متن عشق
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات عشق
عشـــق؛ عینک سبزی است که با آن،
انســــان کاه را یونجه میبیند...
عشـــــــــق اگر عشـــــق باشد!
هم خنـــــــده هایت را دوست دارد،هم گریــــــــه هایت را . . .
هم لحظه هاے شادابے ات را مے پسندد،
هم روزهـــــــــــاے بــــــے حوصلگـــــــے اتـــــــــ را . . .
هم دقایق پر ازدحامت را همراهے مے ڪند، هم دقایق تنهایے اتــــــــ را . . .
عشــــــــق...
دلتنگ که میشَوَم
چه عاشقانه میبافم
خیالِ بودنَت را
در امتدادِ زندگی،
وقتی پیچیدهترین گرهها
به سختترین راهها میرسند،
آنجا که واژهها
در سکوت غرق میشوند،
و تمامِ داشتهها
به قامتِ پایان میایستند،
آنجاست که
تنها عشق
میتواند
آوازِ گمشدهیِ
آغاز را
نجوا کند.
روزگارم تلخ شد، شبزندهداری میکنم
با غمِ دیرینه هر شب سازگاری میکنم
گاه از هجومِ غصههای بیامانِ روزگار
با خیالِ خندههای دور، یاری میکنم
در جوانی سهمِ من از زندگی اندوه بود
با قلم، از دردِ خود آتشنگاری میکنم
خنده از لب رفته و اشکم رفیقِ هر شب است
من...
گویی این دل با نگاهت آشناتر میشود
سینهی ویرانِ من از عشق، بهتر میشود
در کنارِ تو غمِ دنیا فراموشم شود
تلخیِ ایّامِ من با خنده کمتر میشود
رنگِ لبخندت اگر بر لحظههای من نشیند
فصلِ سردِ جانِ من یکباره خوشتر میشود
شیشهی عمرم اگر با نامِ تو پیوند خورد...
صدای آرزوی قلبم
حواست هست؟
کجای این قلب را
نشانه گرفتی
که چشمانت را
هر شب خواب میبنم
و عاشقتر از دیروز
صدای آرزوهایم را
به بال عشق می بندم
حواست هست؟
کجایی این بودن قرار گرفتی
که دلم هر ثانیه
در انتظار شنیدن
دوستت دارمی از زبان تو
تمام...
و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم
دموکراسی بین من و تو این است که
همیشه در همه چیز،
حق با چشم هایت است ..
دلم میخواد برگردم به عصر پارینه سنگی ، به گذشته هایی که بردگی رواج داشت .
بعد یه روز کل قصر خالی از سکنه بود بلند بلند صدام بزنی و بگی بیاااا اینجا .
منم با اکراه و شرم بیام کنارت و بگم بله سرورم .
بی اختیار پاشی و...
حال همهی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی میگذرم
که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بیدرمان!
حال همهی ما خوب...
این روزها دلم مثل شهری ویران است.
هیچکس از کوچههایش رد نمیشود
جز یاد تو.
گاهی فکر میکنم اگر تو نبودی،
چیزی از من میماند؟
یا همین اندک شعلهای که هنوز در دلم میسوزد
از نگاه تو آمده؟
نمیدانم.
فقط میدانم تمامِ تاریکیها وقتی به تو فکر میکنم
کمرنگ میشوند....
دستم به بودنت نمیرسد
اما...
بگذار سربسته از دلم برایت بگویم
طوری دوستت میدارم
که هر شبانه روز
بیآنکه ببینمت
بیآنکه ببوسمت
بیآنکه لمست کنم
بودنیترین شخصِ جهانم شدهای...
به مرگم راضیم اما فقط یک آرزو دارم
سرم را لحظهی آخر به زانوی تو بگذارم
بپرسی از من آن لحظه که آیا صحبتی دارم؟
بجای اَشهَد و انَّ بگویم دوستت دارم.
کاش آدم میتوانست صدای کسی را که دوستش دارد
در گلدانی بکارد
مثل صدای تو...
یک طرف ماه رمضان و یک طرف زلفان یار
ای خدایا رحم کن بر عاشقان روزه دار.
وصف احوال من افتاد به دستان قلم
من نوشتم که غمی نیست
بخوان
سخت گذشت...
از تو گفتم غزلی تازه که جانان منی
نوش داروی دل و قلب پریشان منی
ای همه دار و ندارِ دلِ غم دیده من
باش با من که تو آغازی و پایانِ منی
فشار آرام دستانت را دوسـت دارم...
وقتی که مردانگیت را به رخ انگشتانم می کشی...
من تو را آنگونه دوست میدارم
که بعضی چیزهای تاریک را دوست میدارند،
در خفا، میان سایه و جان.
من تو را بدون دانستنِ چگونه،
یا کِی، یا از کجا،
دوست میدارم؛
من تو را ساده دوست میدارم
بیهیچ مسئله و غروری.
من تو را دوست می دارم
و این...
من به قربان خدا، چون که مرا غمگین دید
بهر خوشحالی من، در دلم انداخت تورا...