متن غمگین
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات غمگین
ای واژه های تب دارم
هنوز هم
فکر می کنید
بعد از نیم قرن
پایان همه ی قصه ها
لالایی الوداع ست؟
که از نبود مهتاب
در سوگ خود سیاه پوشیده ام
تا ستاره
در این اوقات خاموشی
دیر کرد کلماتم را
از یاد نبرد
مرا نصیب مداحان مرگ کند...
باز،
در این دوریِ همیشگی،
روزها نو میشوند…
هر ثانیه،
برگی است که از تقویم دل کنده میشود
و باد،
آن را به کویر میبرد.
راه،
ریسمانی سرد است
به گردنِ روزهای تکراری.
تو نبودی…
و من،
در ایستگاههای خلوتِ ،
ساعتها
قطارهای سوختهی خاطرات را
تماشا میکردم.
کاش باد،...
شب میآید،
با دلتنگی فراوان
. دلتنگی، مهمان ناخواندهای است که بدون در زدن، روی مبل می نشیند
و ساکت میماند.
سکوتش از هر فریادی بلندتر است
. به آسمان نگاه میکنی؛
ستارهها، زخم های کهنهی آسمانند که دوباره در تاریکی سر باز میکنند.
و تو در میان این همه...
این هفته نیز
در گذرنامهی روزهای خالی
مهری نخورد.
و رفت.
من مانده ام و
چمدانی پر از بلورهای انتظار...
در آستانهی ایستگاهی دیگر
به انتظارِشنیدنِ آوایی
که از دلِ شب
سر بر آورد.
دلم پرندهای است.
با بالهای شکسته....
در قفسِ روز های تکراری....
آواز میخواند...
برای خورشیدی که غروب کرده.
برای،ماهی که نیست .
برای ستارهای که خاموش شده.
برای باران که نمی بارد.
و برای نسیم....
برای قاصدک.
قرار بود
پیغامِ بازگشت بیاورد.
ومن
همچنان چشم در راهم 😔
پاییز است.
شب،زودتر از همیشه میرسد، گویی عجله دارد تا تنهایی ام را زودتر در بر بگیرد.
سکوت،سنگین تر از همیشه روی شانه هایم نشسته.
و من،
در این سکوت وتنهایی....
به یاد تو میافتم.
به یاد آغازی که تو بودی،در میان این همه پایان....
دوری، فاصله ی جغرافیایی نیست.......
شب میآید
بیصدا
از لبهی پنجره
و دلتنگیاش را
روی میز سکوت
پهن میکند
ای آسمان بی تفاوت این دود آخرین نامه ی درختان به تو بود
اشکهایت را جمع کن
برای شستن این زخم سبز،
ماه،
پس از تو تنها یک شکایت داشت.
ای پنجرهی گشوده به معراج !
چه زود بسته شدی…
پاییز است.
شب،زودتر از همیشه میرسد، گویی عجله دارد تا تنهایی ام را زودتر در بر بگیرد.
سکوت،سنگین تر از همیشه روی شانه هایم نشسته.
و من،
در این سکوت وتنهایی....
به یاد تو میافتم.
به یاد آغازی که تو بودی،در میان این همه پایان....
دوری، فاصله ی جغرافیایی نیست.......
اینجا پرندهای در هوا نیست .
آسمان،به یک خاطرهی دور تبدیل شد.
نور،با نوک انگشتانش به شیشه میکوبید و بازمیگشت.
پنجره،
که روزی قابی برای پرواز بود،
اکنون تابلویی شد
برای تماشای مرزِ محکومیت.
و من،
پشت این دریچهی بیمعنا،
به تاریکیِ پشت دیوار خیره ماندهام
اینجا مردم چشم پنجره را هم بسته اند
چشم دیدن نور را هم ندارند
چه توقع نابجایی ست تو را دوست بدارند
حال وهوای شهر دل از غصه لبریز است
وقتی نباشی قصه ی کوچه غم انگیز است
برگرد وچون سابق بگو که دوستم داری
باز آ ، که فصل عاشقی ها بی تو پاییز،است
یک عمر باید بگذرد
تا بفهمی بیشتر غصههایی که خوردی ؛
نه خوردنی بود ؛ نه پوشیدنی
فقط دور ریختنی بود ...
راه بود و ما در جا ماندگان
فریاد بود و ما در سکوتِ گران
ماه بود و ما در خسوفِ زمان
حیات بود و ما در دلِ گورِمان
گاهی لحظه هایم از تو لبریز می شود
از احساسم سر می روی
و فضای خانه ام
پر می شود از دلتنگی
پشت کدام پنجره بایستم
که تو را انتظار نکشد؟
و زیر سقف کدام آسمان نفس بکشم
که عطر تو گیجم نکند؟
دلتنگم و هیچ چیز جز تو
حال...
تاوان حرف هایی که نمی توانیم بزنیم...
موهای سفیدی ست
که لابلای موهایمان داریم...
ولی به همه می گوییم ارثیست ...!!
به قول بزرگی که می گوید:
درد دارد
وقتی ساعتها مینشینی
و به حرفایی که هیچ وقت
قرار نیست بگویی
فکر میکنی...!!!
توبه کردم که دگر غم نخورم ،
بجز از امشب و شبهای دگر
بدون تو
من بهار و شکوفههاشو نمیخوام
تابستون و آفتابشو نمیخوام
و پاییز و برگهاشو…
و حتی زمستون رو با برفاش نمیخوام!
بگذاشتی ام غم تو نگذاشت مرا
حقا که غمت از تو وفادار تر است
گاهی اوقات حسرت تکرار یک لحظه
دیوانه کننده ترین حسِ دنیاست ...!
چند بار مسبب حالِ بدِ آدمها بودیم،
بیآنکه خبر داشتهباشیم که قلبی را تا مرز جنون لرزاندهایم و اشکی را از گونهای سرازیر کردهایم و آدمی را ناگزیر کردهایم که با بدترین حال و شرایطش به خدا پناه ببرد؟
چندبار آدمی از حرف یا رفتار ما به وسعت جهانی بغض...
روزگارم چون دریای غمی بود که ساحلی غمگین تر داشت