متن دلتنگی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات دلتنگی
آمدنت را
باد
فریاد می زند
و
فریاد را
«سکوت »
عاشقانه بر دوش شب
می بارد.
مُردم
وقتی افتادم
از چشم تو...
پرسید :
بعد من
با کی
درد دل می کنی
گفتم :
با خیالت .
تو نباشی
چه کسی
مرا «کیش » می کند .
در سایه ی درخت
با شاخه های بید
رؤیا می بافم
برای پرنده .
«سایه»
عاشق « نسیم» شد،
نسیم
در گرما گم شد
و من
به دنبال سایه
تمام بیابان را گشتم،
کاش
با رفتن تو
دل
نمی رفت
دنبال خاطراتت.
باید
گریست ، نان را در زباله
و آب را در دستان زخمی دختر گل فروش
تو نباشی
جانم تنهاست
عشق بی معناست
و چشمم موّاج ترین دریاست
امان از روزی
که
نفست را هم نفست بگیرد
تمام ثانیه های دلتنگی را
می شمارم
تا باران
به فریاد دل شکسته ام رسد
با یک پیام....
من زخم های بسیاری به تن دارم
اما تو زیباترین زخمم هستی
عزیزترین و عمیق ترینشان...
چرا روزگار مرا از دیدن تو محروم کرد او که می دانست بی تو من تمام در وپنجره ها اتاقم را می بندم وپرده ها را می کشم وتا ابد در تنهایی خود می مانم
هنگامی که آفتــاب
بار دیــگر
از پــشت کوهای به خــواب رفته
ســر برآورد
نــسیم صبــحگاهی
دلتنــگی نــبودنت را
از پنــجره ی چشــمانم می زداید
و چــکاوکان از آمــدنت می خــوانند
خــواهی آمد
و چشــمان خــسته از انتظارم
در نــگاه پر از آرامش تــو
همــچون کودکی
آرام می گیــرند
نمیدانم
آتش از سیگار شروع شد
یا از دلتنگیای که سالها
در انبارِ سینهٔ زخمی ام
قاچاقی زندگی میکرد.
اگر مرگ به سراغم آمد...
و همدیگر را ندیده بودیم،
فراموش نکن که من...
خیلی دیدنت را آرزو میکردم!
حکم تقدیر چنین بود که در دفتر عشق
سهم ما را زِ جهان ، حسرت دیدار کُند... 💔
شبـــــ شایـــد تمــام شـــود،
امــا دلتنــگی هــای هــر شبـــ تـــو، نـــه...
هر شــب
غمــت گل مــی دهد
در لحــظه های دلتــنگی ام
و تــمام وجــودم
پــر می شود از حــس با تــو بودن
ای کاش بــرای همــیشه
در کنــارم بودی
و در کنـــارم می ماندی
آنقدر دلتنــگ تو ام
که بــارشِ بارانِ خیـــالت هم
نمی شــویَد غبـــارِ دلتنگی ام را
ای کاش مــی آمدی
تا از آســـمانِ دلـــم
ابـــرهایِ ســیاه
می کوچــیدند
و آفــتابِ عشــق
می دَمــید بر ســرزمیــنِ دل
بگذار هر دیوانه نگاهت کند
ولی نگذار یک نگاه دیوانه ات کند
نشسته بودم توی اتاق
با یک فنجان چای که سرد شده بود
و کتابی که صفحهاش را گم کرده بودم.
و نگاهی خیره به ساعت که ساعت را نکاه نمی کردم
ناگهان فهمیدم دلتنگی
یعنی همین
که همه چیز سر جایش است
شاید هم تو در اتاق ، ولی تو...
آرامــشم
وابســته است به چــشمانت
چشــمانی که نگاهــشان را
مــدتی است که
از چــشمانم دریــغ کرده ای
دســتانم دلخــوش
به دســتان محــکم و مردانه ی توست
اما افســوس که با رفتنــت
دســتانم هر شــب
دســت در دستــان دلتــنگی
در کوچــه پس کوچه های خیــال
تا سپــیده ی صـــبح
بی تــو...