متن عاشقانه غمگین
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات عاشقانه غمگین
یہ قانونی هست که میگه :
گاهی هر چقدر برای چیزی بیشتر پافشاری کنید و بیشتر سمتش برید و درگیریش بشید اون بیشتر ازتون دور میشه
پس رها کن بره شاید رسیدن در رها کردن باشہ بہ قول نادر ابراهیمی کہ میگه : بگذار آنچه از دست رفتنی است از...
کجای این دنیا نوشتهاند عشق گناهه؟
که اینطور همه دست به دست هم دادن تا ما رو از هم جدا کنن…
انگار بودن ما با هم، خار چشمیه برای دنیا.
انگار عشق ما، گناهیه که باید تقاص پس بده.
بمیرم برات…
برای اون لحظههایی که بخاطر من غم توی دلت...
وقتی هزار بار تلاش کردی و هنوز هیچی از اون دل، از اون رابطه، از اون رؤیا درنیومد…
وقتی هر چی ساختی، یکی با بیتفاوتی خرابش کرد…
وقتی حرفات شنیده نشد، اشکات پنهون موند، و وجودت فقط بود برای روزای خالی طرف مقابل…
اونجاست که میفهمی:
بعضی جنگا، قهرمان نمیخوان....
نه دلم میخواست کسیو بشناسم،
نه اعتمادی برام مونده بود،
نه حوصلهی شروع دوبارهای رو داشتم که تهش به یه خداحافظی ختم شه.
اما تو…
با یه لبخند اومدی،
با یه “حالت خوبه؟” که فرق داشت با بقیه،
با یه نگاه که قضاوت نمیکرد،
با یه حضور که انگار همیشه...
کاش قسمتم باشد دیدنت…
در یک عصر بارانی،
زیر چتر نگاهت،
آنجا که هیچکس جز ما
به عبورِ ثانیهها اهمیتی نمیدهد...
کاش قسمتم شود نشستن
در کنار دلت،
شنیدن سکوتت،
لمس آرامشی که
فقط حضور تو میآفریند...
کاش روزی بیاید
که تقویم دلت
با نام من ورق بخورد،
و سهم...
میروم تنها و بینام و نشان
سوی شبهای پر از داغ و فغان
میگذارم پشت سر این شهر را
با نگاهی سرد، با قلبی گران
میروم خاموش، چون شعری نگفت
در گلو ماندهست فریادی نهفت
با من است اندوهِ تلخِ سالها
با من است این بغضِ بیصبر و شگفت
نه...
سخت است، ـ
چشم ز چشم سیه ات برداشتن.
در محله قدیمی
خانه ی کلنگی تان
آجرهایش بست نشسته اند
به امید اینکه روزی
چند خط تا شده را
از خاطرات فروریخته درزشان برداری
برگرد
از دست یازده هزار موی سپید دور نامه
نجاتشان ده
من هر روز
یک تار سپید موهایم را
دور نامه می پیچم.
دستانم را به باد سپردم
گفتم بادبادکی کند و در هوا برقصاند
شاید به دست تو برسند و ناخواسته بگیریشان
باشد تا تورا با ناکامی بجویم
عاقبت جوینده یابنده بود
با تَرَک دلم چه باید کرد
آن هنگامی که تو از پنجره دلم پرواز کردی
گویی سلام تو قایم باشکی بود و من ندانستم
که روزی میبایست تسلیم خداحافظیت شوم
واین اوج لامروتی قصه دلباختگیست
خنکای دم صبح عشق تو به یادم آرد
تن تبدار تورا از شهر خیالم بیرون میکشم
شهردلتنگی من دین و مذهب که ندارد
سرسودا دارم با خیال خام خویش
موج دیوانگیم بذر طغیان می گیرد و
می افشاند در جالیز ذهن
عقل نیز مترسک میشود
پرپرواز می گیرد
و دل...
عاشقیت دل من را دفتری کرده است
هر روز بربرگهایش مینویسم
هراس دارم آن روزی را که دفتر قلبم تمام شود
چه کسی خاطره هایت را خواهد نوشت
بی تو و لبخند تو،
دنیام ندارد دلخوشی.
ای وجودت ذوق عشقی بی نهایت.
بی تو و عشق تو از دنیا گذشتم.
من نمیدانم چطور باید دوریات را تحمل کنم،
وقتی هر لحظه، نبودنت
مثل صدای بمب،
در دلم میافتد و مرا از درون ویران میکند…
برگرد…
نه برای پایان جنگ، نه برای آرامش شهر…
برگرد برای صلح دلم
به کام دل نمی گردد،
اگر در روزگارم تو نباشی.
رفتی…
و بعد از تو
جهان فقط یک تفاوت داشت:
دیگر هیچچیز،
حتی گریه هم،
تسکینم نمیداد.
تمام شبها،
بوی تو را از خاطرهها
نفس میکشیدم
و با نبودنت،
آهسته میمُردم…
بیآنکه کسی بفهمد(:
ردی از آذر
در کوچه کوچه سینهام
جا مانده
چقدر پاییز
زود رسیده
فصلهاست
که تو از من رفتهای و
چشمانم
هیچکس را شبیه تو
پیدا نمی کند
تو فقط دلمو نبردی، تو به بودنِ بیمعنای من، معنا دادی… اومدی و در سکوت خاکستریم، موسیقی ساختی. حالا که نیستی، هر تپش قلبم، مرثیهای خاموشه برای عشقی که هنوز تموم نشده، حتی بعد از نبودنت(:
وقتی جهان،
مثل طنابی دور گردنم میپیچد
و صدایم، در گلویم دفن میشود،
نه فریاد،
نه گریه؛
فقط
چای میریزم کنارِ پهلویم
تا بخارِ خیال،
زخمِ بینامم را آرام کند.
دستم را دور فنجان حلقه میکنم
انگار دستانِ مادریست
که هنوز باور دارد
من کودکی خستهام،
نه زنی واخورده در...