زندگی بادا به کام پاکدست پر تلاش هر که باشد او، به هر سویی از این دنیای ما
خیره سازد چشمها را رنگ زیبای خزان زنده بادا زندگی در آذر و مهر و اَبان
گر که غم لشگر برانگیزد که حالم بد کند تا پرنده، تا که گل باشد به دنیا، خوشدلم
سهم من با جوجه هایم از جهانت، ذره ای است ما به اندک تکه ای از مهربانی قانعیم .
شب، شب قدر است دانیم اندر این شب، بیشتر قدرِ قدر و قدر نعمت ها و قدرِ یکدگر
آفرینش، جمله اعجاز خداست آفرین بر خالق اعجازها
عشق، زیباست در ایام جوانی اما پای هم پیر شدن هم چه صفایی دارد!
آن قدَر چشم به راهم خبری شیرین را که همه روز پی دیدن یک قاصدکم
از هر که باشد و در هر کجای دهر زیباست مهر و، محبت ستودنی است
از میان نوحه و زنجیر و گریه بر حسین کاش گوشم بشنود پیغام آن آزاده را
بیهوده ببالد به خود آن شاخ در اینستا چون شاختر از شاخ بسی هست به عالَم!
غم به هر جا باشد اندر این جهان دور بادا از وجود کودکان
خوش به حال بوته ی یاسی که در ایوان توست می تواند هر زمان دلتنگ شد ، بویت کند
جز ناله به بازار تو دیگر چه فروشیم اینست متاعِ جگرِ خسته دکانها
اگر به هم نرسیدیم یادمان باشد که سقف غربت این عشق آسمان باشد
نه غمی می رود و نی هوسی می آید عجب ای دل که هنوزت نفسی می آید
دارم هوایِ صحبت یاران رفته را یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم
در دلم خواستن مرگ کسی نیست، ولی کاش هر کس به تو دل بست بیاید خبرش!!!
فخرم همه این بود که مطلوب نگارم افسوس که مطلوب خودم با رقبا رفت
عاقبت میهمان یک نفریم مرگ با طعم تلخ شیرینی
مانند مرد بر سر حرف دلت بمان بی هر حساب پیش مرا انتخاب کن
"شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟"
از زخم زبان و طعنه دلسرد نباش در شهر یکی تو را بفهمد کافی ست
کل طهران شده چشمان تو و قصهٔ تو حال شمران غمبار شده، عجب فاجعه ای!!!