متن رباعی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات رباعی
دل افسرده ام دارد سر جنگ
برفتی با رقیب قلبم شده تنگ
عجب رسمی شده رسم، زمانه
شکستم من مثال شیشه و سنگ
گر یک نفست ز زندگانی گذرد
مگذار که جز به شادمانی گذرد
هشدار که سرمایه سودای جهان
عمر است چنان کش گذرانی گذرد
بد خواهِ کسان هیچ به مقصد نرسد
یک بد نکند تا به خودش، صد نرسد
من نیکِ تو خواهم و تو خواهی بدِ من
تو نیک نبینی و به من بد نرسد...
بیمار غم عشق که درمان نشود
از درد چسان زار و پریشان نشود
این بخت که بنیاد مرا کرد خراب
سهم دل آن گرگ بیابان نشود
در پرده عشق لوح زرّین داری
از حسن چه گویمت که چندین داری
بیلان دلم مدام در دفتر توست
وقتی که در این سینه خبرچین داری
در روز جزا اگر عدالت باشد
دوزخ پر از این خیل جماعت باشد
با بخشش و آمرزش خود حکم نما
ورنه به عدالتت چه طاقت باشد
هر کس که به جاقلبِ تو دل آویزد
با ظلم در این عدم نمی آمیزد
لب بر لبِ ابریقِ غمت بگذارد
خم در قدحش ساقیِ فردا ریزد
سالها جنگیدهایم، جور و جفاها دیدهایم
مهر را ایثار کرده،از دست یاران رنجیدهایم
این شبابِ عمرِ ما پیمانهاش جامی نداشت
از طفولی با غمِ دل، زیر باران لرزیدهایم
از کوی تو ای نگار زاری بردیم
آشفته دلی و بیقراری بردیم
ای مایهٔ شادمانی آخر ز درت
رفتیم و غمت به یادگاری بردیم
آن کس که بدم گفت، بدی سیرت اوست
وان کس که مرا گفت نکو خود نیکوست
حال متکلم از کلامش پیداست
از کوزه همان برون تراود که در اوست
یا رب تو به فضل مشکلم آسان کن
از فضل و کرم درد مرا درمان کن
بر من منگر که بی کس و بی هنرم
هر چیز که لایق تو باشد آن کن
ز شوقِ دیدنت، دل از آیینه میپرَسد
کدام چشم دیده چنین تصویرِ جانان را؟
بر پایِ غزل قافیه ها میمیرند
لای جسدِ عروض دَم میگیرند
ای وای بر این غریب مادر مرده
از حادثه ی سوتی شاعر پیرند
12 مهر ماه سال 1404 شمسی
قالب شعر :
رباعی
دریای نگاه اوست لبریز سحر
از آینه هاست چشم او گویاتر
با سوزنِ آه ،دم به دم می دوزد
پیراهنِ پاره ی دلم را،مادر.
اللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ عَلِیِّ بْنِ مُوسَىٰ الرِّضَا الْمُرْتَضَىٰ الْإِمامِ التَّقِیِّ النَّقِیِّ وَحُجَّتِکَ عَلَىٰ مَنْ فَوْقَ الْأَرْضِ وَمَنْ تَحْتَ الثَّرَىٰ الصِّدِیقِ الشَّهِیدِ صَلاةً کَثِیرَةً تامَّةً زاکِیَةً مُتَواصِلَةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَةً کَأَفْضَلِ مَا صَلَّیْتَ عَلَىٰ أَحَدٍ مِنْ أَوْلِیَائِکَ.
در سمتِ نگاهِ تو که آید زوّار
من با دلِ خود آمده ام ده ها...
سخت است پس از این متغیر نشوم
تنها مجنونِ عصرِ حاضر نشوم
رخساره ی تو ناب ترین مضمون است
با دیدنِ تو چگونه شاعر نشوم؟!
انگار که بخت با دلم یار نبود
چشمتپشتِ پنجره بیدار نبود
گفتم صدبار با رقیبم مَنِشین
گوشِ تو به حرفِ من بدهکار نبود.
بر شاخه ی صبح،آشیان ساخته اند
از چشمِ شکوفه ها دهان ساخته اند
هربار تورا دید دلِ من پَرزد
انگار تورا از آسمان ساخته اند.
نسیمی دلگشا کن باورت را
نوازش کن رخ دور و برت را
صباحی هم شدی مانند طوفان
مزن بر بام هر مسکین سرت را
بر شاخه ی صبح،آشیان ساخته اند
از چشمِ شکوفه ها دهان ساخته اند
هربار تورا دید دلِ من پَرزد
انگار تورا از آسمان ساخته اند.
من از میان تمام شعرهایم
تو را برگزیدم
مثنوی قصیده رباعی جای خود
عشق تو
غزل بازی میخواهد...