شعر کوتاه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر کوتاه
کویر حتی
خاطرهی باران را هم
از یاد برده است
«آمدی جانم…»
نمیگویم اما
فال میگیرم
حافظ را شاید
یکی از این شعرها
تو را برگرداند
در جمع نمیخندم
خنده برای کسیست
که جگرش اینهمه
خونآلود نیست
باز هم امشب سرم
در گریبان خیال و
چشمهایم پر از
راههای نرفته،است
شبها سرم را روی
شانهی شعر میگذارم
و با صدای گیتار در خیال
غمهایم را یکی یکی
میشمارم
دلم. اناریست
که کسی آن را نشکست
اما خون از درونش راه افتاد
در بهشتِ خیالم مادرم
دعایی از جنسِ گندم
بر پیشانیام میکارد
و آفتاب ساقههـای
روحم را نوازش میکند.
ای زیبای خفته
بگیر در آغوشم
که زیبایی تو
به زیبایی مهتاب است
زانو به بغل ، به گریه فریاد زدم
از جور زمانه خسته فریاد زدم
با چشمهٌ اشک به انتظارش هر شب
با یاد کسی که رفته فریاد زدم
و من،
هر بار که نسیم میوزد،
عطرش از نامِ تو آغاز میشود،
چنانکه هر شکوفهی جهان
به دستهای تو سلام میکند 🕊
هر بار که جهان،
چون طوفان بر من میتازد،
به کلمات پناه میبرم؛
و در سایهی شعر،
آرامشی مییابم
که هیچ خانهای جز آن ندارد...
شب،
آینهی جانِ شاعر است؛
هر ستاره،
جرقهای بر نوک قلم،
و هر سکوت،
فریادی در دلِ غزل...
در آغوشِ تو،
مرزها فرو میریزند؛
و من،
هر بار که محکمتر میگیریم،
به جهانی تازه قدم میگذارم...
هر صبح،
با نامِ تو آغاز میشود؛
و پنجرهها،
به عطرِ یاس گشوده میگردند؛
چنانکه جهان،
از خوابِ تو بیدار میشود...
و چه داغیست این عشق،
که بر پیشانیِ جان مینشیند؛
چنانکه هیچ آیینهای
بیاثر از آن نمیماند...
جهان
در جیبِ کوچکِ دلم
تا شده
بیآنکه بداند
نامش
دلتنگیست.
شاید عشق
واکنشی مرکب است:
تر کیبی از رویا و دیوار،
از ایستادن تا تحلیل رفتن
از دستی که می شکافد
و دیواری که هر شکاف را به شاهراه
می رساند....
تو که بیایی،
دیگر نه فاصلهای میماند،
نه دیواری،
تنها وسعتِ بیپایانِ عشق است
که جهان را در بر میگیرد...
امشب،
خوابِ تو را با عطرِ باران مینویسم
و هر تپشِ قلبم را
به لالاییِ آرام بدل میکنم،
تا شب،
پر از روشناییِ نامت باشد...
محبوب دل
✍🏼تو در باغ گل و بستان، گل زیبای یکتایی
میان جمع مه رویان، دل آرا و فریبایی
دو چشمم هر طرف گردد نیابد بهتری از تو
طبیبی درد و درمان را به بالینم نمی آیی
تو زیبا و دل آرایی میان جمله خوب رویان
توانم را ز دل...
عشق 🫶چیست
عشق یعنی : در کنارت دلبری پیدا شود
ناز چشمان سیاهی در نگاهت جا شود
عشق یعنی : شعر سرمست از لب جام قلم
قطره ای گردد زِ مـَعنا، راهی دریا شود
عشق یعنی : مثنوی درمثنوی راز ونیاز
عاشق و دیوانه چون مجنون پی
لیلا شود
عشق...
مادرم
گیسوان سفیدش را
با شانه ای که
بوی غم میدهد
آهسته میبافت
هر تار مویش
نخی، ست بر پرده ای
که فردا را پیش
چشمانم میدوزد.
دل اگر عاشق چشم تو نگردد سنگ است
خنده بی قاب نگاه تو شبیه چنگ است
همچو یک مصرع باران زده در پشت سکوت
تو نباشی غزل و قافیه ها دلتنگ است
پاییزم...
مثل بوته ی گلسرخی
که عریان شده