متن عاشقانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات عاشقانه
اَهلِ نَماز میشَوَم، جُمله نیاز میشَوَم
سوی حِجاز میشَوَم باز مُقابِلَم تویی
باده ی ناب میشَوَم، شِعر و کِتاب میشَوَم
یِکسَره خواب میشَوَم، باز مُقابِلَم تویی
هَمرَهِ موج میشَوَم، راهیِ اوج میشَوَم
فوج به فوج میشَوَم، باز مُقابِلَم تویی
سایه ی ماه میشَوَم، دَر تَهِ چاه میشَوَم
راهیِ راه میشَوَم،...
✍️هدی احمدی
" قبیله "
من تو را به شیوه مردان قبیله دوست ندارم
که عشق را در قفس میخواهند و زن را در سایه.
عشق من به تو،
شورش آبهاست علیه جاذبه ی زمین ،
و طغیان پروانه هاست علیه تاریکی.
وقتی دستانت را میگیرم ،
ساعت های دیواری...
گفته بودم شادمانم؟ بشنو و باور مکن!
گاه میلغزد زبانم، بشنو و باور مکن!
گفتی آیا در توانت هست از من بگذری؟
گفتم آری می توانم... بشنو و باور مکن!
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست
می نشینی روبرویم، خستگی در می کنی
چای می ریزم برایت، توی فنجانی که نیست
باز می خندی و می پرسی که حالت بهتر است
باز می خندم که خیلی، گرچه می...
بگو ای عشق چرا خانه خرابم کردی؟
جای چشمه، تو چرا غرق سرابم کردی؟
دلخوشت بودم و افسوس شکستی من را
هرچه رویا همه را نقش بر آبم کردی
سوخت جان و دلم از دست تو ای زیبا رو
آه در شعله ی غمها تو کبابم کردی
کودکی شد دل...
تو همانی که در اثنای شبم
نامت آید گه و ناگه به لبم
تو ندانی که چه کردی با دل
تا بدانی که چه آمد به سرم
به شب تیره و تارم
تو همان ماهِ تمامی...
در میان جنگ دنیا
سنگر امن منی تو...
نگران نباش،
تنهایت نخواهم گذاشت
زیر سایهات باقی خواهم ماند
من ستارهگان شبهای سیاه نیستم
که با طلوع صبح تنهایت بگذارم
و باز برای خورد و خوراک
شب به نزدت باز گردم.
فقط تو آسمان من باش
و تنهایم نگذار،
تا به تو ثابت کنم
حتی در روز روشن نیز،...
معمارنیستم
ولی نقشه ها می کشم
هرشب
برای فردای دوست داشتنت
" حیران "
بانی شعرهایم...
محبوبم ! ای جانِ جهان و ای چراغِ روشنِ شب های بیقراری ام.
پیش از تو ، کلمات در دهانم خواب بودند و واژه ها ، پرندگانی کِز کرده در پسِ حنجرهام. تو که آمدی ، انگار تمامِ شمعدانی های حیاطِ دلم یک باره گل...
خانه ای خشتی برایت میسازم
در حیاطش صدها گُل میکارم
درخت بید لرزان که تو را شود سایبان
خانه را فقط با عشق میسازم
یک حوض رنگی پر ز ماهی
برای آرامش و لبخند عاشقانه ات میسازم
من سکوت شب را بسیار دوست داشتم؛
پناهی که در آن، خودم را دوباره پیدا میکردم.
اما این برای قبل از آن بود که چشمان تو، تنها حکاکیِ همیشگیِ تنهاییهایم شود.
نمیدانم چه بر سرم آوردی که حالا در دل این سکوت، راه فراری از یادت نیست.
انگار بخشی از...
هر کجا باشی، همانجا زادگاهِ من بُوَد
نامِ تو در سینهام معنایِ میهن میشود
دل ز چشمِ نازِ تو آرام و روشن میشود
خاکِ تیره از حضورِ عشق، گلشن میشود
در پناهِ مهرِ تو تلخیِ عالم میرود
کامِ جان از خندههای تو چو شیون میشود
شیشهی عمرم به نامت سختتر از سنگ شد
مردِ عاشق در بلا آیینهجوشن میشود
تابشِ چشمانِ تو چون بر...
«عشق از فاصله»
تو آنسوی زمین نفس میکشی،
و من، در اینسو، به هوایی که از تو میآید زندهام.
میگویند فاصله سرد میکند،
اما من هر شب از گرمای صدایت خوابم میبرد.
در این رابطه، لمس نیست، آغوش نیست،
اما عجیب است ،
گاهی در میان سکوت صفحهی خاموش،
حضور...
" ابدیت "
🕊 به نامِ آن دو چشمی که آغازگر تمامِ شعرهای عاشقانه جهان است و به نامِ آن لبخندی که خورشید را از تابیدن شرمسار میکند.
میخواهم برایت بنویسم، نه با مُرکب و قلم، که با قطره قطرهی خونی که در رگهایم به شوقِ نامِ تو جریان دارد....
ضربان
میخواستم امشب
خودم را
به خواب بسپارم،
تا شاید دلتنگیام
کمی آرام شود…
ولی صدای گوشیام،
سکوتش،
پیام ندادنت…
نبضم را تندتر کرد.
چه میکنی آنجا؟
بیمن؟
با خیالت راحتی؟
یا مثل من
بالش را محکم در آغوش گرفتهای
و نمیدانی چرا
بوی هیچ چیز
آدم را ارام نمیکند...
«بیاجازه، دوستت دارم»
دوستت دارم
بیاجازه،
بیحسابوکتاب،
مثل شعلهای که نمیخواهد منطق بلد باشد.
دوستت دارم
آنقدر نزدیک،
که اگر نفس بکشی،
ریههایم
به جای تو هوا میگیرند.
اگر صدایت را
یک لحظه
از من بگیرند،
به گوشم خیانت میشود
و تمام دنیا
گنگ!
چه اهمیتی دارد
فاصله؟
عشق من...
«آرامِ جانم»
دلم
آرام
تو را
صدا میکند،
نه بلند،
نه عجول،
مثل نفس
وقتی
شب
به سینه مینشیند.
تو دوری
و من
با فاصله
کنار میآیم،
اما دلم
نه…
دلم
راهِ نزدیکتر را
بلد است.
دوستت دارم
نه شلوغ،
نه پرهیاهو،
دوستت دارم
مثل گرمایی
که
یواشیواش
تمامِ تن...
«پشت لبخندهایم»
دلم
گاهی
خیلی جدی
تو را میخواهد،
اما خودش را
به شوخی میزند.
لبخند میزنم،
حرفِ معمولی میزنم،
در حالی که
تمامِ دلم
یواشکی
به سمت تو
خم شده.
این شیطنتها
بیدلیل نیست؛
وقتی فاصله هست،
دل
بلد میشود
چشمک بزند،
نه فریاد.
من بلد نیستم
بیاحساس باشم،...
تو را اتفاقی دیدم
مثل بارانی که ناگاه شروع به باریدن می کند
اما اتفاقی عاشقت نشدم،
پیشتر سفیر عشق
طغرای حضورت را
بر پیشانی سرنوشتم حک کرده بود
از سوختن کنارِ تو ترسی به دل نماند
وقتی تمامِ جانِ من از بودنِ تو پُر است
عجب دنیای دلگیری
چه روزای نفس گیری
دارم کم میارم کم کم
دلم میگه داری میری