متن عشق
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات عشق
همهی حجم یک معنی ناب
خفته در کلام توست
با ترانه
با ساز و آواز
بیدارش کن
کاش
سنگنوشتهای میشدم بر پیکر کوه
که
حرف حرفم
تکلم نام تو بود
خبر تازهای از امپراتوری نور میرسد
به این کوچهنشینان ساده
که مراقب شب، دوام نخواهد یافت
با دو کلام ساده
عشق
آزادی
آب اگر بودم
به وقت نوشیدن تو
ذره ذره عوض میشدم
ذره ذره عسل میشدم
ای کاش
پیوسته و مداوم
در اندیشهی من
چون خیزش موجی مبهم از عشق نبودی
تا در تعبیر اصول ساده دلدادگی
چنین ناتوان و گمنام
نمیگشتم...
هـــــــــو المحبــــــــوبـــــــ
شدھ دلتنگ شوی چاره نیابی جز اشڪ ... ؟
من به این چارھ بیچارھ دچـــارم هــر شب
سزاوار پناه امن فرشتگان ترانهخوانیم
در سرزمین نور
و رهاییم از ناتمامی و تنهایی
روزهایی هست
برای شراکت وفاداری و ایمان
دوست داشتـــــن بعضـــــــــی آدمهـــــا
مثـل اشتبـــاه بستــن دکمــه هــای پیــــراهنـــــه
تــــــا بـــــــه آخــــرش نــــــرسی
نمیفهمــــی ڪــه
از همـــــــان اول اشتبـــــاه ڪــرده ای ....
رفت، بیآنکه در را محکم ببندد.
حتی خداحافظ هم نگفت؛ انگار فهمیده بود کلمهای نمانده که ارزش گفتن داشته باشد.
من هم دنبالش نرفتم…
نه از غرور، از اینکه میدانستم هیچچیزِ این رفتن قابل نگهداشتن نیست...
و حالا بعد از گذشت ماه ها گاهی
به جانِ افکارم می افتد که...
گفت جنگ بالاخره تموم میشه؟
گفتم اره دیر یا زود این اتفاق میفته.
دوباره گفت: فکر میکنی چقدرش مونده؟
جواب دادم:شاید یه ثانیه دیگه شاید هم تا لحظه مرگ.
گفت :من دارم درباره جنگ حرف میزنم که
گفتم:منم دارم درباره عشق حرف میزنم
کلافه شد و گفت: منو مسخره میکنی،حرف...
تو بر تارترین شبانهی زمین تابیدی
ستارهای من !
ای سروش اهورایی آفتاب
آموزگار معصوم نجابت
ای خیمهگاه گستردهی نور
سحرگاه گل سرخ
این خانه از نگاه تو روشن میشود...
تو را توصیف میکردم که مَردم مرحبا گفتند
پس از هر بیتِ شعرم آفرین را ،بار ها گفتند
همه وا حیرتا گفتند ، اما من نفهمیدم
که اینها را به چشمان شما یا شعر ما گفتند
من از اقلیم چشمان سیاهت شِکوِه میکردم
ولی آنها به من از خوبیِ آب...
`نظر تو`
*از یک نظرت قیامتی خاست*
*یا رب تو دَران نظر چه داری؟!*
> غزل_مولانا
💙💙✌️
یک نگاه معشوق چنان اثر عمیق و تکاندهندهای دارد که جهان عاشق را دگرگون میکند؛ و مولانای بزرگ از شدت این تأثیر، آن را به قیامت تشبیه میکند.
گرچه مستوجب صدگونه جفایی؛
بازآ...
درس ما این روزها ای بچهها درس وطن است
حفظ این خاکِ گران واجب شده تا جان به تن است
گرچه زخمی گشتهایم اما برای حفظ این خاک
لازم ار باشد همیشه میکنیمش سینه را چاک
کم ندیدیم این چنین جور و ستمها، کم ندیدیم
همچو ققنوسی ز این خاکستر...
ای دیدنت درمان من
دردم به درمان تازه کن
ای آخرین شادمانی !
ای هوای بارانی !
ای زورق رها در کرانهی دریای خیال !
چیزی در تو مرا به جاهایی میبرد،
که هرگز نرفتهام.
ازعشق تو کور ام و کور را
توانایی دیدن نیست
دیشب خوابت را دیده ام
تو بگو! تعبیرش چیست؟!
آیا قلب بیشتر از ذهن شایسته آلزایمر نیست؟
انگار
چیزی خراش میدهد
جدارههای سینه را
با هر آهی که میکشم
و هر بغضی که سر ریز میشود در گلو
از کلمات میترسم!
از کلمات «زیبا» می ترسم.
هولناک است واژگان زیبای بیمهر،
واژگانی که دم از زندگی میزنند،اما خود مرده اند.
میخندم تا درختی باز بخنداند مرا
شاید شکوفه ای در دلم جای گرفت و خزانم بهاری شد
شاید پرستویی مرا فراری داد.
شاید نسیمی دل انگیز مرا روانه ی چمن زار کرد.
میخندم تا به دنیای کودکانه ام دعوت شوم.
شاید عشق و دوستی را این بار از نو شناختم...
من پر شوقم برای زندگی وتو همان اشتیاقی مث نور بر تاریکی