشت سمت من است
شادی بعد از گُلَت را با که قسمت می کنی...!؟