متن عاشقانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات عاشقانه
تو میدانی...
تو را دوست داشتن، حکایت نسیمیست که از دلِ دریا برمیخیزد،
بیآنکه بخواهد جز در آغوشِ موج آرام گیرد.
تو را دوست داشتن، قصهی آتشیست که در دلِ کوهستان شعله میکشد،
بیآنکه زمستانی بتواند خاموشش کند.
مثل سایهای که در امتدادِ خورشید زاده میشود،
مثل بارانی که پیش...
طعم شیرین لبهای تو را نچشیدم تا به حال.
اما میدانم مزه ی جان میدهد، لبهایت.
تمامِ شب را در کنارِ دریا،
در آن جزیره،
در آغوش تو خوابیدهام.
تو
میان لذت و خواب،
میان آتش و آب،
وحشی و شیرین بودی.
شاید دیرهنگام،
رویاهایمان در بالا یا در ژرفا بههم پیوستند؛
بالا، همچو شاخههایی جنبان بر موجۀ بادی مشترک؛
زیر، همچو ریشههای سرخ که تماس...
درونم مثل آواری فرو ریزد از آن روزی
که چشم از من بپوشانی
و روی از من بگردانی
با تیرِ نگاه تو گرفتار شدم همچو شکار
صید پابندِ تو را مرگِ دو صدباره روا نیست
طعم شورابه اشکم چقدر شیرین است
تو اگر خالق این حال خرابم باشی
در جدال عشق و منطق، منطق از منطقی
این دل دیوانه را هر شب شماتت میکند
میروم از خاطرت گم میشوم در این هیاهو
با من شوریده حالت لاف احساسی مگو
در مسیر عشق ورزی گر نابلد هستم بسی
صادق و بی ادعا جان پای چشمت میدهم
ساز دل مرده من کوک شد از دیدن تو
به طرب باز نوازد وقت خندیدن تو
شاد و سرمست نگرم بر رُخَت ای زیبارو
جان سپارم به خدا لحظه بوسیدن تو
می دانی؟!
از روزی که نگاهت را بردی؛
دیگر هیچ آینه ای
حتی برای لحظه ای
زیبایی ام را باور نکرد!
آنکه پریشان میکند حال مرا با یک نگاه، تویی.
هــمایـــون باشــَدَت صـــبحِ زمستان
تـمـــام لحــظه هـایت چــون گلستان
پس از یلدا جهانت روشن ای دوست
بـتــابـد آفــتـــابِ عـــشـــــق در جان
من میان سکوت این خانه
حس خوبی به بودنت دارم...
رمزِ عبور گرفتم
از مرزِ خیال
به جاده ای از عشق...
دیگر
سفیری لازم نیست
من مسافرِ چشمانِ توام!
یک نفر باید بیاید عشق را مهمان کند
سر گذارد پیش من یا قصه را پنهان کند
من چنان هستم که نازم علت حیرانی است
او چنان در عاشقی باشد، مرا حیران کند!
دین و دل را واگذارد در تمنای وصال
آن چنان باشد که ترک دل از این و...
دلبر جانم ،
عید قربان آمد ، عیدی که قصهی عشق و ایثار را در دلش نهفته دارد. اما برای من، این عید فقط یک معنا دارد :
" بودنِ تو ".
در میان همهی آنهایی که چیزی را قربانی کردند، من دل
را به نامت زدم و قربانیات شدم......
از چشم تو آغاز شد ماجرا
افسانه شد این قصه آشنا
✍ عطشِ عریانی
@bzahakimi
هیچ میدانی؟
تو که باشی
چسبناکست؛ بسی
بستری که در آن
حسّ خیس و
حالِ خاصّ زنانگیام
فوران میکند از:
عطشِ عریانی...
با دلم میمانی؟