متن دلتنگی عاشقانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات دلتنگی عاشقانه
روز בختر براے ماבرانیست کـہ ب جای داشتن فرزند دختر، عروسک پلاستیکی خود را به اغوش می کشند و با بوسه های گرم و عشق مادرانه اش به تن او جان می بخشد .
وبا دست های ظریفش موهای عروسک خود را می بافند و با رژی قرمز لپشان را...
با خاطراتت دلخوشم،
مثل زمان بودنت.
بخاطر تو
پیراهن قرمز می پوشم،
که هر انار دانه شده ای را
می بینی
چشمانم در چشمانت آفتابی
شود...
بندرِ سوگوار…
کاش واژههایم پتو میشدند، برای آن پیکرهایی که میان آتش خاموش شدند…
کاش صدایم مرهمی بود، بر دلهایی که هنوز اسم عزیزشان را در شعلهها صدا میزنند…
تو نسوختی، بندر…
این ما بودیم که در آوار داغِ تو، خاکستر شدیم…
صبح من ازحنجره تو طلوع میکند
منتظر است که صبح بخیر را بشنود
یک سرگردان دلتنگ هستم
می ترسم تو را هم سرگردان کرده باشم
شنیده ام که می گویند
زنده های سرگردان روح ها را هم سرگردان می کنند
عشق پنهان تو را در همین جاده محال دوست می دارم
میدانم که آغوشت نصیب من نخواهدشد
مجالم ده گلایه ای نیست مرا
همچنان بی بوس وبی کنار و بی آغوش دوستت می دارم
با دل چه کنم یاران. از عشق نپرهیزد..؟
آرامش جانم را. هربار بهم ریزد.
بی واهمه ازهجران گیرد ره مشتاقی
در گلشن احساسم آشوب بر انگیزد
دارد سر رسوایی با زلف زلیخایی.
یوسف اگر از چنگش با واهمه بگریزد
آئینه در آیینه. پروانه ی بی پروا.
در آتشم اندازد یک...
شکوفا کن، درونم، باغِ عشق و
به دستانم بده، گلهای احساس
فرایادم بیاور، مهربانی
به چشمک، چشمکِ شهلای احساس
مرا، مست از محبّت کن، دمادم
تو از جامِ تبِ صهبای احساس
زمانی که: شدم لبریزِ عشقت
وَ شد مهرت فقط، همّ دل و، غم
کشیدم با تبِ احساسِ سینه
تو را در دفترِ آغوشِ قلبم
دگر هرگز نخواهی رفت، بیرون
از این سینه؛ از این قلب و، از این دم
در دلم بوران نشست و قاصدک بی آرزو شد
در نگاهم ابرِ سَرکِش؛ گونه هایم را وضو شد
و من ایمان دارم
که موهای خرمایت
هوش از سر تمام نخلستان
برده است.
تو خورشید منی که با اولین پرتو، سایههای دلشورههام رو میفرستی کنار. هر صبح، وقتی چشمامو باز میکنم، فقط به تو فکر می کنم .
" صبح بخیر عشق قشنگم "
بسمه تعالی
﮼ غرض از مزاحمت، تنها یک دل است؛ دلی که در هیاهوی روزمره، فقط به یاد تو میتپد.
جان دلم ،
نمیدانم این کلماترا چگونه بنویسم که حق دلتنگی را ادا کنند. هرچه هست، این واژهها از دل بر میآیند ؛ از دلی که مدام تو را صدا...
بندر، امسال غمگینتر از همیشه است...
موجها آرام نمیگیرند،
باد، آرام نمیوزد...
و اسکلهی سوخته،
قصههای ناتمام دخترانی را در دل خود پنهان کرده است.
دخترانی که هنوز دستهای کوچکشان را
برای گرفتن دستان گرم پدر،
سوی افق دراز میکنند...
اما حالا،
تنها دود خاطرهای تلخ در آسمان پیچیده است....
تو برای افسانه هایم
هزار ویک شبی
با من بیا
تا پایان شهرزاد افسانگی ها
سایه ای
روی دیوار لبخند زد
سراسیمه
شیفته ی سایه ات شدم
دلِ تشنهام را،
به دریا رسان!
به رویای آبیِ زیبا رسان!
دلم،
خواب دیده،
تو را،
هر زمان؛
بیا؛
باورم را،
به رویا رسان!