متن دلتنگی عاشقانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات دلتنگی عاشقانه
از کتاب آوای احساس
خداحافظ؛ تو احساسِ قشنگِ دلسرودنها؛
معمّای تمامِ رابطه، در شورِ پنهانی!
خداحافظ؛ تو ای یاری؛ که از دردم، خبر داری،
میانِ بغضها و، گریههای شامِ پایانی!
از کتاب آوای احساس:
خداحافظ؛ تمامِ لحظههای حسّ بارانی!
شکوهِ نغمههای مهر، در شبهای گریانی!
خداحافظ؛ صفای شورشِ پیوستهی احساس؛
سرودِ عشق، در شور و شرِ تبهای عریانی!
من به زبان، عمارتِ سنگینِ «فراموشی» را بنا کردهام؛
دیواری بلند میانِ حال و گذشته،
تا آفتابِ خاطره بر روزهایم نتابد.
در برابرِ آینه ایستاده و تکرار میکنم: «خلاص گشتهام از بندِ آن خیال».
و جهان چه ساده باور میکند این آرامشِ دروغین را...
اما، وای از آن هجایِ بیهنگام!...
هـــــــــو المحبــــــــوبـــــــ
شدھ دلتنگ شوی چاره نیابی جز اشڪ ... ؟
من به این چارھ بیچارھ دچـــارم هــر شب
دوست داشتـــــن بعضـــــــــی آدمهـــــا
مثـل اشتبـــاه بستــن دکمــه هــای پیــــراهنـــــه
تــــــا بـــــــه آخــــرش نــــــرسی
نمیفهمــــی ڪــه
از همـــــــان اول اشتبـــــاه ڪــرده ای ....
دریا هم حریفِ این داغ نشد...
انگار تقدیر، قویتر از تمامِ موجهاست.
بعد از این همه سال، دیدمت؛ از همان دورِ دور.
قلبم از تپش ایستاد و دریا در چشمانم طوفانی شد.
داغِ دلم تازه شد...
بگو آوارگیِ این عشق را چه کسی میفهمد جز ما؟ 🌊💔
**«سفالِ ناتمام»**
اعتراف میکنم؛ شاید من نابلد بودم و دستانم لرزید. شاید نتوانستم آنطور که تو میپسندیدی، خیالت را روی چرخِ زمان تراش بدهم. اما تو...
تو نپخته مرا رها کردی.
درست وسطِ کارگاهِ نیمهتاریکِ زندگی، وقتی با تمامِ جانم داشتم به شکوهِ «ما» فرم میدادم، دست کشیدی. رفتی تا...
ته بی انصافیست...
من اینجا غرق دلتنگی، تو آنجا بی خبر از من.
تو را بـه جان مادرت بـیا
همین آدینه ۍ تـا برداشته شود
محکومیتِ دلتنگـی از پیشانۍ آدینه
دلخوشۍ روز آدینه
بستگـی به آمدنِ تو دارد
چشم انتظاری سخت است
مـا را دیگر مجالی نـمـانده است
جهان
در جیبِ کوچکِ دلم
تا شده
بیآنکه بداند
نامش
دلتنگیست.
توو کوچهی مهتاب، وقتی که راه میری
گلهای رو دیوار، عطرتو پس میدن
یه شهر بیداره با موجِ موی تو
ستارهها انگار، برام نفس میدن
توو کافهی پاییز، پشتِ همین شیشه
میشینی و فنجون، توو دست تو گرمه
یه قطره از بارون، میشینه رو شالت
هوا پر از حسه، نگاهِ...
زندگی کجاست در گرگ و میش
سپیده و طلوع...
بوی نان داغ نمیآید...
و نیز صدای پای عابران ..
صدای همهمه همسایه...
آواز بلبلان..
زمزمه جویبار ..
عطر بابونه و نعنا ...
و...
و دستی که با پیاله ی سفالی در آب فرو رفته است.
محروم مانده ام
در آغاز...
اتاقِ من
جهانِ کوچکِ من است
که در آن
اندیشه به برگ تبدیل میشود
و سکوت
به زیباترین سرود.
فلسفه ی یلدا نه دورهمی ست نه خوردن هندوانه و انار و ...نه...
یلدا بهانه ای ست که یک دقیقه بیشتر دستانت را در دستهایم بگیرم..
انار که ترک میخورد ..
قلبِ دختر پاییز می شکند .
سرخیِ عشق در سفیدیِ برف...
نور شمع روی صورتت میرقصد.
و من در...
فـقط نیمـہ شبان است،
ڪہ میـفـهمے چقـבر تنهایے و בلتنگ یاری...
دل برات تنگ شده جونم،
اینو از شبهای بارونی چشمام میشه فهمید.
شب به شب
دلتنگتر میشوم
بدون آنکه به یاد بیاورم چرا.
مگر قرار نبود فراموشم شوی
پس چرا هنوز هم هر شب
دلم برای "شب بخیر"هایت تنگ میشود
باور کن، مقصر من نیستم
این تویی که در سرم، بینهایت پُر رنگی
هر صفحهی دل
با نامِ تو آغاز میشود
و هر خطِ خاطره
به عکسِ تو ختم...
گاهی دلم میخواهد عین ابر پاییز
با چشمهای خیس خود باران ببارم
نه آرامشت را به چشمی وابسته کن،
نه دستت را به گرمای دستی دلخوش،
چشم ها بسته می شوند و دست ها مشت می شوند و تو می مانی و یک دنیا تنهایی ... !
اگر هوای زندگی
مجال بودن داد
به هر بهانه ایی
زندگی کن
حتی بر پرهای یک قاصدک
در مسیر بادهای بی مقصد
به کوتاهی یک دم
به گرمی یک " آه".
غمگین نباش
یک روز صبح از خواب بر میخیزی
ستاره ها را از گیسوانت پایین میریزی
و ماه را درون صندوقچه ی اتاقت میگذاری
از چشمانت رد شب را بیرون کن
که امروز صبح دیگری ست،
مطمئن باش من عاشق تو خواهم ماند تا باز شب بیاید.
در کوچهی بیپایانِ شب
صدای قدمهایت
مثل بارانِ گمشده
بر شانههای خستهام نمیبارد...
ماه،
چون چراغی خاموش
به یاد تو میلرزد
و من،
در سکوتِ بیپناهی
به سایهی خالیِ دستهایت
پناه میبرم...