شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
همیشه برایت چیزی کنار می گذارم
برای غافلگیر کردنت؛ تیکهی آخر پیتزا
در یک عصر بارانی؛ قهوه
و برای روزی که نبودم؛ شعر و قصه
#ستوده
دل و عـقلم نه یارند و نه دلدار
که آن انکار دارد این چه اصرار
بیـا دل دل نکـن ای دلــبرِ جـان
که باشد عشـــق بنـیاد همه کار
باران و آتش هر روز برای دلم
شعله میکشد یاد تو در این شبهایم
هر قطره باران که میچکد بر پنجره
میشوید غبار غم از چهرهی غمگینم
آتش عشقت در دل همچنان پابرجاست
میسوزاند وجودم را با یاد تو ای دوست
در این شبهای تاریک و سرد بی تو
میلرزد...
رنگ چشمم گر تو باشی، ارغوانی میشود
حال و روزم بی تو، گویی ناگهانی میشود
چشمهایم خیره میمانند بر در، بیدلیل
انتظارت، دلنواز و نردبانی میشود
اشکها بیمهریات را از نگاهم میبرند
لیک یادت در دلم، حکم خزانی میشود
عشق، دیواریست از موجی پریشان و لطیف
هر که محکم ایستد،...
برکه بودم، سایهای افتاد و خوابم را گرفت
بغض ابری آمد و آرام جانم را گرفت
چشم وا کردم، غباری در نگاهم ریشه زد
دردی از جایی گذر کرد و عنانم را گرفت
باد زخمی کهنهتر ساخت از گذرگاه خیال
موج برخاست و دلِ بیسرپناهم را گرفت
صبح آمد، پرده...
دل را به کمند رنج دمساز مدار
با ناله چراغ صبر را باز مدار
در سینه مکن شکایت از ناسازی
گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی
زندگیــ تجربه تلخ فراوان دارد
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خود جامعه اندوه مپوشان هرگز
که به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت غصه هم میگذرد ...
زندگی ذره کاهیست که کوهش کردیم
زندگی نام نکوییست که خارش کردیم
دلا زوجیـم کـه دوشـادوش نوشتیم
گهی نیش و گهی از نوش نوشتیم
کمـــال همــنشــین در مـــن اثـر کــرد
مــرام عاشقــی خودجــوش نوشتیم
رسالةٌ إلى نفسی:
أکلمکِ وأنا أبحث عن تلک الملامح المزدهرة التی کانت تسکن زوایاکِ...
أین ذهبت؟
لماذا لم أعد أراها فیکِ؟
هل ماتت؟
أم اختبأت خلف صمتٍ لم أعد أفهمه؟
أم أحلّ مکانها الذبول فی خریفٍ اسمه القدر؟
حتى ابتسامتکِ المزیفة التی کنتِ تتصنعینها أمام الآخرین،
ما عادت تُزهر کما...
تن تب دار شقایق
چه دل عاشق زاری دارد
در میان سنگِ سخت کوهستان
برو بیایی دارد
از معرکه بیرون نرود
خرد عشق بکارد
قد رسایش بدر آید
سر بر شانه دلدار گذارد
شوق دلدار ببیند
چند روزی برِ دلدار بماند
جان فدای عشق دلدار نماید
برگ برگش به دامانش...
شاید او که در صبحِ مهر
در پارک
مانند من
به تابی خالی خیره بود
یا نه،
شاید او که در بارانِ آبان
در پیادهرو
چترش به چترم خورد
یا نه،
شاید او که در عصرِ آذر
در تاکسی
هنگام سرودن شعری
کنارم نشست...
نمیدانم عشق
در تقویمِ پاییزی
چگونه...
او زن بود...
نه بافتهای از تار و پودِ ناز...
بلکه تنی که لباسش، بندِ تبعیض بود
و زخمهایش...
برگههای امضاشدهی جامعهای که
تنِ زن را ملکِ خاموشی میخواست.
سینههایش، نه مظهر زنانگی،
که میدان مینِ نگاههای قضاوتگر شده بودند...
و سیم خاردار،
فقط لباس نبود...
قابِ قانونِ نانوشتهای بود...
رفتش چنان که باد، بیهیچ اعتنایی
نامم ز خاطرش، چو گردی بر گذر افتاد!
چه دلگیرم
دوای درد می خواهم ولی از درد افزون تر
به سینه آتشی دارم از آهی سرد داغون تر
چه کردی با دلم یارا که در باور نمی گنجد
از آن دردانه نیکوتر از این دیوانه مجنون تر
دلی که در میان موج سیر و سرکه می جوشد
شقایق...
غصه های کات دار و سرکشت سمت من است
شادی بعد از گُلَت را با که قسمت می کنی...!؟
اوضاع زمانه هَمِه جنگ است وَ کشتار
از روز ازل بوده چنین زشت وَ تکرار
از سنگ وَ شمشیر رسیدیم به موشک
بمب اتمی هم به میان آید و هشدار!...
لالاییِ رود چیست؟! خوابم نکنید!
در سایهی ابر، آفتابم نکنید!
گفتید بهارِ من همین نزدیکیست
با خشخشِ برگها مُجابم نکنید!...
دوست دارم
آرزوهایم را
روی لبهایت نقاشی کنم،
با زبانی از پرندگانِ خاموش
و رنگی که فقط در خوابِ ماهیان دیده میشود.
هر بار که بخندی،
چالهای از زمان
در گونهات دهان باز میکند،
و یک آرزو،
با چترِ نیمسوخته،
در آن سقوط میکند،
تا در طلسمِ دهانت
باران شود.
◽عدالت هم...
سفید کردیم:
من
موهای تو را
تو
چشمهای به در دوختهی مرا؛
میبینی!
«عدالت» هم
میتواند روزگار آدم را سیاااه کند
چه جوری ذهنمُ از
خاطره هات پاک کنم
کاشکی میشد قلبمُ
پای چشمات خاک کنم
دلم خراب عشقه
بی تو آباد نمیشه
تورفتی و واسۂ
مُردن آماده میشه 😭😭😭
صدای پایِ من
در کوچههای پیچدرپیچِ خیال،
میرقصد.
وَتَن،
خانهایست با پنجرههای باز،
که سیمرغش
در حلقهی زمان
هر روز
بازمیآید.