هزار شب به سَحَر آمد و سحر شد شام ولی شبی که تو رفتی ، سحر نگشته هنوز
سرد است هوا پناه بر آغوشت اینجا خبری نیست مگر آغوشت راه از همه سو بسته و یخبندان است ای عشق مرا بگیر در آغوشت !
شرم چشمانت چه لذت بخش و جاویدانه بود آفتاب چشم تو با قلب من بیگانه بود روزها در حسرت آغوش ممنوع تو رفت عاشقی با تو به سان عاشق دیوانه بود چای کم رنگی که با تو عاشقانه نوش شد بهتر از آن جام مشروبم دراین میخانه بود تا غم...
مهربان تر از برگ در بوسه های باران بیداری ستاره در چشم جویباران آیینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران بازآ که در هوایت خاموشی جنونم فریاد ها برانگیخت از سنگ کوه ساران ای جویبار جاری! زین سایه برگ مگریز کاین گونه فرصت از...
می خواستم که زخم دلت را رفو کنم خود را میان بی کسی ات جستجو کنم وقتی سکوت روی لبت موج می زند با شعر های تازه ی تو گفتگو کنم آرامشی که سرمه به چشمم کشیده را_ با چشم های مضطربت روبه رو کنم گاهی نمک بریزم و گاهی...
عاشقت شده ام، آن قدر که دست هایم، شعر شوند قلم روی کاغذ بلغزد، سپید شوم! وقتی حنجره ام، از بازدم تو، جان می گیرد عاشقت شده ام، تا انگشت هایم نامت را، با پنج هجای کشیده روی ورق پاره های قلبم، تا کند! کنار انگشت هایم دوست داشتنت، بریزد!...
باران رشت بود که زیرش گریستم حالا بغل بگیر زنی را که... نیستم گفتم که شعر چاره ی دوری ست عشق من! باید هنوز هم سر حرفم بایستم باید تو را اضافه کنم پشت غصه ها اسمی که خیسِ اشک شده توی لیستم ..
پاییز خیال عشق در سر دارد هرلحظه به حس مادو ،باور دارد با آنکه گذشت مهر و آبان اما یک معجزه ای به اسم آذر دارد
کاش بارانی ببارد قلب ها را تر کند بگذرد از هفت بند ما، صدا را تر کند قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها رشته رشته مویرگ های هوا را تر کند بشکند در هم طلسم کهنه این باغ را شاخه های خشک و بی بار دعا را تر...
دیگر تمام فصل چشمانم غم انگیزند لبریز از تکرارهای سرد پاییزند بعد از تو آری آسمان شعر من ابریست بعد از تو آری شعرهایم اشک می ریزند تو در کجای این دلم هستی ؟ ...بگو دستم چشمان من را در کدامین سو بیاویزند از چار سمت لحظه هایم مرگ می...
لب های تو با شعر عجین است؛ عجیب است ما پسته ندیدیم شکر داشته باشد
«روی قبرم بنویسید» کبوتر شد و رفت زیر باران غزلی خواند، دلش تَر شد و رفت چه تفاوت که چه خورده است؟ غم دل یا سم آنقَدَر غرق جنون بود که پرپر شد و رفت روز میلاد: همان روز که عاشق شده بود مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد...
تا زمانی که رسیدن به تو امکان دارد زندگی درد قشنگی ست که جریان دارد
دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم و اندر این کار دل خویش به دریا فکنم از دل تنگ گنهکار برآرم آهی کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم مایه خوشدلی آن جاست که دلدار آن جاست می کنم جهد که خود را مگر آن جا فکنم بگشا بند...
هوای شعر شورانگیز با تو قدم در نم نم یکریز با تو بهشتی غرق در زیبایی محض چه حالی می دهد پاییز با تو
زیبا ترین حضوری از عشق در من ای دوست عشقی که آتشم زد در ماه بهمن ای دوست راهم زدی و آهم در سینه ی شب افروخت گم شد ستاره ی من در روز روشن ای دوست یکدم نمی توانم بی صحبت تو دم زد افکندی ام چو قمری طوقی...
از این دنیا چه می ماند.... از این دنیا چه می ماند به جز وهم و خیالاتش به جز راهی که نا پیداست در حجم محالاتش بهشت و وعده های آشنا و آرزوهایم هزار افسوس جاماندست در هر تار موهایم اگر چه بال پرواز مرا دنیا تصاحب کرد ندارم باکی...
پر کشیدیم بدون پرِ زخمی با هم عشقبازیِ دو تا کفتر زخمی با هم مرگ پشتِ سرمان بود... نمی دانستیم بوسه ی آخرمان بود، نمی دانستیم...
نسکافه می نوشی و چَشمانت درگیر ِ یک پرونده ی تَلخست غمگینمو چیز مهمی نیست تنها جوابم خنده ی تلخَست مریم حیدرزاده
پاییز می رسد که مرا در بدر کند ! از روزهای رفته مرا با خبر کند ! آری کسی می رسد از راه دور که ... شاید کمی حال مرا خوب تر کند !
حالا که رفته ای پرنده ای آمده است در حوالی همین باغ روبرو هیچ نمی خواهد، فقط می گوید: کو کو... "محمدرضا عبدالملکیان"
بی مهری روزگارمان تکراریست تقسیم به فصل از سرناچاریست پاییز قشنگیش به این غوغاهاست آذر شده و هنوز مهرت جاریست
درفصل غریب و سرد پاییز خاطراتت در وجودم گشته لبریز کوچه باغ عاشقی پژمرده گشت بی حضورت غنچه ها در هم شکست ای که پایان در کنارت زندگیست زندگی بی تو برایم بردگیست دیدار تو بهترین بهانه شد برایم تا از تو و احساس درونی بسرایم...
می توانی بروی گرچه مرا رنجاندی شک ندارم که تو در کار دلت درماندی زنده با عشق توبودم شده جسمم جسدی زنده ام کرده هربار مرا میراندی من همانم که تو دائم به کنارش بودی یاد داری که مرا جان دلم می خواندی؟ گاه با وعده دیدار ، تو شادم...