شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
💕💕💕💕
آمدی وقتی که دیگر بی نهایت دیر شد
آن جوانی که رهایش کرده بودی، پیر شد
آفتاب انتظارت آن قَدر تابید که
پهنه دریای عشقم عاقبت تبخیر شد
من همانم که پُر از شور رسیدن بود؟ نه
از تمام زندگی چشم و دل من سیر شد
شور و شوقِ...
شبی آهسته رفتم تا به کویش
که بینم مخفیانه خال رویش
ز در بالا که رفتم بهر دیدار
شدم مدهوش تا خوردم به بویش
گردنبند الله
شروه می خوانم برای عمر کوتاهی که هست
شعله می گیرم به پای بغض همراهی که هست
با سکوت بی سرانجام شب و یاد سحر
نغمه می سارم به وقت گاه و بیگاهی که هست
با شباهنگام سرد و خلوت ویرانه ام
قصه می گویم به گوش دلبر...
عاشق فصل بهار وگل وسرو وچمنم
شاعرم شاعر باران ونسیم سحری
عطر گلزار وپراکنده به هر رهگذرم
دل ودین باخته ی دلبر شیرین شکری
حس پاییزی من عشق بود همراهش
عشق شرح دگری بهر تو و من دارد
وهزاران غم واندوه است اندر راهش
عاشقی شور وشری خاص به دامن...
موج موهایت شبیه شعرزیبامیشود
خوب میدانم دلم یک روز دریامیشود
آرزوکردم توراچون رودهرجایی که شد
درمسیرقلب من یک روز پیدامیشود
دردهایم گرچه بسیارند امالحظه ای
باطلوع چشم های تومداوامیشود
روبروی چهره ات درآینه زل میزنم
تاکه دل ازعشق تو بی تاب وشیدامیشود
مهربانی کن به این دل،که هزاران سال را...
تاراج ..
بسمه تعالی
دست باید شست روزی از سر و سامانِ خود
خرج کمتر کن برای زینتِ ایوانِ خود
ساده لوحی که برایش شهوت انگیز ست خواب
خصم را بیدار می سازد به قصدِ جانِ خود
از تغافل گُل زند بر رخنه ی زندانِ خویش
آن که می کوشد...
« نیویورک»
درد به استخوان رسیده ؟!
نه؟
می خندم !
از ته گلوی بسته ام
با زهرِ لبخندم
رو به رو!
مثل نیویورکی که نیامدم...
مثل تهران که هرگز ترک نکردم...
ناخوشی
مزه ی هر روز است
می بلعمش
مثل قرص تلخی که اجباری ست
بخند!
بخند تا سرت...
الا ای دلبر شیرین، بیار جام و بنشان غم
که دل در دام عشقت شد، چو مرغی در قفس بی دم
به بزم یار بنشینیم و از می عشق نوشیم ما
که این دنیا فریبنده ست، چو خوابی در شبان مبهم
به هر کوی و گذرگاهی، ز رخسارت نشان دارم...
تو نباشی...
چه بخوانم که به پایان نبرد حوصله را
چه بگویه که زبانی نگشایی گله را
تو در آنسوی جهانی و من این سوی جهان
چه کسی خواسته تا طی نکند فاصله را
کو نگاهی که هوایی نکند جان مرا
کو نشانی که به مقصد ببرد قافله را
ما...
---
نسیم صبح بگو آن یار دلربا را
که از فراق تو گم کرده ام صدا را
به بوی زلف تو هر سو دلم روانه شد
که در هوای تو گم کرده ام وفا را
چو ماه روشن شب ها، تو بر دلم بتاب
که با حضور تو بینم همه...
---
ای دل به یاد یاری، هر دم ز نو بهانه
کز عشق او نمانده، آرام و دل به خانه
هر جا که او گذر کرد، گل ها به رقص آمد
چون بوی زلف او شد، مستی به هر کرانه
چون ماه شب فروزش، بر دل فروغ داده
در ظلمت...
---
نسیم صبح بگو آن نگار زیبا را
که دل ز دست برفته است و دیده دریا را
به هر کرانه ز عشقت نشان نخواهم یافت
که در هوای تو گم کرده ام تمنا را
به بوی زلف تو جانا، دلم به رقص آید
که مست بادهٔ عشقت کنم تماشا...
اگر آن یار دل افروز به دست آرد دل ما را
به جانش می سپارم من تمام عشق و سودا را
به لبخندش صفا بخشد دل و جان و روان ما
ز چشمانش بیاموزم همه افسون و معنا را
به هر کوی و گذر رفتم نشان از او نمی یابم...
دوش از بادهٔ عشقت به نوا آمد دل
شور و شوق تو به جانم ز صفا آمد دل
چشم مستت چو به دل راه نمود ای ساقی
هر چه دیدم ز تو، در حسن و بها آمد دل
در هوای تو ز هر غم به رهایی برسم
عشق تو مایهٔ...
دل از دست غمت ای ماه، به فریاد آمده اینجا
که هر دم با خیال تو، به بیداد آمده اینجا
به بوی زلف مشکینت، دلم آرام می گیرد
نسیم صبحگاهی را، به شوق یاد آمده اینجا
در این وادی پر از غم، دلم تنها نمی ماند
که هر جا بوی...
تو باشی
خوشا آن دل که دلبندش تو باشی
امید و لطف و پیوندش تو باشی
غم و شادی به قهر و آشتی ها
شکوه مهر و لبخندش تو باشی
حریم ساحت امن و امان است
جهانی که خداوندش تو باشی
در این جغرافیای بی نهایت
ری و بلخ و...
هرچند دنیا خالی از غم نیست خانم!
دیوار شادی هاش محکم نیست خانم...
تنها تویی! تنها تویی دلگرمیِ من
غیر از تو دیگر هیچ یادم نیست خانم
وقتی دلت می گیرد از بغضم، بدان که:
آدم بدونِ درد، آدم نیست خانم!
من روح کوهم با غرور خود، همان که
در...
بسمه تعالی
زمانی ، کار انسان می شود شیطان پرستیدن
ندیدن ، می شود خُفّاش را اسبابِ شب دیدن
به غفلت نگذران ، تا دامنِ منزل به دست آری
دو چندان می شود راه از میانِ راه خوابیدن
بهارِ خنده هایت را ، شبیه غنچه پنهان کن
که شوید صورتِ...
نکند عاقبتِ قصه ی ما بد باشد!
سر راه من و دستان تو یک سد باشد
نکند اِنَّ مَعَ الْعُسرِ نباشد یُسْرا
نکند جای خوشی، غصه ی بی حد باشد
نکند بوسه ی ما سوژه ی مردم باشد
نکند شانس در این عشق نخواهد باشد
نکند راست بگوید پدرت، در...
زندگی ذره ی کاهیست که کوهی ساختیم
متن را کرده رها ،حاشیه هایی ساختیم
زندگی هم چو عسل ،هم چنان زهر گذرد
ما خود این بازی پر پیچ به راه انداختیم
عباس رییسی
صدایِ موجت ای دریا برایم شعر زیبایی ست
پراز راز و پر از لذت همانند معمایی ست
صدف می ریزی ازخوبی به روی ساحلت هر روز
و بوی تازه می گیرد از این خوبی، دلت هر روز
در آغوشِ تو ماهی ها تمام لحظه ها شادند
به زیر آب و...