شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
بسا امیر که آنجا اسیر خواهد شد
بسا اسیر که فرمانگذار خواهد بود
بسا امام ریایی و پیشوای بزرگ
که روز حشر و جزا شرمسار خواهد بود
🪄پیشِ مردم کج مکن گردن که حیرانت کنند...
آبرویت برده و بَدتر پریشانت کنند...
سفره دِل باز کن در هنگام سجود،
پیشِ «*الله*» کن گدایی، تا که سلطانت کند؛...𓂃.•❥👌🏻ᥫ໑
افسوس برین عمر گرانمایه که بگذشت
ما از سر تقصیر و خطا در نگذشتیم
پیری و جوانی پی هم چون شب و روزند
ما شب شد و روز آمد و بیدار نگشتیم
گر نداری دانش ترکیب رنگ...
بین گلها زشت یا زیبا مکن...
خوب دیدن شرط انسان بودن است...
عیب را در این و آن پیدا مکن...!
کنارم نیستی و تنها دلم با تو سخن دارد
زبانم قاصر و چشمم به تو تنها نظر دارد
سخن های دلم با یک زبان پایان نخواهد یافت
سکوتی می کنم ، چون ابتهاج هم این نظر دارد
«نگاهت می کنم خاموش و خاموشی زبان دارد
زبان عاشقان چشم است و...
انتظار عبث
آمدی امّا لبانت شوقِ بوسیدن نداشت
گرمیِ هُرمِ نگاهت حسِّ بوییدن نداشت
باغِ پاییزی شدی در پیشِ چشمانم، دریغ
شاخهیِ خشکِ تمنّا قصدِ روییدن نداشت
بادهای تلخ از نگاهت در دلم ریختی ولی
این لبانِ تشنه میلی بهرِ نوشیدن نداشت
پرده بر رخسارِ ماهت بستهای در خاطرم
ماهِ...
هر کجا باشی، همانجا زادگاهِ من بُوَد
نامِ تو در سینهام معنایِ میهن میشود
دل ز چشمِ نازِ تو آرام و روشن میشود
خاکِ تیره از حضورِ عشق، گلشن میشود
در پناهِ مهرِ تو تلخیِ عالم میرود
کامِ جان از خندههای تو چو شیون میشود
شیشهی عمرم به نامت سختتر از سنگ شد
مردِ عاشق در بلا آیینهجوشن میشود
تابشِ چشمانِ تو چون بر...
دلمرا برده اما دلربایی را نمیداند
کسیرا میپرستم که خداییرا نمیداند
تمامعمر پنهانکرده درخود حسنهایش را
چو طاووسی که هرگز خودنمایی را نمیداند
در آمد بعد عمری ازپس ابر آفتابعشق
ولی او قدر این بختطلایی را نمیداند
مرا از بام خود پر میدهد هرچند میداند
که هرگز جلد معنای رهایی...
یه نفر تیر میزنه به خودش
وقتی از فکر های من خستس
یه نفر که همیشه تو سرمه
هرچی در دورشه به روش بستس
توی مغزم یه آدم تنهاست
انفرادیه چند صد ساله
کار اون حمل و نقل فکرامه
مثل سیزیفه بس که حماله
روی سرمای سگ کش سر من...
بعد از این هرگز نمیرنجم ز کج رفتارها
لب فرو میبندم از تفسیرِ این کردارها
بیشه هایِ خالی و خاموش گاهی میشوند
در غیابِ شیرها ، جولانگهِ کفتارها
از ازل در گوشه ای تنها بِه از دیدارِ خلق
میگریزم تا ابد از شرّ این دیدارها
حد و مرز عشق را...
◝◝ آب و جارو کرده ام این خانه را
شستهام با جان و دل پیمانه را
باید از حال خودت خارج شوی
تا بفهمی حال این دیوانه را!
قد کشیدم با تو تا باور کنم
داستان پیله و پروانه را . .
هی نگو که آخرش بد میشود!
هرچه پیشآید...
نه دسترسی به یار دارم
نه طاقت انتظار دارم
هر جور که از تو بر من آید
از گردش روزگار دارم
در دل غم تو کنم خزینه
گر یک دل و گر هزار دارم
این خسته دلم چو موی باریک
از زلف تو یادگار دارم
من کانده تو کشیده باشم...
با من ارام بخوان چند غزل از حسرت
به من آرام بگو از غم دوری چه خبر ؟
من که اینجا همه یاد توام و در رویا
نیست امکان فراموشی تو ...
تو بگو یاد من هستی یانه ؟
من به این دلخوشم از دور که تصویرت را ...
هر...
و "شعـــر" آخرین شفای اندوه آدمی...
ای بر دل خسته مرهم! آرام جانم! رفیقم!
آیا بهیادت میآیم؟ من زخم ِعهد ِعتیقم
حق داری ای روح مجروح، از من دلآزرده باشی
من مثل صبرت کُشنده، مثل غرورت عمیقم
دشنام و دشنه بهجانت اینگونه آتش نمیزد
آنها اگر شعله بودند، من جنگلی از حریقم
دریای بیساحل من! تو...
عاقِبَت قَلبِ تو را با شِعر راضی میکُنَم
با رَدیف و قافیه دیوانهبازی میکُنَم
میرَوَم دَر مَجلِسِ مَشروطه ساکِن میشَوَم
یِک سُخَنرانی عَلیهِ حِزبِ نازی میکُنَم
انقلابی میکُنَم سَبزوسِپید وسُرخ و زَرد
قَلبِ خود را با تو تَقسیمِاراضی میکُنم
کودِتایمَخمَلی دَرچِشم مَهرویان رَواست!
حَصرمیسازَم تو را، پروندهسازی میکُنَم
کاش میشُد...
با صبر ساختم به وفا میبرم پناه
مردم ز درد او به دوا میبرم پناه
شاید که خضر ره بنماید به من رهی
گم گشتهام به راهنما میبرم پناه
شد چار موجه کشتیم از دست سعی تو
ای ناخدا برو به خدا میبرم پناه
عاقل نیم که صبر به فریاد...
دل تشنه شد و در تو گمان برد که آبست!
بیچاره ندانست فریبنده سرابست!
بسیار کسان را که خمار از تو برانده است!
این خون که به لبهای تو همرنگ شرابست!
افسوس که از تلخی دشنام جدا نیست!
در جام لبان تو اگر باده نابست!
لب را چه کنی خسته...
ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرا
من کیم کز چون تویی بویی رسد جان مرا
جان و دل پر درد دارم هم تو در من مینگر
چون تو پیدا کردهای این راز پنهان مرا
ز آرزوی روی تو در خون گرفتم روی از آنک
نیست جز روی تو...
ای بر دل خسته مرهم! آرام جانم! رفیقم!
آیا بهیادت میآیم؟ من زخم ِعهد ِعتیقم
حق داری ای روح مجروح، از من دلآزرده باشی
من مثل صبرت کُشنده، مثل غرورت عمیقم
دشنام و دشنه بهجانت اینگونه آتش نمیزد
آنها اگر شعله بودند، من جنگلی از حریقم
دریای بیساحل من! تو...