شعر نو
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر نو
«جانان»
تو آن شعری،
شاهبیت نابی،
آن غزل خیالانگیزی،
که هنوز نسرودهام آن را.
تو آن صبحی،
نخستین پرتوی نوری،
آن بامداد غمستیزی،
که هنوز ندیدهام آن را.
تو آن آرامشی،
آسودگی جانی،
آن قرار دلآویزی،
که هنوز نیافتهام آن را.
تو آن بادهی ریخته از سبویی،
ساغر و پیمانهای،...
«وطن»
از میان آسفالت خیابان،
لالهها روییدهاند غریبانه.
پیادهرو
با یاقوت سنگفرش شده؛
سرخسرخ،
لالهها پرپر شدهاند،
قامتشان شکسته،
اما شمیم آنها،
همچون لالایی مادران،
در باد پیچیده.
چه سیاوشها،
نه از آتش،
که دلیرانه از خیابان گذشتند،
در خون غلطیدند،
به خاک افتادند؛
نام میهن
از خونشان برخاست.
سروها،...
یادت هست، ای دل؟
زمان چه بیرحم
غم را
در رگهای نازک احساس تزریق میکند
و نفس،
این نخ نازک،
به باریکی مویی میشود.
روان پاک ما
پرندهای است خاموش
که بیخداحافظی
از قفس تن پر میکشد.
پس برخیز
من و تو
بر این فرش سبز خدا
زود باشیم
بتازیم...
«سلوک»
شبی در بهار،
در دل کوههای بلند و سرسبز البرز،
در میان خنکای سحرآمیز بهاری،
هوا آکنده بود از بوی شکوفههای وحشی،
آلوچه، ولیک، گلابی.
مردی مشوش، پریشان و خاموش،
خرامان میگذشت
در این شب زیبا و مهتابی.
در پاییندست، جاری
رود آبی.
سرودش چون نوازش، لالایی؛
رود پرخروش،...
خبرت هست که بعد از تو دگر هیچ نیامد
خوشی از شهر دلم رفت و اثر هیچ نیامد
شب من گریه شد و ماه دلم آینهگون
به افق بعدِ تو از شام، سحر هیچ نیامد
در دلم زخم تو ماند و به تبسّم ننشست
که پس از رفتنت از عشق،...
دیگر
منتظر قدمی
در سایهام نیستم.
ایستادهام
به قامتِ خودم؛
درختی
که ریشهاش را
از تنهایی آموخته،
و جنگلی
که به حضورِ کسی
نیاز ندارد.
اگر بهار نیامد
نامش را
کمبود نمیگذارم.
من
زمستانم را
با برفِ سکوت
و شاخههایِ بیتوقع
زیبا میکنم.
اینجا
فصلها
از من عبور میکنند،
نه...
ما دوتا سرود ناگهانی شب بودیم . جرقه هایی که در آتش مفتون دره خیال خاکستر شد .
میم من تای تو در اتوبوس شب در کافه محبت بیمار تر شد .
تب لاله گون عشق من زیر ساقه ی دستان تو در خاک لحد خفت .
بوم آشفتگی و...
ببار امشب
که دیده ام طوفانی است
ستاره ها یکایک خاموشند
سرآغاز قصه ام
یک عصر بارانی است
گوشه ای کز کرده ام
با این چتر دلتنگی
بخوان ای گل سرخ
در عصر کمرنگی
نگاه های سرد و خاموش وار
دوستی های هزار فرسنگی است
گر چه این عصر عصر...
مرا ببوس
جسورم کن،
در این روزهای طوفانی
آن شب،
آسمان چون کتیبهای کبود
از نور و افسانه پر بود.
سورتمهای سرخ
با گوزنهایی سبکبال
از دل ابرهای نقرهای گذشت
و روستایی سپید
در خوابی ژرف فرو رفته بود.
تنها درخت کریسمس
در برابر تاریکی ایستاده بود؛
چراغهایش
همچون نشانهای خاموش
که راه را به امید نشان میدهد.
درختان،
شاخههای خستهشان را
به سوی آسمان کشیدهاند
مثل دستهای من
که تو را صدا میزنند.
