متن عاشقانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات عاشقانه
دور از تو ز چشم، اشک خونین برخاست
تاب و تبم از هجر رخت، دائم کاست
با غیر تو را دیده ام و لال شدم
این عشق بهم ریخت حسابم، یکراست
سید عرفان جوکار جمالی
آوای نی و نگاری و دیگر هیچ
عرفان به سر طره دلدار مپیچ
فرصت ندهد زمانه عاشق را، حیف
در راه پر از دردسر و پیچاپیچ
سید عرفان جوکار جمالی
غم عاشقان سرکش چه غمی دراز باشد
دلِ عاشقان بی دل، دلِ پر گداز باشد
شب عاشقان تنها، شب هجر و درد یارست
دهلی بزن تو مطرب، که دلم به ساز باشد
رخ آن نگار زیبا چه شبی به ماه دیدم
سحری نگاه کردم مهِ خود فراز باشد
همه عمر،...
از خیالِ دیدنِ چشمانِ پاکِ نابِ تو
می کشد هرشب زبانه ، خواب من بر خواب تو
-- -- -- -- -- -- --
یاد آن دفتر شعری که دگر باز نکردم..
هیچ حلقه ای ب زیبایی حلقه ای نیست
ک
دستانت دور کمرم حلقه میکند …
جااااناان
المیراپناهی-درین کبود
نویسنده-روانشناس
عاشقی راهی نخواهد راه هم بی راهه است
گر تو راهی را بدانی، عاشقی بیگانه است
سید عرفان جوکار جمالی
گر زبان باز کند آن دَرِ خانه رواست
پشت دیوار جفایی که شده به عشاق
سید عرفان جوکار جمالی
مگه میشه صدات شنیدوعاشق نشددلم بعدنگاه توقلب سابق نشد
صدای تو دلم رو عاشقتر میکنه یاربرای دل من تو تویی الهه ناز
تنها باد
ردًپای گیسوان تو را می داند.
حالا بگو
به کدام روزنه بگریزم؟
که ابر بر سرم آوار نشود
وخواب پوسیده زمین به مرگ نرسد
مریم گمار
دیوانه ترین عاشق هشیار شدم من
از هرچه به جز عشق تو، بیزار شدم من
من یکه و تنها شده ام، لیلی و مجنون
نامرد، تو لب بستی و انکار شدم من
سید عرفان جوکار جمالی
ما زنده به آنیم که اندر دل مایی
قابل نبُوَد جان اگر امروز بیایی
سید عرفان جوکار جمالی
باتو
بهارسبزتر شد
ایستگاه بعدی
اردی بهشت
هر چه گویی با نگاهی بازگو تا شاعرت
با نگاهت شعرهایش را زِ غم درمان کند
سید عرفان جوکار جمالی
زخم هجرم به نگاه تو رفو می گردد
من شنیدم که طبیبم در گوشم می گفت
سید عرفان جوکار جمالی
روزی صورتت را با دو دستانم احاطه می کنم
یه دل سیر نگاهت می کنم.
از باده ی چشم هایت می نوشم.
مست نگاه ت می شوم.
جز به جز صورتت را با چشم هایم می بوسم
به تلافی روزهایی که نبودی برایت حرف می زنم.
گوش هایت را از...
شب است و خواب
در پشت پلک هایم پنهان است
و من در وسعت خیالم
یادت را میان سینه ام
در آغوش می گیرم
و به امید شهد لب هایت
چشم می بندم
تا بیایی و
خواب مرا شیربن کنی
مجید رفیع زاد
هر چند دلم کنج دلت خانه ندارد
آواره ی عشق است و کاشانه ندارد
ای بی خبران هیچ ملامت نکنیدم
از عقل نگویید ، که دیوانه ندارد
احساس تو جاریست به رگهای وجودم
دام است لبت لیک ولی دانه ندارد
حق است که چون کعبه طوافت بکنم من
در گرد...
جرأت حقیقت بازی می کردیم نوبتش شد پرسیدم:
چطوری دل می کنی؟
خندید و با حالت بامزه ای گفت:
یواش یواش کمرنگ می شم!
اون موقع متوجه منظورش نشدم.
کاش هیچ وقت نمی فهمیدم...!
آن قدر دِل دِل کرد که دِل به دِلش دیگر راهی ندارد
دلِ تَنگِ ما به دِل آن سنگ دل دیگر کاری ندارد
سید عرفان جوکار جمالی