متن غمگین
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات غمگین
🖋هرجا که انسانی زمین خورده ست میگویم:/
نفرین به این پدیده ی منحوس اعتیاد.
قرن اضمحلال احساس و افول عاشقی
دوره ی اسکیزوفرن عاطفی،دوران ماست.
راهت را کج کن
برگهای خشکیده نفس میکشند
تو شبیه چشمهایم هستی
دستهایت را به من بده
شانههایت پاییز را پر کردهاند
بگو
در این جنگلی که هذیان میگوید
چگونه میتوانم با رقص مه
چشم خورشید را نقاشی کنم؟
باید خود را پیدا کنم
تا فردا
با صدای چشمهایت بیدار...
بعد از تو
هیچکس بین من وسایه ات
پادر میانی نکرد
تا عشق رنگ دود گرفت و
خاکسترش را
پاییز فوت کرد....
کاش در این خزان سرد
بر اندوه حیاطم
چشمهایت عطری از ماه میپاشید
تا در هوهوی زُمخت شب
نسرینهای باغچه
در ازدحام شهر
با رقصی شیرین
کابوس خیس پاییز را
به مسلخ میکشیدند...
.
بهانهات گریهی پاییز است
و من تمام این فصل
آلودهی بغض پنجرهام
بهانهات گریهی پاییز است
و من تمام این فصل
آلودهی بغض پنجرهام
عشق یعنی که دلت تنگ یکی باشد او.
بی خبر از حال این دلتنگیِ پنهان تو.
وعده ی دیدارمان باشد همان روزی
که از دلتنگی تو میرود جان از تنم.
بــــــی تـــــــو...
درگیر غم انگیز ترین حالت یک حال خـرابم.
شب بخیر، ای بهترین دلتنگی پنهان دل،
بیا که نبودنت سیراب شده
بیاکه نبودنت عادت شده
بیا که نبودنت قامت خمیده شده
بیا که نبودنت بهانه شده
بیا که نبودنت راضی شده
بیا که نبودنت رهاشده
بیا تا که نبودنت همه چیز نشده
پروانه ای پشت پنجره اطاقم بال بال میزد
یک آن بی اختیار راهش دادم
روی گلهای اطاقم نشست
خواستم بپرسم چرا آمدی ؟برای چه آمدی؟
مات ومبهوت خود نمیدانست !!!
در هیاهوی ترسها؛تعصبات وباورها..... پر کشید ورفت
دلم هوایش راکرده
حصار در حصار در حصار تنم
سیمهای خار دار به قلبم رسیده اند
و مجالی برای عریان شدنم نگذاشته اند
زشت است ؛عیب دارد ؛ ودندان قروچه
ومن هنوز بامید تمامیت بلوریم زنده ام
چقدر سخت است تماشاچی بودن
وقتی در گذشته ای دور دلیل بخش عظیمی از واکنش ها و ذوق هایت به او منتهی می شدند.
هرگز فکرش را هم نمی کردم نظاره گر بودن آنچه می خواهی و متعلق به تو نیست تا این حد عذاب آور باشد
کاش اینگونه نبود...
🕊 این قائله جز دیدنت ختم به خیر نمیشود...
و گویی تمام آفرینش
از روز ازل
این را در طومار سرنوشت من نوشته بود:
که در این غوغای پوچِ هستی
در این صحرای بَرهوت تنهایی
هیچ،
هیچ چیز
جز طنین قدم های تو
جز نسیم عطر حضور تو
این تشنگی...
کجا نوشته که انصاف است،
بی تو جان دادن.
کاش میشد تکتک ثانیههای بدون تو بودن را
به پای چوبهدار کشاند
و بر دار حسرت، یکییکیشان را
به تماشای مرگ نشاند
بیا که بی تو ستارهها
گم شدند در تاریکی شب،
ماه حیران و
خورشید در انتظارت
که طلوع کند...
بیا،
که دل از تپیدن افتاده است
در غیبتِ نگاهت،
و این جهانِ بیتو
طعمی ندارد جز تکرارِ دلتنگی.
خاطرات چشܩ اوست،
همـבم شبهاے سکوتܩ.
چپاول کرده ای ایمان و دینم
دلم را هم ربودی نازنینم
دگر از من چه باقی مانده ای یار
کنون با هر چه غم من هم نشینم
بعد تو بر هر چه پیش آمد ، من استادانه خندیدم،
تو گفتی میروم ، اما منِ دیوانه خندیدم..
شب، پایان روز نیست.
آغاز فـصل جـבیـבے از בلتنگے ایست.