امان ازاین دل دیوانه، هجران را نمی فهمد ندای این رخ زار پریشان را نمی فهمد چنان بنشسته در کویش که گویی یارمی آید ولی آن بی وفا بشکست پیمان را، نمی فهمد بیا ای نازنین یارم، که بی تو دل نخواهد ماند دوای درد او وصل است، درمان را...
رهایی نمیپذیرفت تن من ز تو ارام نمیگرفت ذهن من لحظه ای تهی ز تو شور و مستی من میبارید هر دم زتو فکر من خسته ز هرچه الا ز تو دل مرا مرور میکرد یاد تو چشم مرا میشست عشق تو قلمم مینوشت هر آن ز تو چه کردی...
تا که پابَندت شَوم، از خویش می رانی مرا دوست دارم هَمدمت باشم ولی، سَربار نه
عقاب و کلاغ و درخت پیر فصل، فصل زرد پاییز است آسمان دلگیر و خاموش و زمین سرد و غم انگیز است روی عمر سبز جنگل، گوئیا پاشیده بذر مرگ همچو اشک آن سان که انسانی به حسرت روز تلخ احتضار خویش می چکد از چشم جنگل، دانه های برگ...
درحسرت چشمان تو / همچون کویرتشنه ام معشوق من نظاره کن / من زیرتیغ دشنه ام
بی قافیه با من حرف بزن بی هیچ کلامی که بوی شعر دهد دلم برای سادگی های بی ریا تنگ شده است.
گفتم بی تو این عشق سامان ندارد باز آی بودن که تاوان ندارد گفتم ای بهارم کنام باز آی پاییز ماتم این عشق پایان ندارد رفتی کجا گشتی کجا بندرت کو حسرتت سخت است آسان ندار در دل خزان گذر دارد این عشق بیا که دل تاب طوفان ندارد گفتی...
دیگر صلاح نیست بمانم کنار تو بدرود ای درست ترین اشتباه من
نام قشنگ زندگی غم شد، بدون تو حتی تنفس،مزه ی سم شد، بدون تو هرگز سراغ عشق را، از قلب من نگیر شب های من ، رنگ محرم شد بدون تو آن مبتلا بر چشم کالت،،،، تا ابد فقط دیوانه ای محتاج مرهم شد، بدون تو با قرص های خواب...
وقتی که اززبان / حرفی نشدبیان تک جمله ای به عشق / باخط دل نوشت
عشق دوم هم دروغ و هم گناهی دیگرست دل بریدن ها مکرر راه راهی دیگرست قلب هر کس خانه ی پاک خداوندست وبس عاشقی کردن بجز او اشتباهی دیگرست با نگاهی دل نبندی، گول احساست مخور جستجو کن، حاکم قلب تو شاهی دیگرست با صداقت دوستی کردی که هم رزمت...
قدِ خاموشیِ یک زیرگذر ، غمگینم مثل گنجشک ( که خورده به سپر) غمگینم رفتم از دست و نیاورد به دستم ، دستی… من ازین – دست " مکرر" ، چه قَدَر غمگینم سرو ماندم که جگر- گوشه ی پاییز شوم طلبیدند فقط سایه و بر... غمگینم... به چه دردی...
تو آفتاب و من آن ذره ام ز پرتو مهرت که از دریچه درآیم، گَرَم ز کوچه برانی
دل به دنیای تو دادم که تو دنیای منی ! نکند دیر کنی یا که دل از من بکنی ! بروی باز فراموش کنی یاد مرا ... پشت پا بر همه ی قول و قرارت بزنی ! یک نفر پشت همین پنجره ها منتظر است تا بیایی و شبی با...
عاشقی گفت که من پنجره را می بندم پشت این پنجره کمتر بنشین فرزندم او نمی آید و این تجربه را دارم من... پشت این پنجره من "هم" نفسی گم کردم
قسم به عشق ، که دنیای من اگر دنیاست بیا برای تو باشد هر آنچه در فرداست که عمر من ، صد و پنجاه سال اگر باشد تمام عمر ، فقط فرصتم همین حالاست به قدر لذّت یک لحظه چای نوشیدن به برکتِ گل سرخی که نقش فنجان هاست چقدر...
مرورِ عکسِ تو زیباترین یقینِ من است همیشه یادِ تو در چشمِ دوربینِ من است میانِ این همه غم دل خوشم که حدّاقل غمِ ندیدنِ «تو» حالِ بهترینِ من است چقدر عاشقِ آن لحظه ام که چشمانت نشسته آن طرف و محوِ آفرینِ من است زبانِ بازِ من و حرف...
چقدر عاشق و معشوق مرده اند، امّا هنوز هم که هنوز است عشقِ شان باقی ست
به شاعرانِ.. . ببخشید: ماعرانِ عزیز، بگو چه کار کنند این همه جوان عزیز که ذوق آینه شان کشته شد به سنگ شما؛ - کهن گراییِ تان - «در گذشته»گان عزیز! به آن بلاغت مجروح روح تان لعنت! چه ظالمانه تلف می شود زمانِ عزیز، برای نقدِ همان «اضطراب سبکی...
من آمدم به دنیا، دنیا به من نیامد من در میان اویم، اویی در این میان نیست مریم جعفری آذرمانی
در آتش یک ترانه می کُشت مرا هر روز به یک بهانه می کُشت مرا اول به نگاه زنده می کرد آن گاه با خنده ی عاشقانه می کُشت مرا
شده پاییز و بدون تو خزانم، چه کنم ؟! تیر پیکان غمت خورده به جانم، چه کنم؟! باز دلتنگی و شبهای دراز و غم یار می برد از دل من تاب و توانم چه کنم؟!
چاله ای خواهم کند،،، تا شعرهایم را، زنده به گور کنم... ♡ شعری که نتواند عاشقت کند، شعر نیست، - زخم است! لیلا طیبی (رها)
عطرِ تو تراود مگر از بسترم امشب کاین گونه گریزان شده خواب از سرم امشب چون تشنه پس از وصلتِ دریا و چه کوتاه از هر شبِ دیگر تک و تنهاترم امشب بیدار نشستم که غمت را چو چراغی از شب بِسِتانم، به سحر بِسپُرم امشب اشکت چه شد ای...