متن عشق
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات عشق
در جان من ای یار تو منزل داری
زیبایی و عطر و بوی سنبل داری
آرامش جانی و خودت می دانی
ای عشق به دل تو آیه نازل داری
هر صبح دلم مست و غزلخوان تو است
رقصان شده و خمار چشمان تو است
در باغ غزل باز گُل افشان شده عشق
در را بگشا عشق که مهمان تو است
افطار می کنم
روزه ی عشقم را
به دعوت لبخندت
عشق اگر عشق باشد که هیچ وقت
با هر بهانه ای سریع از هم نمی پاشد جانم
کدام رابطه ای را دیده اید که چند روز رفتن نداشته؟
کدام دعوا را دیده اید که به هم نگفته باشند:دیگر
هیچ وقت نمی خواهم ببینمت؟اصلا دنبالم نگرد!
اگر دوستش داشته باشی،اگر خاطرش...
ردیف شعرهایم
صدای قدم های توست
بیا و با عشق بمان
من جانم را
برای قافیه
انتخاب می کنم
مجید رفیع زاد
من و تو تنهاییم و دور از هم اما دو دنیا داریم که یکیست تو دنیای من و من دنیای تو
با دوزبان و فرهنگ متفاوت اما زبان قلبمون یکیست زبان عشقه چیزی جز دوست داشتن بر زبون قلبمون جاری نیست ببین قلب با همین سواد دو کلمه ایشدوستت دارم...
فردای عشق
دیده بودم چهره ات را در تب زیبای عشق
لابه لای خلسه ای در پرده ی رویای عشق
تو سراسر جلوه بودی مثل قرص آفتاب
من ولی...غرق توهم غرق واویلای عشق
بعد از آن روزی که با آلاله ها کِل می زدی
چشمه بوی پونه می ریزد به...
دختر گل فروش
چند صباحی هست او را دیده ام
گل فروشی بود او را چیده ام
قصه من بهر عشق و عاشقیست
دل به دریا میزنم تا قایقیست
گفتم او را،رازقی های تو چند؟
گفتم او را عاشقی های تو کیست؟
سر به زیر انداخت رفت ان دورتر
گفت...
لبخندتان امید می بخشد به قلبم
این صبح را این کوچه ها را دوست دارم
با شوق می خوانم نمازم را و اینکه،
ممنونتان هستم! خدا را دوست دارم!
شعری نوشتم بعدها باید بخوانید
خانم! من خیلی شما را دوست دارم!
دنیای من این روزها سبز از تماشاست
سرشارم از...
دیدار تو از دور که مجسم شدنی نیست
یک آیه بیارید دل آرام شدنی نیست
می سوزم و می سازم و با این همه سوزش
خاموشی از این آتش عشقم شدنی نیست
پر میکشم از پنجره خواب به سویت
دیدار تو در خواب که آن هم شدنی نیست
بیهوده نکن...
حقیقت را
به حضرت دوست
به کتابش
و به آب و آیینه می گویم
که چون خوابی است بی تعبیر
قهوه ای بی شکر
و فریادی است
به زیر آب
مجید رفیع زاد
برایم مهم نیست
از بیرون چگونه به نظر می آیم
کسانی که درونم را می بینند
برایم کافی اند
برای آنهایی که
از بیرون قضاوتم میکنند حرفی ندارم
با خود می گویم
بگذار همان بیرون بمانند
ماها واقعا زود باوریم
میگی خب که چی ؟
دو دقیقه بخون حرفامو متوجه میشی !
مثلا یکیش همین خندیدن آدماست
اونقدر هم که نباید غرق باور کردن خنده هاشون بشیم ...
خیال میکنیم انگار از همون لحظه ی اول بدنیا اومدنشون
اوضاع بر وفق مرادشون بوده و همیشه آدمای...
دیگر میان شعرهایم
عطر سپید به مشامم نمی رسد !
صدای قدم هایت را نمی شنوم
فهمیدم که
میان عاشقانه هایم قدم نمی زنی
چون تو دیگر
بوی غزل می دهی
در حالیکه
من همیشه برایت
سپید می نوشتم
مجید رفیع زاد
تو خندیدی جهان زیبا شد از عشق
دلم آبی ترین دریا شد از عشق
قلم در دست من آمد به اعجاز
و دفتر سمت شعری وا شد از عشق
🟩 شاعر: سیامک عشقعلی
آخر همان شد که نبایدمیشد آخرهمان رفت که نباید میرفت
امروز همش این اهنگ رو تکراربود امروز لباسای تنم سیاه بود انگارکه لباسامم فهمیدن تو نیستی قلب دردو این بغضای لعنتی رهام نمیکنه مرورخاطراتت کارهرروزمه بی هوا ازخونه زدم بیرون تو دل بهار قدم میزنم گاهی نفسم با این آهنگ...