هزار تنهایی در من است هر کدامشان دلگیر تر هزار دوستت دارم در من است هر دانه اش ناگفتنی تر هزار بار بمان هزار بار خواهش در من تکرار شده است عزیزِ از دست رفته ام به باد سپرده ام عطرت را بیاورد به حافظه ام سپرده ام خاطراتت را...
دست می بَرم بین خاطرات به روزهای دور و تکه ای بیرون میکشم صدای خنده ی تو از پنجره بیرون می زند ظهرِ گرمترین روز تابستان است درست همان لحظه که عشق شبیه افتادن سیب های درخت در حوض به قلب هایمان افتاد، تکه تکه از خاطرات بیرون میکشم شاخه...
دنبال من نگرد قصه تمام شد آن شب سکوت من ختم کلام شد دنبال من نیا من خانه نیستم با راز این سفر بیگانه نیستم دنبال من نگرد این یک ترانه نیست از تو بریده ام رفتن بهانه نیست دیگر تمام شد: عالیجناب من! طعم غلیظ عشق ماسید در دهن!...
میان دفترم برگ خزان دارم نمی فهمی به چشمم بعد تو اشک روان دارم نمی فهمی هنوز اینجا کسی با یاد تو شبها نمیخوابد درون سینه ام درد گران دارم نمی فهمی برایت می نویسم تا سحر شعر غریبی را ز دلتنگیِ تو داغی نهان دارم نمی فهمی اگر چه...
چطور می شود پوست غم را نشان بدهد لب خودش را گول بزند و چشم بگوید اتفاقی نیفتاده است سخت است پنهان شدن در لایه ای نرم و آسان است مخفى شوى پشت دیواری که به تلنگری فرو می ریزد آجری بردار و دور شو گریه ی های زن می...
یک مشت تردیدم که در باور نمیگنجم از بس گم ام روی زمین دیگر نمیگنجم پس می زند حتی قطار زندگی من را پُربارم و در کوپه ی آخر نمی گنجم ته مانده ی بغض غریب فصل پاییزم انقدر سنگینم که در آذر نمیگنجم تا بی نهایت میبرم اندوه رفتن...
فرقی نمی کند کدام لبه ی چاقو تیزتر است یا کدام مایع مشتعل تر زنی که نگاهش را از سوختن کبریت برنمی دارد سوخته است زنی که روی چاقو مکث می کند رگش را بریده است و او که با چمدانش خلوت می کند رفته است...
سوار بر اتوبوسی که از تو دورم کرد که بی تو بغض شوم دست های گرمت را... که حسرتم بشود لمس کردن موهات... که تن کنم کت خاکستریِ چرمت را... تو را مدت یک روز و چند ساعتِ تلخ ندیدمت جز در چشم های راننده که ناگهان وسط جاده عاشقم...
وقتی تصمیم به رفتن می گیری هیچ چیزی غم انگیزتر از تکرارِ بی رحمانه ی صدایی نیست که بی وقفه می پرسد کجای جهان از رفتنت تهی خواهد شد؟
تنها تو میتوانستی از میان کلمات مبهم اسمم را صدا بزنی و قطره های باران را بشماری تنها تو میتوانستی صدای خمیازه ی آفتاب بر تن کرخت بیدهای مجنون را از بر باشی و بر سر گل های باغچه قسم بخوری تنها تو میتوانستی مرا هنگامی که خیلی غمگین بودم...
از راه گم شدم که به راهم بیاوری بنشین قضاوتم کن! از این پس تو داوری! بگذار تا نقاب تو را دربیاورم تو، از خودم به گریه ی من مبتلا تری روح توام! کبود و شکسته، غریب و سخت رنج توام! نزول عذابی سراسری من انکسار روح توام در مقام...
ما دختر شدیم تا طره طره شب را به دستان قدرتمند معشوق بکشانیم... دختر شدیم تا چین چین دامنمان امن ترین جای دنیا باشد برای سری که پر از دردسر است... دختر شدیم تا سمبل زیبایی و احساس سمبل رقص و طراوت، و پر از شور و اشتیاق برای عاشق...
کنار من باش حتی اگر بهار نیاید حتی اگر پرنده ای نخواند حتی اگر زمستان طولانی اگر سرما نفس گیر حتی اگر روزگارمان پر از شب پر از تاریکی باز یکی با نفس هایش عشق را صدا می زند. دنیا پر از عطرِ بابونه است محبوبِ من! بیا بودن را...
وقتی پیام دادی چسب زخم بخرم کجای خانه بودی؟ کجای خانه احتمال زخم بیشتر است؟ در آشپزخانه لوله ظرف شویی گرفته بود از لجن؟ دل آدمی از چه می گیرد؟ در پذیرایی پرده ها را کشیده بودی؟ پرده ها را که می کشی نور است که محبوس می شود در...
مادرم می گوید جای دخترت پسر آورده بودی اگر بی گمان نسل گونه های خیس مان منقرض می شد.
شادا به این اردیبهشت های پر از تو شادا به خنده های نوبرانه ات به بوسه های یواشکی زیر یک طاق بنفش به بوی خوش نفس هایت به این اردیبهشت های همیشه با تو
شعر هم اگر نگویم مرا که هیچ گلی هم نامم نیست، و هیچ خیابانی به نامم چگونه به یاد خواهی آورد؟
گفتی: «کجا گشودم با غیر، لب به خنده؟» بگذار تا زبانم ای شوخ! بسته باشد
سبز می پوشی، کویر لوت جنگل می شود عاقبت جغرافیا را هم تو عاشق می کنی
شیرین لبِ من! فصلِ رطب شد، تو کجایی؟ خود را برسان، شب شد و شب شد، تو کجایی؟
او را به سر مزار خود می بینم تنگ است لحد وگرنه می رقصیدم
دکتر این بار برایم نم باران بنویس دو سه شب پرسه زدن توی خیابان بنویس دوسه روزی نه! دوسه هفته و شاید هم بیش سر نهادن به در و دشت و بیابان بنویس عکسی از این دل پژمرده برایم تو بگیر تستی از سینه ی افسرده ی یاران بنویس اسکنی...
گَرَم یاد آوری یا نه، من از یادت نمی کاهم تو را من چشم در راهم ...!
شُست باران همه ی کوچه خیابان ها را پس چرا مانده غمت بر دل بارانی من؟!