شعر غمگین
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر غمگین
دل را که سـاده بـود ،گـنـهـکار کـرده انـد
این مردمانِ پسـت ، مـرا خـوار کرده انـد
سَـر می کنم دقـایـقِ خـود را ولی به درد
چون بر سـرم ز کـینه، غـم آوار کـرده اند
محـزون و بیـقـرار و پـر آشـوب گشـته ام
هر روز روشــــنم چـو شــبِ تـار کرده...
آینه چشمهایش
شهر پاییز
کوچه ای بن بست
مردی روی به دیوار
آینه در دست
باد در موهایش
چنگ میزد
گیتار می نواخت آواز شکستن آینه ها را
من اشک آینه را بر سنگ بوسیدم
به آنها بگو...
آنهایی که در کنارِ آرامشِ کُند،
به خواب رفتهاند،
و در امنیتِ تکراریِ خود،
به زندگی ادامه میدهند.
بگو...
که من،
در همین اتاقِ کوچک،
در میانِ سکوت،
کشتیام را از دست دادهام.
خبر نده که طوفانی در راه است،
فقط بگو...
که چشمانم،
دیگر...
به چه جرمی به کدامین بهانه
متولد شده ایم در این زمانه
ما که حق انتخاب نداشتیم
منت نگذارید بر سر ما، ظالمانه
شکم سیر از حال گرسنه خبر ندارد
۳۰ روز ماه رمضان در سفره تهیدست اثر ندارد
دارا که نداند چه کِشد مرد و زن فقیر
شرمندگی حاکم و داروغه، بر شرمندگی پدر اثر ندارد
عجب دنیای دلگیری
چه روزای نفس گیری
دارم کم میارم کم کم
دلم میگه داری میری
بیتاب شدن؛ دم نزدن؛... عادتم این است
با خونِ جگر ساختهام؛ قسمتم این است
جان میدهم از گریه اگر نام تو آید
عمریست که رسم دلِ کمطاقتم این است!
بعد از تو به تصویر تو خو کرده نگاهم
بیچارهام آنقدر که همصحبتم این است!
جون درِّ یتیمی که رها در...
شعرِ غمیگن ننویسید که در خوابِ شَبَم
نسلِ بعدی همه شب، گریه به شعرت دارد
#justfor5436
شعرهایِ یتیم مرا بعد از مرگم، یتیم نوازی کنید
سپیدهایم را رخت سیاه،دلنوشته هایم را دلداری کنید
مرگ پایان من نیست، زنده ام هنوز لابلای عاشقانه ها
داغ ترین شعرم را هم، روی آن سنگ سرد حکاکی کنید
دلتنگ تر شدم نم باران که زد غروب
خون از سقف دلم چکیده در حد غروب
بیهوده و بی هدف چه قدر دست و پا زدم
از خود کجا گریزم از این حس بد غروب
از سر گذشت ، موعد ویران شدن رسید
دریای غمم را شکسته است سد غروب...
گفته بودی که چرا خوب به پایان نرسید؟
راستش زور من ِخسته به طوفان نرسید
گرچه گفتند: بهار برسد مال منی!!
قصه تمام شد و پایان زمستان نرسید
من گذشتم که به تقدیر خودم تکیه کنم
جگرم سوخت، ولی عشق به وصال نرسید
در جاده ی تاریک راهی پر زِ تشویش
من بودم و دنیایی از تنهایی خویش
دنیایی از فکرهای پوشالی و مبهم
دربرزخ کابوس یک قلب پر ازریش
غمت آمــد قلبم را خزان کرد
و انـدوه دلم را بیکران کرد
خـزان بـا ببرگ زرد بی وفایی
غـم دیریـن من را جاودان کرد
رفتی و من اندر خیابان گریه کردم
با رفتنت در زیر باران گریه کردم
دیدم تمام جان من با رفتنت،رفت
با بوی گل اندر گلستان گریه کردم
امشب من خسته ام تعبیر یک دریای خاموشم،
سراپا غرق اندوه درحسرت رویای دیروزم،
همیشه در پی شادی میان غصه میگردم،
نشسته گرد غم بر جسم و بر جان و سر و دوشم
امشب که بیتو غرقِ غم و گریه میشوم
ای یارِ دوردست! تو کجایی و من کجا؟
هر موجِ اشک، قاصدِ اندوهِ بیپناه
میبرد به سوی تو، تو کجایی و من کجا؟
کانال_دلنوشته_های_بانوی_کاشانی
https://eitaa.com/sahdser
اینجا پرندهای در هوا نیست .
آسمان،به یک خاطرهی دور تبدیل شد.
نور،با نوک انگشتانش به شیشه میکوبید و بازمیگشت.
پنجره،
که روزی قابی برای پرواز بود،
اکنون تابلویی شد
برای تماشای مرزِ محکومیت.
و من،
پشت این دریچهی بیمعنا،
به تاریکیِ پشت دیوار خیره ماندهام
«ماندهام»
آرزویی داشتم، در باد و باران ماندهام
خواب شیرین کودکی، در چشم حیران ماندهام
زخمهایم بیصدا بر جان من تکرار شد
با لبخندی نیمهجان، در درد پنهان ماندهام
دوستیها رفتهاند از کوچههای بیکسی
با غریبی همنشین، در دل پریشان ماندهام
سالها بگذشت و کس از راز من آگاه نیست...
غزل «یلدای بیچراغ»
شب آمد و بر سفرهی ما نان نمیرسد
جز آهِ دلِ خسته به مهمان نمیرسد
نه قصهی شیرین، نه نوای دلانگیز
جز زمزمهی فقر به دوران نمیرسد
انار ز رخسارهی ما رنگ باخته است
به باغِ دلِ پژمرده، باران نمیرسد
پسته به خموشی شده قفلِ لبِ غریب...
نگاهم کرد دنیا
به دستم داد ارّه ی زمان را
تا از نفس های بریده ام
بوی مرده بیاید
و دلم بلرزد
تا از چشمش بیفتم
بر پرتگاهی
که محکوم به مرگ است
ای نغمهی خاموش،
هنوز در مهِ دل میپیچی،
چون عطری که از دیوار خیال
هرگز نمیرود.
بغض را آرام میکنم،
تا در سکوتِ اشک،
صدای تو دوباره
به زمزمه بدل شود.
هرچه در دستِ بشر هست، سایهای بیپایدار
چون غباری بر نسیم است، ماندنی در کار نیست
عشق اگر هم شعله گیرد، میشود خاکسترش
جز صفای لحظهای، در دفترِ تکرار نیست
رفتی...
و در کوچههای خاموشِ دل،
صدای قدمهایت هنوز میپیچد.
دستهایم،
به جای گرمای تو،
سایهای سرد را در آغوش گرفتهاند.
چه آسان شکستی،
آن پلِ باریک میان دو دل،
و من ماندم،
با هزار واژهی نگفته،
و بغضی که هیچ شعری آرامش نمیدهد.
ای عشق،
ای شکوفهی بیبهار،
نامت...
رفتی...
و شب، تمام پنجرههایم را خاموش کرد.
اما هنوز، در دورترین افق،
ستارهای کوچک چشمک میزند.
دلم شکست،
مثل شیشهای در دست باد،
ولی از هر تکهی شکسته،
انعکاسی تازه از نور برمیخیزد.
ای عشق،
اگرچه خاطرهات زخم است،
اما در عمق این زخم،
بذر فردایی روشن جوانه میزند....