شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
*تاسف*
من به فکر پیرمردان و پیرزنانی هستم
که بعد از یک عمر زندگی
هنوز به درک کاملی از
زنده بودن خودشان نرسیدند
و در اواخر عمر خود
تازه در کوچه پس کوچه های شهر
دست گدایی به سوی مردم دراز میکنند.
*شبهای تراژدی*
شعر هایم خاک میخورند کنج اتاق
منم باز کز کردم کنج اتاق
اتاق پُرِ کتاب،پُرِ کتاب
ولی نخوندم هنوز شعرِ زیاد
هنوز کلی شعر از فرخزاد دارم
کلی مانده،یوشیج ها دارم
با شعرهای شهریار عاشق نشدم
من هنوز راه نرفته زیاد دارم
آینده چیست؟کیست؟که میداند؟
که می آید...
*درهای بسته*
روی ما در ها بستند
عیبی ندارد
ما ذهن هایمان باز است
*خانه*
خانه همان جایی است که
نان داد بابا،غذا داد مامان
آغوشِ اتصالمان آجرهای خانه اند
آشوبِ در انتظارمان رفتار بچهگانه اند
خانه بوی عشق میدهد،بوی غذا و بوی عید
خانه همیشه تکیه گاه ست
گرم و نرم،انگاری یه تکه بهشت
خانه مهم نیست کجاست
بالا و پایین کجاست؟
خانه...
*تضاد*
مشکل من این است
در میان هیاهو،دنبال آرامش میگردم
حالِ سربازی را دارم که در جنگ
به دنبال صلح میگردد
*نابینا*
کسی که پیشرفت نخواهد
در راه پله نمیبیند
کسی که عشق نخواهد
در راه دوست نمیبیند
کسی که راه نخواهد
در راه مقصد نمیبیند
کسی که نان نخواهد
راه را، راه نمیبیند
حـــَّـوا بـــشــوم شـــبیــه آدم هستی؟!
یـــارِ دلِ مــــن بــــگو دمـادم هستی؟!
در کلبه ی جان عطرِ تـو پیچیـده فقط
ای دوســــت بر آمـدن مصمَّم هستی ؟!
بی تو هر لحظه به آشوب و فغان است دلم
چو علیلی لب گور و نگران است دلم
سالها رفته ای، انگار همین دیروز است
تارِ مو گرچه سفید است، جوان است دلم
راست ماندم که غمت نشکندم در همه عمر
حیف شد زیر غمت عین کمان است دلم
به...
«جانان»
تو آن شعری،
شاهبیت نابی،
آن غزل خیالانگیزی،
که هنوز نسرودهام آن را.
تو آن صبحی،
نخستین پرتوی نوری،
آن بامداد غمستیزی،
که هنوز ندیدهام آن را.
تو آن آرامشی،
آسودگی جانی،
آن قرار دلآویزی،
که هنوز نیافتهام آن را.
تو آن بادهی ریخته از سبویی،
ساغر و پیمانهای،...
شهرام کاظمی مرادی
کسی که از عشق و رقص و شور بیخبر است دلش ز طوفان عشق بیقرار و تر است
هر نغمهی ترانه شاد صدای خوش و هر نفس پر هیجان، طبیبِ این دلِ خسته است ورزش و شادی، درمانی ناب و زر است
گفته بودم دوستت دارم ولی این بار نه
نقشه هایی هم به دل دارم ولی اقرار نه
کوچ کردی، پر زدی، رفتی به سویِ بیکسی
رفتنت را من نمیخواهم ولی اصرار نه
شیشهی صبرم ترک خوردهست در دستانِ تو
امتحان کن صبر عاشق را ولی بسیار نه
سایهسارِ خاطرت در...
«وطن»
از میان آسفالت خیابان،
لالهها روییدهاند غریبانه.
پیادهرو
با یاقوت سنگفرش شده؛
سرخسرخ،
لالهها پرپر شدهاند،
قامتشان شکسته،
اما شمیم آنها،
همچون لالایی مادران،
در باد پیچیده.
