متن عاشقانه غمگین
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات عاشقانه غمگین
از صبح تا غروب لبِ پنجره فقط
کارَت شده ست محو تماشای او شدن.
ریختی ای دل به پای این وآن اشک ،ای دریغ!
دور تا دورِ تو جز مُشتی نمک نشناس نیست.
مِثل برگی زرد که افتاده از چشمِ درخت
واژه های تو شبیه قبل با احساس نیست
عاشق را برعکس کنی میشود قشاع.
قشاع : دردی که درمان ندارد:)
وقتی اشتباه میکنم دوستم داشته باش
وقتی میترسم بغلم کن
وقتی میخام برم جلومو بگیر
من به تنها چیزی که نیاز دارم تویی.
آرام میآمد تا خزان را به بهار تبدیل کند،
چنان من را درگیر کرد که آسمانم تیره و تار شد.
آمدنش بوی زندگی میداد،
مثل نسیمی که بر برگهای خشکِ دلم میوزد و یادم میآورد هنوز میشود سبز بود.
اما چه زود،
آن آرامشِ شیرین، به دلتنگیِ عمیق بدل شد....
دلم برای قدمهای رهگذرانِ عابرانِ پیاده تنگ میشود،
برای روزهایی که خیابانها پر از نفسِ تو بود.
یادش بخیر، وقتی بیدلیل میرفتی و من بیدلیل دنبالت میکردم،
نه مقصدی بود، نه وعدهای، فقط دل… که به هر قدمت دل میداد.
حالا خیابان همان خیابان است،
اما صدای قدمهایت را از...
بیا بمان نرو.
ڪه مرا میل زندگـے نیست بـے تو.
چشمانت دنیای من است
و من مبتلا به دنیاییم که انگشتانم محرومند
از لمست، بوسیدنت و بوییدنت.
خوشحالم از داشتنت
من کمی بیشتر می خواهمت
بیشتر از نجواهای شبانه
بیشتر از احوالپرسی های ساده
تو بگو چه کرده ای با دلم...
تورا گم نکرده ام
وهنوز فراموشی سراغم نیامده ست
اما لرزش لبها و تپش قلبم
مجال گفتن « می خواهمت »را ازمن گرفته ست
و شگفت آنکه در هر رگم « جان منی تو» جریان دارد.
شوق دیدار تو،
تکراری ترین دلتنگی ایست.
که به آن دچارم.
دمادم صبح بود که ناگهان شب ایستاد
به گمانم همان موقع
تو چشمانت را بسته بودی
چگونه انصاف است،
بدون تو زیستن.
شب...
به اندازی کافی طولانیست.
دیگر تو با نبودنت طولانی ترش نکن.
محبوب جانم :
از دل من تا وصال تو راه چندانی نیست؛
صبوری می کنم برای دوای که دردهایش
را تو می فرستی با کس نگفته ام با من چه
کرده ای؛ تا نور دیده ات شوم،
تا عیش باتو میسر شود مرا✨
سهم من این روزها؛ باتو بودنِ های بی توبودن است. 💕
قرن اضمحلال احساس و افول عاشقی
دوره ی اسکیزوفرن عاطفی،دوران ماست.
گیــــــراتَر از الکُل/
حتّــــی ترامادول/
با هر روانــگردان/
در هر مِتی مــازول/
چون قُلّه ی قلْیان/
در فتح هر قُل قُل /
از لحظه ی آغاز/
تا رد شدن از پُل/
باسرعت یوفو /
همراه با پاترول/
در هر کجا باشم/
از جاسک تا بابل/
ایلام تا مشهد/
از خارک...
راهت را کج کن
برگهای خشکیده نفس میکشند
تو شبیه چشمهایم هستی
دستهایت را به من بده
شانههایت پاییز را پر کردهاند
بگو
در این جنگلی که هذیان میگوید
چگونه میتوانم با رقص مه
چشم خورشید را نقاشی کنم؟
باید خود را پیدا کنم
تا فردا
با صدای چشمهایت بیدار...
بعد از تو
هیچکس بین من وسایه ات
پادر میانی نکرد
تا عشق رنگ دود گرفت و
خاکسترش را
پاییز فوت کرد....
پاییز
منطق ندارد
باچشمانِ سرمازدهات
فلسفه می بافد