دنیاکیانی
شاعر و نویسنده
در انتهای باورم
نقطه بی نهایتی....
من مسلمان شده ی
آیه چشمان توام...
به شب تیره و تارم
تو همان ماهِ تمامی...
در میان جنگ دنیا
سنگر امن منی تو...
دوری راه دلیـلی به فراموشی نیست
در پس فاصله ها دوست ترت میدارم
راز چشم هایت را نمی دانم
اما به هرچیزی نگاه میکنی...
من آن را زیبا می بینم.
در آغوشت خواهم گرفت...
به جبران تمام آغوش های که یک روزی به رویت بسته شدند.
تو در من ادامه داری...
حتی روزی که نباشم،
از خاک من گلی خواهد رویید؛
که تمامش بوی تو را میدهد.
تو نمی دانی اما
در قلب من
تمام راه ها به تو می رسد
حتی بیراهه ها...
او ماه بود؛
گاهی کامل و پرنور،
گاهی زخمی و رنگپریده...
اما این چیزی از ماه بودنش کم نمیکرد؛
ماه برای آسمان، همیشه ماه است.
یک روز می فهمی:
هر آدمی برای تو معجزه ای دارد!
حالا یکی با آمدنش، یکی هم با رفتنش...
فرقی ندارد...
کجای جهان ایستاده ای!
من در خیالم با تو
از تمام مرزها گذشته ام.
ایستاده ام....
روبه روی آسمان
مغرورتر از همیشه!
او از ماهش می گوید،
من از چشم های تو
میدانی جانم؛
بی شک تو زیباترین بودی!
اما آنچه تو را مقدس میکرد
احساس من بود...
من دلیل اشک هایم را نمی دانم!
اما میدانم اگر....
تو در آغوشم بگیری، خوب میشوم.
اما از تو چه پنهان بابا!
من هرگاه دختری را غمگین دیدم؛
برایش تکیه گاهی چون تو را آرزو کردم.
می دانی؟!
از روزی که نگاهت را بردی؛
دیگر هیچ آینه ای
حتی برای لحظه ای
زیبایی ام را باور نکرد!
میدانی عزیزم؛
تو مقصر هیچ یک از زخم های من نبودی!
فقط کمی دیر رسیدی...
من برای لمس شدن زیادی شکسته بودم.
همه ما یک روز
یک جایی، با یک اتفاق
تمام وجودمان را از دست داده ایم
بی آنکه قلب هایمان از تپش بایستد.
هیچ کس نمی داند!
من برای زنده نگه داشتن تو
چند بار خودم را وسط میدان
همین شهر به گلوله بستم...
دستم را محکم تر بگیر!
شهر پر از آدم های ست:
که دست هایشان...
بوی طناب دار می دهد:)
پرسیدند چه چیزی تو را زنده نگه داشته؟
لبخند زدم و ساعتها فقط از چشمهایت گفتم…
در آغوشم بگیر،
نترس من هنوز هم
در دوست داشتنت، بیپناهترینم.
_دنیاکیانی