متن پاییز
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات پاییز
شعر پنجم :« اگر دلتنگ شدی»
طناز
پاییز ۱۴۰۵
اگر دلتنگ شدی، به پاییز نگاه کن…
به برگهایی که بیآنکه از شاخه دل بکنند، تمام تابستان را با ترسِ رفتن گذراندند.
به پنجرهای که هر شب باز میشود شاید بادی آشنا از کوچه بگذرد.
به فنجانی که روی میز جا...
پاییز هم دلخور است از اجبار و تکرار
همان گونه که بهار و تابستان
فصل چهارمی را از تقویم
خط زده ام
بهمن گند زد به همه فصلش
حتی اسفند امیدوار را قربانی کرد
شعر اول :«پاییز از چشمهای من شروع شد»
طناز
پاییز ۱۴۰۵
پاییز از وقتی شروع شد که تو رفتی…
نه آن روزی که برگها زرد شدند، نه وقتی که باد کوچهها را از عطر باران پر کرد؛ پاییز از همان لحظهای شروع شد که نگاهت را از من گرفتی و...
بهتزده،
به پاییز مینگرم
به خبرهایی که در آستین دارد
به روزهای آمده و نیامدهاش
به ضربآهنگ دلهایی که
با یک نگاه
یک کلام
یک احساس
یا آهنگی آشنا
دل میبازند...
و گاهی،
به سادگیِ گذشتنِ یک سال
دلی را به دل دیگری
گره میزنند
آن قدر ساده
که حتی...
پرنده یِ خیالِ من
خسته و رها
پَر کِشید ، سویِ یار
درختِ پیرِ خاطره
جوانه زد
در ، خزان
شاید اگر پاییز نبود،
جمعهها
اینهمه ادامه نداشتند
آنقدر که با حسِ رفتن
کسی
از پنجره تا دل را
رسید
شاید اگر برگها
رنگ نمیباختند،
کسی نمیفهمید
چقدر چیزها
در انتظار
کهنه میشوند…
و جمعه
شاید
هنوز
چیزی در تقویم
جا گذاشته است
که هر هفته
یک نفر
دنبالش میگردد…
یک نفر پاییز را صدا کند
تا مریمها را
بر لبِ طاقچه بنشاند
کسی که دستهایش بوی باران می دهد
کسی که همنام پاییز است و
بیامان
از سقف دلتنگی
بر دلِ من
میچکد
تا پای به باغ نگذارد،
خودش را غمگینترین میبیند ـ
پاییز!
خلق و خویاش چون ماهیست،
لباس نمیپوشد ـ
پاییز!
با چمدانی زرد،
خود را به پارک رساند ـ
پاییز!
دخترِ پاییز است،
که برگ را گوشواره کرده ـ
خزان!
با قبایی زرد،
به میان جنگل افتاده ـ
پاییز!
از کنار خودم رد میشوم
بیآنکه بدانم
کدامیک از ما
هنوز منتظر توست
کدامیک پاییز را
پشت پلکهایش
پنهان میکرد
و در کوچهای
باریکتر از یک خاطره
گم میشد
فصل آمدنت را
به کدام فردا
بسپارم
وقتی آرزوها
خسته از ایستادن
به عقد زانوها
در میآیند
دوباره پاییز و جز برگ خزان ردا نیست
قلم به یاد آنکه دلش ز حق جدا نیست
به پاس آن دلی که نماند و رفتنی شد
به سوی هر سرابی نرفت و ماندنی شد
به یاد بیگناهی که دیگه بین ما نیست
ماندن با حقارت کار فرشته ها نیست
با...
زیر باران چای مینوشم کنارم نیستی
زیر کرسی شعر میخوانم کنارم نیستی
در شب و روزم مدام فکر تو میآید مرا
تو نمیدانی ولی توگر بدانی هم کنارم نیستی
من پس گرمای تابستان سوزان تنت
از گلوت آلوچه میچینم کنارم نیستی
باز گیلاس پشت گوش آویختی کشتی مرا
از فر...
پاییز تو را از شبنم رویاند.
ولی تو،
پاییز را گردنآویزی ساختی و
به گردن زندگی آویختی...
پاییز من
نگاهم کن
ببین چگونه آرام و مرجانی،
بر گلبرگهای احساس من مینشینی
و نور را در رگِ واژهها جاری میکنی
ترانههای تبدار تابستانِ سرکش،
در هوای لطیف تو
از التهاب میافتند
و به همهمهای نرم میان شاخهها بدل میشوند.
لبخند اناری تو،
عاشقی را به منظرهای نوشیدنی تبدیل...
نمیدانم تو رفتی یا که پاییز زودتر از موعد رسیده.
تمام شب پر از دلتنگی است و روز نیز هم...
واژه ها را خبر کنید
برگ ریزان است
فصل طراوت رنگ
فصل قدم زدن خیابان
فصل کوچ برگ ها
فصل دل کندن از شاخه و دل بستن به ریشه
فصل فصل عاشقی و باران است
فصل دلتنگی بی مهری
در شروع مهر.
اولِ پاییز بود...
همان روزی که
هوا بوی رفتن میداد،
یک نفر آمد
که شبیه ماندن بود.
آمد
نه با وعده های دروغی،
نه با حرفهای عجیب؛
با مهربانیِ سادهای
که آدم را
یادِ آرامش میانداخت.
آمد و
دلم برای اولین بار فهمید
گاهی عشق
قرار نیست قلبت را به...
دستی از سرد خزان بگرفته شهریور به قرض
ورنه عاقل هرگز این گرمی به سرما ندهد