متن اندوه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اندوه
باید
به آغوش بکشم تو را
دلم از اندوه
می لرزد..
اندوه
چون پرنده ای پر و بال شکسته می خواند فراز خانه ام،
دیگر این دل شبی نیست به نیایش ستاره چلچراغ نیاویزد،
فراز خیمه های خاک،
این گونه که فرو میشکنم،
کوه به فریاد است
و درخت اشارتی ست تا در سرا پرده سبز بنشینم.
برای دلی که بارانی...
آه...دلهامان اسیر حسرت و درد و غم است
سهم ما از زندگی دریای رنج و ماتم است
ما کم آوردیم از بس زیر سقف آسمان
زخم خوردیم از غریب و دوستانِ همزبان
نا امید و خسته از این بی مرامِ روزگار
مانده بر دلهایمان صد زخم کهنه یادگار
در هجومِ...
در نهایت من همانم
همان نخستین
شاید برای تو اولین نبودم ،ولی تو برای من اتمام این قصه عریض و طویل بودی
حال من ایستاده ام .در ابد...
ابدی که سرانجام من است
اینجا
در این سرزمین دور و روشن
در این پهنای دور از اجسام
دور از تمام معنی...
در هزار توی زمان گم شدم
نمی دانم به کجا می روم
اصلا مقصدم کجاست
تا کی قرار است بروم
فقط می روم
غم و اندوه به دنبالم افتاده
می خواهد مرا در خود غرق کند
در زادگاه ِ من..
نه خیابانی است و نه کافه های دنج
من اندوهِ تو را به صخره ها و کوهستآن می برم
🔹 [سردار ]
فارغ نمی شوم از اندوه
دیری ست حامله ام
چه بگویم ...
درد این کوه مرا خواهد کشت
آب آن اندوه بزرگ
چشم ها را خواهد شست
کوه کوچک ...
کوه غم ...
کوه بزرگ ...
شعر خوب ، شعر غم ، شعر غریب
چه بگویم ...
ما را خواهد کشت این درد عجیب
رعنا ابراهیمی فرد
به زبانی غیر مادری
با الفباهای بیگانه به مفهوم
لبریز از واژه های معلق
شعری خاکستری را
پیچیده در لفافه ی اندوه
برایت هجی خواهم کرد
که به هنگام سخن
زبان را در حنجره فرو بکشد
آتش فشان به گوش باایستد
رعد لکنت بگیرد
و سیل طغیان کند
میگریزم از...
(( نیمه تاریک اتاق))
در نیمه ی تاریک اتاق
تصویر تار زنی
که به سوگ شعرهایش نشسته بود
دیده می شد
بوسه های نکرده اش را
حریصانه
از شمشاد های جامانده در گل های پیراهنش
با لبخندی غبارآلود می چید
بر خاکستر سوخته ی خاطراتش
بر هجرت گرمای تنش
عریان...
کسی مثل تو که قلب مرا کرد ویران نکرد
انچه تو کردی با دلم چنگیز با ایران نکرد
خوش نشاندی داغ بر سینه ام دستت درست
باز هم چاره بر بیماری آن روح سرگردان نکرد
باغ ات آباد ای عروس حجله نامردمان
هیچ باغبانی میوه اش را این چنین ارزان...
سالیانی ست که مجنونِ حجابت شده ام
دیده ام روی تو و مستِ نقابت شده ام
سالیانی ست که در میکده ، اندوه کِشم
ساقی ام باش که من پا به رکابت شده ام
...
...
بهزاد غدیری (شاعر کاشانی)