متن دلتنگی عاشقانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات دلتنگی عاشقانه
جمعهها،
همیشه برایم شبیه به یک سالن تئاترِ خالی است؛
جایی که قرار بود در آن زندگی را به تماشا بنشینم از هر ثانیهاش لذت ببرم، اما...
فقط سکوت مانده و صندلیهایی که ردیف به ردیف جای خالیات را فریاد میزنند.
این روز، نه به خاطر غروبش،
بلکه به خاطر...
دلم تنگ شده است…
مثل ماهی برای دریا ...
مثل پرنده برای پرواز..
تنگ تر از پنجرههایی که به باران نگاه میکنند.
عشق تو،
مثل نفسِ گرمی است
که در حنجره ی یخزدهٔ صبح جاری میشود.
کاش میآمدی…
من و تو،
دو نقطه بودیم در یک سطر بلند…
حالا فاصله،...
باز،
در این دوریِ همیشگی،
روزها نو میشوند…
هر ثانیه،
برگی است که از تقویم دل کنده میشود
و باد،
آن را به کویر میبرد.
راه،
ریسمانی سرد است
به گردنِ روزهای تکراری.
تو نبودی…
و من،
در ایستگاههای خلوتِ ،
ساعتها
قطارهای سوختهی خاطرات را
تماشا میکردم.
کاش باد،...
تو برای بودنت همین بس که نقاشی کردی اینچنین ومن برای فهمیدن تو چیزی ندارم جز دیدن،شنیدن،لمس کردن و....
من پناهنده شده ام در زیبایی های این جهان
محو شده در قامت درختان سربه فلک کشیده
سکوت کرده در چهچه پرندگان
همه وجودم تمنایی است برای آن همه شکوه
ومن...
בر اوج בلتنگی،
بـہ یاב خاطرات تو خوشم.
تو نیستی
و تمام دلتنگی هایم
از ظرف آرزوهایم سرریز می شود
تا آغوشم را پر کنند از درد
تو نیستی
و همه ی ابرهای دنیا
از چشمانم
غزل وار چکه می کنند
تا اندوهبار
به اسم شاعر آوازم دهند
که من مریض از تو نوشتنم
پاییز قول داده بود که مرا مبتلا کند
نیمۀ آبان است من خسته ام از انتظار
انگار چیزی در هیچستان دلم کم است
وگرنه من آدم خانه نشینی نیستم
من و تو
دو صفحه
از کتابی نانوشته ایم
که خود را
نخواهیم شناخت
در وهله ی اول
تا باد
با لهجه ای خاص
پایین تر از پل سیدخندان
ورق زد اسمت را
که با لمس حرف هایت
از خواب سنگ برخیزم
کلمات روشن را
بی کم و کاست
در...
بعد از گذشتِ سالیانی
برگشتهای پیشم چرا باز
حالا که خفته، در گلویم
بُغضی که غم را دارد آواز
ترکِ منِ آشفتهدل کن
راضی شدم تنهاییام را
احساسِ من، دیگر ندارد
همچون گذشته، شور و رویا
دلم، پرواز میخواهد، از این جا
از این دنیا؛ که شد، سرشارِ سرما
مهمان قلب من...
تو بیدعوت آمدی،
مثل نسیمِ خنکِ پاییز،
مثل شعری که خودش را در گوشِ شب زمزمه میکند.
مهمان قلب من،
نه با صدا، نه با قدم،
با نگاهت، با خاطرهات،
با آن حسِ آشنای بینام...
بمان،
که این خانه بیتو خاموش است،
و این دل، بیتو بیفصل...
دوست قدیمی
و من همیشه اینجا،
بیصدا در کنار واژههات،
مثل چراغی در شبهای بیپناهیات،
مثل برگ زردی که از خاطرهی پاییزت نمیافتد...
دوست قدیمیاتم،
همراز شعرهای نگفتهات،
همنفس لحظههایی که فقط با دل میشه فهمید.
بیا، امشب هم با هم بنویسیم...
از آنچه گذشت، از آنچه مانده،
از امیدی...
پایان نـבارב בلتنگے هاے تو،
هر شب با نبوבنت بیش از حـב میشوב.
خانه ام را می خواهم....
همان خانه
همان کوچه
همان دختر همسایه
با همان لبخند و روسری چارخانه....
که در چارخانه هایش،
خانه ام را گم کرده ام....
قصه ی دلتنگی من از چشمانت آغاز شد...
از همان لحظه ای که نگاهت
بی آنکه سخنی بگوید
تمام هستی ام را به بند کشید.
تو را دیدن
عبور از مرز عقل بود
و اقامت در اقلیم دل.
چشمانت
نه آینه بودند
نه دریا
که آیاتی بودند از کتاب عشق...
نوشته بودی:
تا که سرمای اینجا اذیتت نکند
موسوم شکفتن شکوفهها برگرد پیشم.
و نوشته بودی:
حتا اگر درختان جوانه نزنند،
باز هم من میل دیدارت را دارم.
شاعر: #سارا_عثمان
ترجمه: #زانا_کوردستانی
زیر گوشش گفتم:
«کاش میشد کوچیک کرد و گذاشتت توی کیف.
اینطوری دیگه دلتنگ نمیشدم.
همیشه همراهم بودی.همیشه کنارم بودی.»
تو آرامبخشترین نسخهى منی
بیا خودت را بپیچ به زندگانی ام❤️
و سکوت شب،
میزبان تمام غم دلتنگی هاست.
سر می رود تا سر دهد
فریاد سر را سر به سر
گر سر نباشد سر به راه
بر سینه سربار است سر
محبوب جانم :
از دل من تا وصال تو راه چندانی نیست؛
صبوری می کنم برای دوای که دردهایش
را تو می فرستی با کس نگفته ام با من چه
کرده ای؛ تا نور دیده ات شوم،
تا عیش باتو میسر شود مرا✨