بیو شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات بیو شعر
سرو صحرا، گرچه تنها بهتر از خس بودن است
خاطرهها و خیال، بیمرز و بیمدّعا
میتپد از عمقِ جان، یک حسّ بیانتها
در عشق بازی دلم گل پای هر دیوانه ریخت
تا که او هم گوی آتش را بر این گلخانه ریخت
لب خاموش نمودار دلِ پر سخن است
هر جا که قدم نهادم آنجا بودی
در سینهی من، همیشه پیدا بودی
پیچیدهام در عاشقی
در عاشقی پیچیدهام
مولای روم، در شعر تو
من شمس خود را دیدهام...
پ.ن: این بیت، وامدار از غزلی از حضرت مولاناست که با مصرع:«اینبار من یکبارگی در عاشقی پیچیدهام...» آغاز میشود.
در خیالش بخدا کفرمو ایمان دادم
وز غمش خسته چنین سر به بیابان دادم
یار از جان که به من زلف سیه بر افشاند
در قِمار نگهاش مُلک خراسان دادم
رفت از شهرو گذشت از وطنو وز منی که
در غمش شامو سحر بی عللی جان دادم
سوزش اینجاست که...
آنقدر مست شوم و مستی کنم به پای تو
مرغان آسمان گریه کنند به حالم از برای تو
کار عقل و قلبم گذشته از صبر جانا بدان
هزار جانم بدهند همه یکجا بریزم به پای تو
نگاهم با نگاهت در هم آمیخت
جنون عشق را بر دل بیاویخت
شمیم عطر گیسویت که پیچید
تمام شعرهایم بر زمین ریخت
من در خیال خود پُرم از خیال تو
بیخیال عالم و هر که هست کنار تو
مست میشوم از حس حضورت بانو
دائم الخمر میشوم گر ببینم گُل روی تو
دلم پُر ز خون است در این خاکزار
ز تیرِ جدایی و زخمِ فشار
شده کینه قانون این روزگار
نه شادی است باقی ، نه بویی ز یار
نه دستی به یاری در این دارِ غم
فقط مانده سرمای ظلم و ستم
نه فریاد رسی هست ونه شوروحال
فقط بغض...
چشمان من اسرار و نگاهت پی انکار
بین منو تو فرسنگ فرسنگ دیوار
دل دل نکنم مطلب دل ندارد انکار
اشعار تو خواندم و شدم عاشق بیمار
قصیده ی نگاهت هنوز هم سرودنی است
هر چند طولانی
من از نوشتن خسته نمی شوم
میترسم واژه کم بیاورم ...
من از چشمه ی چشمان تو مستم
و مثلی تُنگی که برای ماهی تَنگ است
این شعر هم برای توصیف زیباییت تنگ است
دلم یک آسمان غزل میخواهد...
کاش میشد جان دهد عاشق به پای عاشقی
تآکه هر بی یال و کوپالی نگوید عاشقم
باشد که روزگار اندکی مهربانتر شود
باد بوزد و زمین برقصد با نوای قاصدکها
باران ببوسد گونهی خاکِ تشنه را
خورشید، بیغرض، بتابد بر پشتبام دلها
دستی اگر شکست،
مرهمی از مهر باشد، نه داغِ داوری
و هیچکس
در تنگنای تنهایی، گم نکند نام خودش را...
غمگین غمگینم
محتاج تسکینم
حس میکنم سنگی
گذاشتن رو سینم
میخوام به آینده
کمی خوش بین باشم
امّاچرافکرت
نمیره ازیادم
قلبم کنارِکی
عشقُ تجربه کرد
هرگز نفهمیدی
عشق یعنی چی نامرد
(آتیش قلبم رو
هِی شعله ور کردی
بازیچه کردن از
کِی شده سرگرمی 2 ) کورس
از فرط عاشقی...
اگه رسم روزگار برای ما عاشقا اینه
عشق و از دلا بگیر بجاش بذار نفرت و کینه
اگه دوستی نمیکردم اگه دشمنی میکردم
گله ای نداشت دل من ، رسم زندگی همینه
اما من تنهای تنها حریف لشگر عشقم
چرا هیچ کی بم نگفت که ، حریفم تو رام کمینه؟...
حجّی تأسّی کن، تو رفتنهای لک لک را
چون بَک، نپیچان گردِ جانِ خویش، جلبک را
بیرون کن از دنیای پیدا و، نهانِ جان
احساسِ سرشار از صداهای بمِ شک را
* «بک»: قورباغه
اندر دل شهر، حیله شد رسم عوام
از سادگیات میبرندت به زکام
از بوی فریب است اگر شامه پر است
عیب از تو نباشد، نفس افتاده به دام
دلم امشب صدای ساز میخواهد
نوای نغمهای دمساز میخواهد
دلم شاید کمی احساس میخواهد
از این دنیا کمی انصاف میخواهد
دلم امشب دو بالِ باز میخواهد
کمی رقص و کمی پرواز میخواهد
شاید قفس را باز میخواهد
نسیمی گرمِ اعجاز میخواهد
دلم امشب شبی آرام میخواهد
نگاهی مهربان، خوشنام میخواهد...
خداحافظ؛ تو ای موجِ بلندِ بینهایت، مِهر؛
که در بحرِ درونم، شعرِ بیپایانِ دیوانی!
پروانگانِ سینهام، پوینده وُ، پُرجنب و جوش
با خیزشی پیوسته از: نامنتهای باورم
تا اوجِ موجِ عاطفه، هر دم، تماشایی شوند
همواره جوشان و، روان؛ چون حسّ اشعارِ ترم
در اناالحقِّ جنون، نجوای جان، بانگی زند؛
همقدم با دل بگردم، سربهدارِ لحظهها!
پ. ن:
تلمیح به داستان حسین بن منصور حلاج که «اناالحق» گفت و به دار آویخته شد.