باد،
نامههای پنهانِ دلتنگی را
میبرد به سمتِ سپیدهدم،
و من،
در شعلهی خاموشِ چشمهایم
هنوز
به آمدنت ایمان دارم...
آنکه باورت نکرد
چون تکهی یخ
در دهانِ رودخانه
خاموش شد،
بیردّی،
بینامی.
تو اما ایستادی،
با چشمانی که هنوز
جرقههای پنهانِ شب را
در خود نگه داشتهاند،
با قلبی
که برای خویش میتپد،
نه برای سایههای دیگران.
عمر،
خطی باریک است
بر شیشهی بخار گرفته،
و تو آموختهای...
و پنجره ای دل بسته
به بانوی نسیم
ومرا می برد به میهمانی نخل های سوخته
به تماشای مرثیه ها
ای واژه های تب دارم
هنوز هم
فکر می کنید
بعد از نیم قرن
پایان همه ی قصه ها
لالایی الوداع ست؟
که از نبود مهتاب
در سوگ خود سیاه پوشیده ام
تا ستاره
در این اوقات خاموشی
دیر کرد کلماتم را
از یاد نبرد
مرا نصیب مداحان مرگ کند...
اهل کاشانم من
تا حدودی شاعر
تا همیشه عاشق
من پر از واژه و حرف و سخنم
مهربانم من و آیین دلم مهر وصفاست
من به مهمانی چشمان شما محتاجم
یک نگاه آرام یک سر سوزن عشق
یک تبسم ، لبخند
دلخوشم چون سهراب به صدای آبی
به پر پروازی...
در آغوش خودم محروم ماندم
بیا آغوش خود را باز کن تو
در این تکرار تنهایی شکستم
بیا مرحوم به زخم ناز من تو
شبانه در خاموشی
زیر سقف ستارگان
به دوش می گیرم
دلتنگی را
تا می رسم
به شهری
پر از آپارتمان های سنگی
که نامت را
قاب کنم بر پیشانی اش
که من رویا دیده ام
رنج ها کشیده ام
تا شاید با عبور گردباد
فاصله را دور بزنیم
که رگبارهای...
🍂 به من آهسته بگو...
به من آهسته بگو،
که هنوز در این جهانِ پُر زخم،
جایی هست برای دوستداشتن،
برای نفسهای گرم،
برای دلهایی که از رنج نمیرنجد...
به من آهسته بگو،
که عشق هنوز سلام میکند،
و کوچهی ما،
با تمامِ خاکِ بدیها،
راهیست به سمتِ روشنی...
من...
بگذارید کمی به آرامش
خیابانهای شهر را پیاده بپیماییم.
ما که گم نمیشویم
شما گم شدهاید،
که ما را به چشم غریبهها میبینید.
دوست قدیمی
و من همیشه اینجا،
بیصدا در کنار واژههات،
مثل چراغی در شبهای بیپناهیات،
مثل برگ زردی که از خاطرهی پاییزت نمیافتد...
دوست قدیمیاتم،
همراز شعرهای نگفتهات،
همنفس لحظههایی که فقط با دل میشه فهمید.
بیا، امشب هم با هم بنویسیم...
از آنچه گذشت، از آنچه مانده،
از امیدی...
همچو یک سروِ روانی
قد کشیدی در وجودم
زندگی کنم تو را ای،
شبنمِ صبحِ نجیبم...!
(تقدیم به رهبر عزیزم💚)
درگیر چشمهای تو بودم
که بارانی شد
و ماه از پلکهایت افتاد
در فنجان قهوهی من
که دیگر تلخ نبود
پرندهای از ابروهایت پرید
و روی شانهام نشست
با صدایی شبیه خواب
و من
در امتداد باران
به عقب میرفتم
تا به لحظهای برسم
که هنوز نگاه نکرده بودی
باید دچار آینه شوم
که اضلاع، این پنجره
چروکهای پیشانی ام را
به حاشیه نکشاند
باید دچار ت شوم
وبه کبوترانه هایم که از
سکسکه ی باد می ترسند
نهیب بزنم
باید دچار ت شوم
مثل بوی خوش شاخه ی نارنج
یا عطر زنی در پاییز
که حواس
دیوار را...