متن عاشقانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات عاشقانه
بزرگ ترین دروغی
که به همه گفتم
این بود
که حالم خوبه!!
در چشم های تو
تمام دلتنگی ام جا میشود .
بگذار نگاهم به نگاهت دچار شود ...
خورشید سرش را گذاشته روی شانههای غروب!
دنیا را پشت پنجره جا گذاشته ام...
فنجان چایی بهانه است که زمان را متوقف کنیم.
دلتنگی را یک جا سر می کشم !!
بگذار عقربه ها از نقس بیافتند.
همین جا ...
کنار تو ...
جهان من زیبا میشود .
خواب
مرداب را
به هم ریخت «نیلوفر »
وقتی
قد کشید
از تباهی.
گاهی ارزش بعضی حضورها را زمانی می فهمیم که دیگر فرصتی برای حضورشان نمانده است. در زندگی، بعضی بیدار ماندن ها، به پای هم ماندن ها و دل سپردن به لحظه های ساده، بزرگترین شکل حمایت عاطفی اند؛ یعنی اینکه «بودنت برای ما مهم است».
وقتی عضوی از خانواده یا...
می خواهمت ،
اگرچه تلخ ،
شیرینت
می کنم.
هم می ترسم دوستت داشته باشم
آن وقت بروی و درد بکشم
هم می ترسم دوستت نداشته باشم
که فرصت عاشق تو بودن🤍
از دستم میرود و پشیمان می شوم
حالا تو بگو
چطور عاشقت باشم و درد نکشم
و چطور عاشقت نباشم و پشیمان نشوم . . .🪄💙
در نبودت
در گوشه ی زندگی
زخم هایم سرباز می زنند
تا قلبم به احترامت بایستد
آه
ای تصویر مبهم ،
کی ظاهر می شوی
در تاریک خانه ی دلم .
لااقل
مرور کن
دوستت دارم را
شاید
دیکتهٔ هر روزم
همین باشد.
جناب شعرهای من
آمدنت را خواهانم ...
هرگاه استخاره کردم خوب آمد
ولی ای خوب من !
چرا نمی آیی ؟
ماهی
چشمه را
بوسید ،
و
دل به دریا زد،
منم از لبت می ترسم.
من
قانعم
به دیدن گل های دامنت.
عشق
یعنی
من وتو دوشادوش
زیر یک چتر
تا خدا برویم.
آن گاه که سیاهی دریای موهایت
روی صورتت موج میگیرند
شاید دلشان
برای دیدن چشم های شیرین عسلی ات،
وقتی خمیازه میکشی و
دستانت را به دهانت نزدیک میکنی
حتما تک تک انگشتانت
دلشان برای عطر نفس هایت،
و وقتی صحبت میکنی
حتما گوش هایت
دلشان برای دفتر خاطرات صدایت...
سایه ات
همه جاهست
کجای جهان ایستاده ای؟
عشق
یعنی
دو استکان چایی
در
افق
من و تو
تنهایی.
ترسم که تو را بینم و از حال روم
این خفا بودنم از بهر جفا نیست ،مرو
دلبرا چشمت بسوزاند دل بیچاره ام
بس که آتش دارد این چشمان بی احساس تو
شماتت کردی و گفتی ،که دست از این سر دیوانه ام بردار
مرا با سر چه کاری اَست ،بدانی یا ندانی ،چشمهایت کارمان را ساخت
آخر این انصاف دوران است ،
که چون یک دم ببینم چشمهایت
ولی یک عمر در فکرش بمانم
دیدگان دیدی ندارد از برای دیدنت
دید من دزدیدی و باز نمیبینی که من میبینمت
چشم های وحشیت بند تو را آزاد کرد
گر چه بند بند شدم تاکه تو را رام کنم