متن دلتنگی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات دلتنگی
سلام بربرادرانی که شانه های پدران تکه ای از وجودشان شده درروزگار سختی...
شهره شهر مشو تا ندهی بر بادم
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
از ازل تا ب ابد پای به عشقت بستم
لیلی قصه مشو تا نکنی مجنونم
شور شیرین ب فنا رفت ز هجر فرهاد
قصه ی عشق بخوان تا نبری از یادم
ب دخیل عشق جان را به...
مرا اینگونه میشناسی ،پریشان ،اندکی بی تاب
همیشه چشم در راه و کمی ویلان و سرگردان
مرا در قاب چشمانت ترحم بار میبینی
درختی نیمه خشک و زرد گرفتار غم و طوفان
تعارف میکنی یک سیر از آن عشق تو خالی
مرا در گوشه قلبت به سختی میکنی پنهان
غریبانه...
بعد تو، این خانه را سیلاب برد
آسمان خانه هم، ماهش مرد
بعد تو دیگر کسی ما را ندید
دلخوشی اندکم در نطفه مرد
سوخت پرستو و پرش را باد برد
آن چراغ چهارسو را خواب برد
گفت مینا کن صبوری، صبر مرد
کاسه بشکسته صبر دلم را غصه برد...
اهل کاشانم من
تا حدودی شاعر
تا همیشه عاشق
من پر از واژه و حرف و سخنم
مهربانم من و آیین دلم مهر وصفاست
من به مهمانی چشمان شما محتاجم
یک نگاه آرام یک سر سوزن عشق
یک تبسم ، لبخند
دلخوشم چون سهراب به صدای آبی
به پر پروازی...
مینویسم تا بماند یادگار
تا بگویم یاد باد آن روزگار
در نبودت
دوستت دارم ها
در تارهای صوتی ام گیر کرده اند
عنکبوتی
که هر روز زندان جدیدی می بافی
برگرد
و روی نعش صدایم
کاغذهایی از اشعار سپیدت را بیانداز
انگیزه روز
جدایی تاریک است و گس
سهم خود را از آن میپذیرم،
تو چرا گریه میکنی؟
دستم را در دست خود بگیر
و بگو که در یادم خواهی بود
قول بده سری به خوابهایم بزنی
من و تو چون دو کوه،
دور از هم جدا از هم
نه توانِ...
شب میآید،
با دلتنگی فراوان
. دلتنگی، مهمان ناخواندهای است که بدون در زدن، روی مبل می نشیند
و ساکت میماند.
سکوتش از هر فریادی بلندتر است
. به آسمان نگاه میکنی؛
ستارهها، زخم های کهنهی آسمانند که دوباره در تاریکی سر باز میکنند.
و تو در میان این همه...
شب را چه چاره باشد
با این هجومِ یادت؟
هر لحظهاش صداییست
از ردِّ بیقرارت...
خوابم نمیبرد، نه
دل را تو بردهای تو
در من هنوز جاریست
آن لحظههای نابت...
تا ڪے بـہ בلم حسرت בیـבار تو مانـב،
تا ڪے نگهم چشم بـہ راہ تو بمانـב.
احساسم نفس میزند
در بیهمزبانی
درد باید دلت را
تا که دردم را بدانی
خود را
به خواب زده احساسم
شاید
که رویایت را
ببیند!
با احساسی پاک
آفتابگردانِ نگاهم را
به آسمان دوخته
گرمای مهر میجویم
از درگاهِ آفتابِ مطلق
میجوید احساسم
عطرِ بابونهی آغوشت را
با امید رسیدن به آرامش
من
ستاره ستاره
عاطفه میچینم
از شمیمِ گلبوسههایت
و تو
نرم نرمک
در ترنّم بگیر
چکاوکِ محبّت را
از نبضِ احساسم!
چترِ دستانت را
سایهسارم کن
تا احساسم
رها گردد
از دستِ باران دلتنگی!
از خاک آمد،
آدمی که خود را،
به آب و آتش میزند؛
تا حسّ عشق ورزیاش،
با هیچ بادی،
در خاک نیفتد!
روزی که تمام خانه خالی شد
یادت را جا گذاشته ای
که به هر کجا پرتاب کنم
در حلقه ی چشمانم بیفتد
تا کلمات
واژه واژه
از چشمانم
به لبهایت بریزد
مسایل شور زندگی
در من شیرین شود
به بند کشاندم
سروادِ احساسم را
در تکرار هر روزهی مهر
اینک
دیوانِ دلم
جز ترجیعبندِ مهربانی
شعری ندارد
رودابهی احساسم،
محصور است،
در تاریکنای دژی،
استوار از نامهربانی؛
تنها،
سُنبلِ رها در بادِ عشق،
میتواند سَمبلی باشد،
رهایشِ احساسم را،
تا بینهایت پرواز،
در رویاهای عاطفه!
از احساس چه دیدی،
جز غم و اشک؛
که هنوز هم،
داری عطش،
برای بودنش؟!
سیبِ قلبت
سیبلِ دلم بود
کافی بود
لبخند بزنی
تا هوایی شود
حوّای احساسم
گلبوسههایت را
آدم استو
دلِ احساسیاش!