متن عشق
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات عشق
و انزلناه بر من عشق
شبی از دست چشمانت
هادی نجاری
ای حسرت جانکاه من ای عشق
ای درد من و آه من ای عشق
هم نیستی و هم همه جایی
دور از من و همراه من ای عشق
درمان نشود زخم غمت آه
ای خنجر دلخواه من ای عشق
از رنج تو آگاه نبودم
ای قصه ی ناگاه من ای...
قد کشیده اند
گیسوان من در عاشقانه هایت
تا که بی تاب کند تپش های قلب بی قرارت را
آن لحظه که در باد به رقص در می آیند
و عجولانه تیر عشق را بر قلبت روانه می سازند!
...
بهزاد غدیری شاعر کاشانی
همونطور ک داشت هیزم برای روشن کردن آتیش جمع میکرد سرشو آورد بالا و بم نگاهی انداخت و گفت؛ی کمکی هم ب من بدی بد نیستا...
چشامو تو کاسه چرخوندم و گفتم؛مگ تو ازم کمک خواستی؟!
هیزم هایی ک دستش بود رو ی گوشه جمع کرد و اومد سمتم،چن قدمیم...
𖣘☔️❦︎ من همون شهروندیم
که حاضره همه بهش شک
کنن و حذف بشه ولی طُ یِ
مافیا نبازی! :)
دیالوگ بدجنس ترین خوب من ♡•
نویسنده ریحانه غلامی (banafffsh)
با چشم اشک آلود خود این غصه را سر می کنم
دل را به دریا می زنم دیوانه محشر می کنم
با چشم دل می خوانمت ای جان که جانانم تویی
با این دل دیوانه ام شب را منوّر می کنم
عاشق شدم با دیدنت بیمار آن خندیدنت
لبریزم از...
چه خوب دوست شده ام با گلها...
می دانم شب ها حسن یوسف
با محبوبه ی شب راز می گوید...
و اقاقی ناز و غمزه هایش را از نرگس های باغچه تقلید می کند
و لاله به جز قصه ی عشق نمی خواند
و از کاکتوس تنهاتر...
گل سرخ پژمرده...
دلم را، آفریدی ، غم چرا در آن نشاندی
چرا در خانه دل، عشق را در جان نشاندی
چه سود از دل،چه سود از عشق،جانانم تو هستی
نشاندی عشق را جانا، چرا هجران نشاندی
بادصبا
همه میگفتن... بهش
نمیرسی! عاشقش نشو! اون
از تو بهتر تو زندگیش داره!
خلاصه که انقد گفتن و گفتن
که دستای من دیوونه شدن
و خفه شون کردن:)
دیالوگ دستهای دیوانه ♥️
نویسنده: ریحانه غلامی (banafffsh)
من تو پونزده سالگی
عاشق شدم... معشوق من نوزده
سالش بود و معروف ترین شاعر
جوونی که ازش تعریف میکردن...
اون موقع ها هیچوقت ندیدمش!
یعنی از نزدیک نشد ببینمش...
اما همین یه شعر مگه کافی
نیس برای عاشقش شدن؟!
معشوق ما غایب!
دلش در دل ما حاضر بود:)♡
دیالوگ...
ای کاش که پروانه ی زیبا باشیم
یا قاصدکی میان گلها باشیم
سرشار ز عشق تا سحر در بُستان
خنیاگر دل چو مرغ مینا باشیم
بادصبا
اولین بار که دیدمش...
تو جشنواره شُعَرا بود...
دستم خورد به لیوان آب پرتقال
ریخت رو پیرهن سفیدِ زیر کتش!
رنگم پرید... لرزیدم! مثل همیشه
گند زدم! همه یه جوری نگام کردن!
ترسیده بودن... الکی که نبود!
شاعرِ معروف بود! برنده جشنواره!
داشت گریه م میگرفت که لبخند
زد! دستمالی...