هنوز به آغوشی فکر می کنم که تنها به قدر خیال از آن سهم می برم کاش می دانستم کجایِ زمان ایستاده ام کجایِ دیر کجایِ دور
ترس یعنی باران بیاید من و تو زیر یک چتر باشیم! من با تو حرف بزنم تو نگاهم کنی بعد، باران که بایستد تو را از آغوشم شسته باشد! ترس یعنی تو فقط خیال باشی!
خوابت را آماده کن! یلداست وُ خیالِ بوسه ای طولانی در راه
هر جا بهار بود پُر از تو بود هر جا پاییز کنارِ تو بغضی شکسته بود مگر تو چند فصلی چه قدری که این همه، تمام روزهای جهان را گرفته ای؟ تمامِ فصل هایِ نابِ سطر هایِ ناز را انگار تو از خیال هم بزرگ تری
ڪاش میشد تورا از خیال بیرون ڪشید... ڪمی بوسیدت ڪمی به چشمانت خیره شد ڪمی موهایت را نوازش ڪرد تورا به آغوش فشرد و یڪ لبخند تورا مهمان شد...
گاهی سکوت اتاق ، خواب پنجره حتی بوی داغ اتو بر تن پیراهنم خیالم را پرت تو می کند و دل ناخودآگاه باز به روزهای دور می رود پی خاطره هایی که دیگر جان ندارند مثل خیال من که دیگر رویا نمی بافد آرزو نمی کند حتی دیگر در عطر...
هر کجا بروی، مرا خواهی دید، یک شب،تمام شهر را دیوانه وار با خیال ت قدم زده ام.
گاهی دلت می خواهد ؛ چمدان دل را ببندی ... ؛ و با بال خیال ؛ به یک جای دور سفر کنی ...شاید جایی که مرغان مهاجر می روند ؛ ... مهاجرتی بی بازگشت یا جایی فراتر و دورتر ؛ ... آنجا که سیمرغ افسانه ای اسطوره ها ؛ به...
رهایت کردم جانم... می شنوی؟؟ رهای رها... در میان ِ تمامِ خیالاتی که با تو تجربه کردم تو را رها کردم... حال با روحی آزاد به رویاهایم باز می گردم آنها همیشه با آغوش باز پذیرایم بودند... این آزادی را با جان و دل دوست تر می دارم از انتظار...
خیالِ خوبِ تو ، لبخند می شود به لبم ، وگرنه این منِ دیوانه غصه ها دارد! ️️️
هرشب خیالت که می آید جوانه میزنم سبز میشوم
در سرش رؤیایی ست به فراسوی خیال می تازد پنجره اش...! آریا ابراهیمی
خاطره هایت را آویز کرده ام به دامنِ خیالم؛ تا هر دَم می گردم به دورت... آن هم بگردد و بچرخد به دورم... اما افسوس... که زبانم از غم نمی چرخد و لبی باز نمی شود... آنهم این لبِ مانده از فراقِ لبخند... من با ترکِ دل ، درّه ی...
رویاهای رنگیم را به سقف خیال تو آویخته ام هر بار که دلتنگ می شوم رنگی از سقف خیالت می چینم و به لحظه های خاکستریم می پاشم عجیب عطرآگین می شود خیالهای رنگیم با یاد تو .
عطرتو ... هر" شب" میپیچد در، خیالِ من! چاره یِ من چیست؟ جز ... شب بیداری و تنهایی....
من خیال میکنم تو را ندیده ام تو هم خیال کن مرا نداشتی... این خیال را دقیقه ای فقط به خاطرت گذر بده. نه بیا از خیال بگذریم... درخیال هم تصور نبودنت مرا عذاب می دهد.
بعضی ها خیال می کنند دوست داشتن ساده است خیال می کنند باید همه چیز خوب باشد تا بتوانند کسی را عاشقانه دوست داشته باشند اما من می گویم دوست داشتن درست از زمانی شروع می شود که بی حوصله می شود که بهانه می گیرد که یادش می رود...
خیال دیدنت چه دلپذیر بود، جوانی ام در این امید پیر شد، نیامدی و دیر شد.....
تو آفتابی هر صبح می تابی بر پنجره ی خیالم و نور می پاشی روی سایه یِ تنهایی ام ... امروز را عاشقانه بتاب رؤیای من!
دستانم بوی عشق می دهند بوی انار و خرمالو ... آنقدر که کوچه های پاییز را دست در دست خیالت قدم زدم .
میان تمام آنهایی که نزدیکند اما دور نیستی اما نزدیک ترینی . . گاهی دلم کنج دنجی می خواهد و کمی سکوت تا بنشینم و داشتنت را قطره قطره یاد کنم که چطور تمام قد تکیه گاه ویرانه های دلم بودی و من دخترکی که رها از هر دردی روی...
چنان به هوای تو نفسم گرفته است که خیال میکنم -بغض- نامِ دیگرِ دوست داشتن است.
در سرم بافته ام با تو خیالی که شبی من سر موی تو می بافم و تو شال مرا
جه خومام رو تا چافو چم خاله هَمش خشتی پورده خیاله امرایم شلمانه کاسه کولن از خمام رود/تا چاف و چمخاله/همیشه با خیالِ پلِ خشتی ام/کاس کولی های شلمان