متن جدایی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات جدایی
نگذار که فاصله ها..
بینِ دستانِ من و تو جدایی بندازند.. (: 🤝
نویسنده:nazanin Jafarkhah
چجوری بهش فکر نکنم؟
من مثل ادمیم که یه جایی از بدنش درد میکنه
اون مگه میتونه به دردش فکر نکنه،که من بخوام به تویی که بند بند وجودم واست درد میکنه فکر نکنم؟
میگما دلبر
مگه میشه انقدر ادما نسبت به هم غریبه بشن؟
مگه میشه کسی ک یه روز قلبت واسش میزد و تنها دلیل زندگیت بود بشه غریبه ترین ادم زندگیت
مگه میشه قلبی که گرماش که از شدت عشق و علاقه بود و مثل یه روز شرجی لب ساحل بود...
در خیالم خاطرات آن زمستان مانده است
جای پای رفتنت در آن خیابان مانده است
بسکه دستان جدایی دست سردم را فشرد
دستم از لمس دگر دستی، هراسان مانده است
هیچ گنجشکی نمی فهمد زمان پرزدن
از چه ترسی شاخه ام این گونه لرزان مانده است
بار دیگر اشک هایم...
بُتا با من چرا تو بی وفایی
من از تو میرهم همچون هوایی
هوس دارم به بالینم بیایی
رهایم کن ز هجران و جدایی
اتل متل جدایی ... عروسکم کجایی
گاو حسن پریشون یه دل دارم پر از خون
عشقم رفته هندسون خونم شده قبرسون
یه عشق دیگه بردار یه دنیا غصه بردار
اسمشو بذار بچگی تا اخر زندگی
آچین و واچین تموم شد عمر منم حروم شد :(💔🥀
پدرم،،،
شاعر نیست...
رنج هایش را اما
می گِریَد،
می موید
با خودش زمزمه هم گاهی دارد
از زمان هائی خوب
پدرم،،،
شاعر نیست!
ولی از وزن \جدائی ها\ آگاه است
صاحب دفتر و دیوانی از\
\اشک\ است
پدرم می داند، می داند؛
(درد)هم قافیه ی (مرد)ست
سعید فلاحی(زانا کوردستانی)
نگاهی سرد بر این ساعت
کمی در حال خود ماندن
زمان درگیر یک کابوس
برایم می رسد \خواندن\
و میخوانم که : دریابی چرا نیستی ...
حمید پناهی زاده
بخار روی شیشه نفس های حبس شده، نگاه خیره شده به پنجره ها حکایتِ تلخ و شیرین گذشته
همه و همه
\حریف تنهایی\ مَنِه تنها می شوند.
پُشت میکنم به پنجره چشمانم را می بندم یک نفس عمیق میخواهم....
سردرگم می شوم میان خیال لَمسِ دستان تو....تداعی می شود تکرار...
سقف این خانه پر از ترک های پی در پی میشود.
فریاد می کشم بانگ عجیبیست ندای درون خویش را به خنجر کشیدن ، یا اینکه سخت بیدار ماندن و خیره شدن به نقطه ای که مرا به هیچ سمت سوق نمی دهد.
سخت است درگیر کسی باشم که هرگز...
به دل گفتم جدائی کن عجب هیهات کم فهم است
به سر گفتم تو راهی کن عجب هیهات حیران است
به دست گفتم تو کاری کن عجب هیهات کوتاه است
به پا گفتم تو راهی رو عجب هیهات لنگان است
بدو گفتم تو سمتم آی عجب هیهات مغرور است
به...
به دل گفتم جدائی کن عجب هیهات کم فهم است
به سر گفتم تو راهی کن عجب هیهات حیران است
به دست گفتم تو راهی رو عجب هیهات لنگان است
بدو گفتم تو سمتم آی عجب هیهات مغرورست
به تن گفتم تو سویش شو عجب هیهات نالان است