متن زیبا
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات متن زیبا
خاطرم نیست
شبی،
چشم تو
در چشمه ی چشمم
نَبُوَد.
بر می گردی
یا
می گردی
در خاطرات شهر شلوغ ذهنم
تا مُردن.
جاده
نفسش برید
از بس
دنبال تو دوید.
من
عکاس خوبی نیستم
از دل
عکس می گیرم
نه از گِل .
تکّه تکّه های ابر را
بند می زنم
تا
دم بکشد
باران.
خیالت جمع
من
تو را
با هیچ کس
تقسیم نمی کنم...
دیوارها
کوتاه
شده اند
و
آرزوها
بزرگ
کودک احساس
از روی دیوار
حتّی
خیال هم
نمی تواند
بچیند.
کلاغ ها
هنوز هم
سیاه پوش
مرگ
هابیل اند.
مانده ام
چون
آخرین برگ درخت
نه میل ماندن دارم
و
نه میل افتادن
امّا
باد
بی رحم است.....
باد
زمینی نیست
گویا
از بهشت
برای پریشان کردن دل من
و موی تو
آمده است
شهرام کاظمی مرادی
خالق هزار ترانه برنا
کسی به آفتاب درونت کار نداشت
همه به سایه ی تو محتاج بودند
مانا
تا ریشه در خاک بودی،
گلوی وجودت را ستودند
وقتی شکفتی،
خارِ وجودت را شمردند.
تا بار دادی،
دست بر سرت کشیدند؛
وقتی پُر شدی،
سنگ سنگین تهمت را پرتاب کردند.
کسی به آفتاب درونت کار نداشت؛
همه به سایهی تو محتاج بودند.
شب که خودش را روی تو...
صبح
یعنی :
آویختن دستان خورشید
به گردن گُل پونه ها...
در هوایت
می شمارم
نفس هایم را
که به شماره افتاده است.
زندگی کن
برای مردن
وقت بسیار است.
گفتم
دلم را ، جانم را
اصلا تمام هستی ام را
فدایت می کنم گر قبول کنی..
گفت از کیسه خلیفه می بخشی !
این هایی را که شمردی متعلق به خداست..
شهرام کاظمی مرادی
خالقِ هزار ترانهٔ برنا
کمالِ مطلق، افسانهٔ جهان است؛
هر دل، گوهری دارد که در دلِ دیگری نیست،
و حسرتی که دیگری از آن رهاست.
خالق هزار ترانه برنا
شهرام کاظمی مرادی
دستِ آلوده، آیینه را متهم میکند؛
چهره را هرگز.
عمر ما که عمر نوح نیست
زندگی حضورجسم بی روح نیست
بودن باید با جان و دل باشد
زندگی بسته به یک تار مو نیست
خزان رسید وبرگ درختان را باد برد
بهار رفت و زندگی نیز مرا از یاد برد
رفتن بهار وشروع ناتمام فصل خزان
همه دلخوشی هایم را یکجا از بنیاد برد
شهرام کاظمی مرادی "خالق"
در این جهان، کمالِ مطلق سهمِ هیچکس نیست؛
هر کس گوهری دارد که دیگری از آن بیبهره است، و هر کس حسرتی دارد که دیگری از آن آسوده است.
به تماشای دریا ایستاده بودم
بی خبر
از جذر و مد عشقت..
کاش
انسان ها
مانند آسمان یکرنگ بودند