چه سیاوشها،
نه از آتش،
که دلیرانه از خیابان گذشتند،
در خون غلطیدند،
به خاک افتادند؛
نام میهن
از خونشان برخاست.
سروها،...
نام تو جان را دلستان می کند
نام تو دل را گلستان می کند
می برد دل را به آن سو های دور
می برد تا تارک عشق و سرور
دل را که سـاده بـود ،گـنـهـکار کـرده انـد
این مردمانِ پسـت ، مـرا خـوار کرده انـد
سَـر می کنم دقـایـقِ خـود را ولی به درد
چون بر سـرم ز کـینه، غـم آوار کـرده اند
محـزون و بیـقـرار و پـر آشـوب گشـته ام
هر روز روشــــنم چـو شــبِ تـار کرده...
✍️ justfor5436
پیچکی سبزم و نَروئید کنارم هیچ دیوار
هر چه شنیده ای از بخت، حال بشنو از اقبال
پیچیده ام به دور خود، چون هزاران گره بر هیچ
آغوشم باز است، دیوار نباشد، خوشا دیوارِ خیال....
✍️ justfor5436
این شهر خاک خورده، باران کم دارد
شلوغ است اما،همهمه ای از عشق کم دارد
بگویید به مردم،وا کنند پنجره دل
این اتاق تاریک، معجزه ای از نور کم دارد
اوّل آید مهربان و دلفریب
تا شوی دلبسته، گردد ناپدید
بعد از آن، یک سایه میآید ز راه
میزند آتش به صلحِ آن نگاه
تو مزاحم را ز راهش میبَری
زخم خوردی و کنون بی سنگری
باز، با لبخند، سویِ تو آید پدید
شوق را در جانِ تو خواهد درید...
در این شبهای طولانی، هوا هم شد که طوفانی
تو غرقِ خواب گشتی و منم با این پریشانی
ز چشمِ خستهام هر دم، فرو میریخت بارانی
تو در رؤیای شیرینی، من و اشکِ فراوانی
صدای باد میپیچید در این آفاقِ خاموشی
تو آرام و من افتاده به فکرِ بیسرانجامی
نه...
شب
اتاقی خاموش پر تب
پنجره در خواب نیلوفر
زیبای من شاید بیدار است
من نیز بیدارم
شاید می داند
زیبای من اتاقی دارد
به بلندای سپهر
به درازای ابد
ز لطافت به پر شاپرکی
به رقص شقایق در نسیم می ماند
آنجا زمان بی آغاز بی معناست
آنجا فقط...
تا ابــد در قلــبِ بـی تــابم تو مـــنزل ساختی
عشـــق را پنـــهان ،درون خانه ی دل ساختی
پــای دل بســـتی به پــای غـصه های هر شبم
آن زمان که سوی خود دل را تو مایل ساختی
عـاشــــقـم کردی و گـــشتی مـــحرم راز دلـم
غــیر حــرف عاشـقی هر گفـته باطل ساختی...
بارِ گناه با دو سه لقمه کم نمیشود
این زخمِ کهنه جز ندامت مرهم نمیشود
این بار بیش از پیش، خطا کردهای، ولی
با عذرهای سرد، دلت محرم نمیشود
نانِ حلال گرچه شریف است و پُربها
بی توبه، بارِ معصیت درهم نمیشود
هر شب اگر به اسمِ پشیمانی اشک آمد...
چه شبها با خیالِ تو زدم گامِ سفر، تا صبح
دویدم در پیِ عطرِ تو از کوی و گذر، تا صبح
تو اکنون در هجومِ فکرهای خویش بیداری
من از هجرِ تو میسوزم چو شمعِ شعلهور، تا صبح
نه خوابم میبرد بی تو، نه اشکم بازمیایستد
نشسته با من این...
به نخجیرگاهِ گیسویت، منم با صد کمان در دست
تو چشمک میزنی امّا، ندارم یک نشان در دست
ز مژگانِ تو هر لحظه، هزاران تیر میبارد
منِ افتاده را بنگر، نه دل مانده، نه جان در دست
نگاهت میکشد ما را به صحرای هوس، امّا
تو داری خنده بر لب،...