شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
«مرا دریاب»
مرا دریاب و از عشق خودت سرشار کن لطفاً
و گاهی عشق خود را مثل من اقرار کن لطفاً
تنم بیمار شد از دوری ات هر لحظه میسوزد
دلت را خانه ی امنِ تن تبدار کن لطفاً
تمام خوابهای من پر از کابوس و تنهایی ست
مرا از...
بافتم نام تو را ؛
بر همه ی بود و نبود
میشود همچو تویی داشت
و شعری نسرود ..!؟
..
..
بهزاد غدیری
ای وای بر آنان که احسان را نمی فهمند
ماندن به روی عهد و پیمان را نمی فهمند
سخت است حتّی باورش امّا خطاکاران
بعد از خطا معنای جبران را نمی فهمند
ای وای بر آنان که در دنیای احساسات
احساس پاکِ عشق سوزان را نمی فهمند
وقتی قلم در...
«سکوت بغض»
چه سکوتی گرفته بغضم را
انگار که مرده است بیخ گلو
می فشارد حنجره حرف را
تا صدای سینه را خاموش کند ...
و آرام در خود فرو بریزد
تنهایی پر هیاهوی خیال را ...
کز کرده در کنج زندان سینه
و شوق آزادی را در خود کشته...
روی شانه ی باور
عمری گذشت و یاد تو در سر نهاده ایم
در جان خسته عشق تو دلبر نهاده ایم
گفتی به غمزه ای غم دل می بری ولی
در کنج سینه غصه ی دیگر نهاده ایم
گاهی بهانه کرده تو را در خیال خود
گاهی به روی شانه...
غم های تو یعنی هنوز هم حسی مانده است
یعنی پریشانی نکن ، تا سوزشی مانده است
این غمها یعنی تو تنها نیستی ای ستمگر
به مثل سیگارم بکش باز نخی مانده است
از تو همین سوختنم مرا بس ، که می بینم
در ابتدای دودهایم تابش نوری مانده است...
گر هم گله ای هست ، دگر حوصله ای نیست...
ور تحمل نکنم جور زمان را ، چه کنم ؟
نسرودی آیا؟
غیر من رو به کسی در نگشودی آیا
دیده ای را به غمت تر ننمودی آیا
با چنین مهر و وفایی که تو دلبر داری
غصه از خاطر دیگر نزدودی آیا
شاخه لبریز دلآشوبی شهلایت شد
طاقت از سرو و صنوبر نربودی آیا
باد سرگشته انفاس مسیحای تو...
بعد از تو روزها روزهای قشنگی است
بی تو دیوانگی ام مجال قشنگی است
کلاف غم ات دور گردنم میچرخم
بعد از تو سر گیجه حس و حال قشنگی است
هذیان گذشته را بالا میاورم
بعد از تو سر در گمی سوال قشنگی است
گیجم...گلوی خواب و رگم را بریده...
چارفصلِ شکوفائی ی شعرهایم
بهارانه ی \چشم های تو\ بود!
...
حالا،،،
پژمرده اند شعرهایم؛
--وقتی که نیستی!
سعید فلاحی(زانا کوردستانی)
سپید گم شده است و سیاه گم شده است
پیاده باز به دنبال شاه گم شده است
مسیرِ رفته، از آغاز رو به بن بست است
دروغ گفته اگر گفته راه گم شده است
مسافری که در آن ایست گاه منتظر است
مسافری که در این ایست گاه گم شده...
من می دانم که تو نیستی
می فهم که رفته ای
اصلا پذیرفتم که نبودی،حضورت توهم من بود
اما نمی دانم اینها را چطور به شعرهایم حالی کنم که وزن و ردیف و قافیه شان همه از تو بود
سازهای آبی -سولماز رضایی
چه بلایی ز غم و عشق تو آمد به سرم
کاش از مهلکه اش جان به سلامت ببَرم
از شب رفتن تو، گفت دل عاشق من
باید هر لحظه به تن، رَخت محبت بدَرم
از همان لحظهء اول که به هم خیره شدیم
تا کنون از خودم و زندگی ام...
تشنه ام جرعه ای آب بده
سینه ای در شهر سوخته ، سوخته ام هوا کجاست ؟
آب کجاست ؟ طبیعت کجاست ؟
طراوت کجاست ؟
جوانی ، ایمان ...
تکه خالص مردانگی ام کجاست ؟
وقتی شنیده ها جایگزین دیده ها می شوند !
حقیقت کجاست ؟
عید قربان
دل بریدم از همه تا جان و جانانم شوی
دلبر و دلداده ی پیدا و پنهانم شوی
کوچه کوچه آمدم از انتهای شهر شب
تا شعاع روشنی از ماه تابانم شوی
من خسی بودم که در میقاتی از دلدادگی
آمدم تا مقصد و ماوا و سامانم شوی
بر...
کاش می شد که شبی از دلِ باران برسی
در عبور از گذرِ خیس خیابان برسی
حسرت تابش مهتابِ رُخت مانده به دل
کاش یکباره سحر، از پسِ طوفان برسی
مانده ام حبس ابد در شبِ سلّول غمت
تا به فریاد من این گوشهٔ زندان برسی
گر نباید که مرا...