دنیاکیانی
شاعر و نویسنده
و تو شبیه تمام چیزهایی هستی
که دوستشان دارم؛موسیقی،شعر، باران...
مـــاه ، مــاه ، ماه
اشکهایش را پاک کرد و گفت:
تو اما شبیه من نباش...
از هر چیزی که تو را
نسبت به خودت بیرحم میکند
دست بکش... لطفاً
_دنیاکیانی
شاید
اگر میدانستم آخرین بار است
بیشتر نگاهت میکردم
محکمتر در آغوشت میگرفتم،
و با تو مهربانتر بودم.
ببخش... که نمیدانستم.
و در آخر
هر کسی شبیه همان چیزی میشود
که در قلبش پنهان کرده است...
در قلب هر مردی
کوهیست به وسعت شانههایش
سنگین از درد روزهایی
که هیچکس نمیداند،
بر او چه گذشت.
گفت می دانی؟!
من از جنگهایی جان سالم به در بردم
که دیگران از خیال بودن در آنها میمیرند.
آنجا که گمان کردی به تو حسادت میکنم،
من در فکر نظم تار عنکبوت گوشهی اتاقم بودم...
دلم برای تنهاییشان میسوخت•
اما وقتی انتخابهای بعدیشان را دیدم،
فقط سعی کردم جلوی خندهام را بگیرم...
از دردهایش چیزی نمی گفت
و من میدانستم:
کارد، وقتی به استخوان میرسد
آدم را لال میکند.
در انتهای باورم
نقطه بی نهایتی....
من مسلمان شده ی
آیه چشمان توام...
به شب تیره و تارم
تو همان ماهِ تمامی...
در میان جنگ دنیا
سنگر امن منی تو...
دوری راه دلیـلی به فراموشی نیست
در پس فاصله ها دوست ترت میدارم
راز چشم هایت را نمی دانم
اما به هرچیزی نگاه میکنی...
من آن را زیبا می بینم.
در آغوشت خواهم گرفت...
به جبران تمام آغوش های که یک روزی به رویت بسته شدند.
تو در من ادامه داری...
حتی روزی که نباشم،
از خاک من گلی خواهد رویید؛
که تمامش بوی تو را میدهد.
تو نمی دانی اما
در قلب من
تمام راه ها به تو می رسد
حتی بیراهه ها...
او ماه بود؛
گاهی کامل و پرنور،
گاهی زخمی و رنگپریده...
اما این چیزی از ماه بودنش کم نمیکرد؛
ماه برای آسمان، همیشه ماه است.
یک روز می فهمی:
هر آدمی برای تو معجزه ای دارد!
حالا یکی با آمدنش، یکی هم با رفتنش...
فرقی ندارد...
کجای جهان ایستاده ای!
من در خیالم با تو
از تمام مرزها گذشته ام.
ایستاده ام....
روبه روی آسمان
مغرورتر از همیشه!
او از ماهش می گوید،
من از چشم های تو
میدانی جانم؛
بی شک تو زیباترین بودی!
اما آنچه تو را مقدس میکرد
احساس من بود...
من دلیل اشک هایم را نمی دانم!
اما میدانم اگر....
تو در آغوشم بگیری، خوب میشوم.