متن امید
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات امید
سیزدهبدر، وقتی زمین، دلت را صدا می زند…
امروز، روزیست که باد، زمزمهی هزار آرزو را با خود میبَرَد
روزی که زمین، گرهی دلها را باز میکند و رودها، دردها را میشویند. امروز، همه چیز بوی رهایی میدهد
بوی دلهایی که سبز میشوند…
سبزه را گره نزن که اسیر شود،...
اگر دلها به مهر و عشق آراسته
بهشت بر دلها در این خاک کاشته
نه در حسد، که در عشق میکوشیم
اگر هر کس به خوشبختی خود راسته
جهان به عشق و محبت باز میگردد
اگر هر کس به دنبال دلِ خویش باشد
نه در کینه، که در محبت باید...
حق به دورت یا علی گویان بگردد یا علی
بهار،
آفتابگردانیست
که رو به رؤیاهایم شکفته…
دلهایمان میان دو نور سرگردان است…
از یک سو، عطر بهار در کوچهها، و از سوی دیگر، نسیم شبهای قدر که جان را میلرزاند.
چه تقارنی!
بهاری که زمین را تازه میکند و شبی که تقدیر را.
میگویند: "شبِ قدر، شبِ برگشتن است."
پس اگر آرزویی جا مانده، اگر دلی...
شکوفه، در شکوفه، مهر رویید
بهشتی شد زمین و، حور، آمد
نشانِ رستخیزان شد پدیدار
و اسرافیل و نفخِ صور، آمد
چقدر در دلت شبها آسمان پر از پرنده است
و تو با بالهای زخمی
هنوز هم میخواهی به آسمان پر بکشی
چند تا پرنده بغلت داری، هر یک از آنها را که پرواز نکردهاند
و نمیدانی کدام را آزاد کنی
کدام را در خود نگه داری
آنها که در دل...
"باز هم میپرسند از تو"
باز هم میپرسند از تو
که آیا هنوز هم در دل تو
آتش جوانی میسوزد؟
که آیا هنوز هم در نگاهت
آن شوق روشنایی هست؟
که آیا هنوز هم میتوان
به امید لبخندت،
زندگی کرد؟
می نویسم که فراموش نکنم
می نویسم که بدانم
می نویسم که درس بگیرم
می نویسم که تجربه نشود
می نویسم که به خود قول دهم
می نویسم که فقط خود باید مراقب خود بود و دگر هیچ.
توقع را صفر کن، تلاش ات را صد.
اگرچه از درِبسته پُر است دنیایم
ولی کلیدِخیالت ،امیدِمن شده است
کاش روز و روزگار بهتری پیدا شود..
یک رفیق اهل دل یا دلبری پیدا شود
بر لب سرد زمین مانند آغاز بهار.
از صدایِ بُلبلان شور وشری پیدا شود
باز باران با سخاوت، دشت را مهمان کند
در گلستانهایِ ما گل پیکری پیدا شود
یا برای حال ما و حال...
زن، ریشهی زمین، آواز آسمان
زن، تنها یک واژه نیست…
نام دیگر زندگیست، جاری در نبض جهان، در تپش قلب تاریخ.
زمین، بی او بیحاصل است، آسمان بی او بیستاره.
زن، نغمهایست که لالاییهایش خواب را به جان جهان میبخشد،
و فریادش دیوارهای خاموشی را فرو میریزد.
او، در میان...
🌷🌷🌷
هر روز؛ هر شب،
حنجرهی احساسم،
تو را با تکرارِ محبّت،
تلاوت میکند؛
و تو،
با حلاوتی گیرا،
برفِ شادیِ سلام را،
سوی پنجرهی احساسم،
پرتاب میکنی؛
و شکوفهی پرشکوهِ درونم،
در بورانی از:
❤️عشق و احساس،❤️
بهاری میگردد...
نوری به خلوت این شب اختر نمانده است
هر طرف دشمنی است و یاور نمانده است
دریای بغض و غصه به جانم خروش کرد
قویم شکست طاقت و لنگر نمانده است
از نای خسته نغمه شادی نمی تراود
دیگر نوای مستی و ساغر نمانده است
گفتم که عشق مرهم دردم...
شکرِ ایزد،
کاین نهان،
پُرشور و شر،
هست و،
جوان؛
زین سبب،
هرگز نمی گوید که من،
درمانده ام...