شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
با صبر ساختم به وفا میبرم پناه
مردم ز درد او به دوا میبرم پناه
شاید که خضر ره بنماید به من رهی
گم گشتهام به راهنما میبرم پناه
شد چار موجه کشتیم از دست سعی تو
ای ناخدا برو به خدا میبرم پناه
عاقل نیم که صبر به فریاد...
دل تشنه شد و در تو گمان برد که آبست!
بیچاره ندانست فریبنده سرابست!
بسیار کسان را که خمار از تو برانده است!
این خون که به لبهای تو همرنگ شرابست!
افسوس که از تلخی دشنام جدا نیست!
در جام لبان تو اگر باده نابست!
لب را چه کنی خسته...
ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرا
من کیم کز چون تویی بویی رسد جان مرا
جان و دل پر درد دارم هم تو در من مینگر
چون تو پیدا کردهای این راز پنهان مرا
ز آرزوی روی تو در خون گرفتم روی از آنک
نیست جز روی تو...
ای بر دل خسته مرهم! آرام جانم! رفیقم!
آیا بهیادت میآیم؟ من زخم ِعهد ِعتیقم
حق داری ای روح مجروح، از من دلآزرده باشی
من مثل صبرت کُشنده، مثل غرورت عمیقم
دشنام و دشنه بهجانت اینگونه آتش نمیزد
آنها اگر شعله بودند، من جنگلی از حریقم
دریای بیساحل من! تو...
میان مُشتی از اَرزن چو درّ غلتان است
شبیه تو کم و امثال من فراوان است
بیا که هر دو به نوعی بهشانه محتاجیم
دوباره موی تو و حال من پریشان است
تویی که نیمرخت مثل نیمهی ماهیست
که نیمِ دیگرِ آن پشت ابر پنهان است
نه پشت ظاهر خوب...
من همانم که نگاه تو خریدار شدم
عاشقت گشتم و اینگونه گرفتار شدم
سالها هجرت تو شد غصه بی درمانم
در پی عشق تو من شهره بازار شدم
گاه بـایـــد بــی خــیـال ِ آدم و عــالــم شوی
مثـل آدم های بیوجـدان تــهی از غـم شوی
گاه اگر خـوبی نمیفهمند کـسانی بهتر است
مثــل آنــها مـدّتی هــم بـدتـریـن آدم شوی..
بیــن آدم های کـور و کـر هـمیـشه لازم است
چـشم و گوشت را ببندی با همه درهـم شوی
آنـکه...
من به چشم های بی قرار تو
قول می دهم:
ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد
ما دوباره سبز می شویم!
پ.ن: تخریب مدرسه علامهحلی در جنگ رمضان
بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد
هلال عید به دور قدح اشارت کرد
ثواب روزه و حج قبول آن کس برد
که خاک میکده عشق را زیارت کرد
مقام اصلی ما گوشه خرابات است
خداش خیر دهاد آن که این عمارت کرد
بهای باده چون لعل چیست جوهر...
با چمدانی خالی
در سکوی انتظار ایستاده است.
قطارها نامشان را
به ریلهای زنگزده سپردهاند.
من هنوز
یک جرقه در جیب بارانیام پنهان کردهام
برای وقتی که
تمام لامپهای جهان
اعتصاب کنند.
شاید
همین
کافی باشد
تا شب
دست از تکرار بردارد
روزگارم تلخ شد، شبزندهداری میکنم
با غمِ دیرینه هر شب سازگاری میکنم
گاه از هجومِ غصههای بیامانِ روزگار
با خیالِ خندههای دور، یاری میکنم
در جوانی سهمِ من از زندگی اندوه بود
با قلم، از دردِ خود آتشنگاری میکنم
خنده از لب رفته و اشکم رفیقِ هر شب است
من...
گویی این دل با نگاهت آشناتر میشود
سینهی ویرانِ من از عشق، بهتر میشود
در کنارِ تو غمِ دنیا فراموشم شود
تلخیِ ایّامِ من با خنده کمتر میشود
رنگِ لبخندت اگر بر لحظههای من نشیند
فصلِ سردِ جانِ من یکباره خوشتر میشود
شیشهی عمرم اگر با نامِ تو پیوند خورد...
شبیه ارگِ مغروری که ویران شد درونِ بم
تو رفتی و دلم جا ماند در آوارِ تنهایی
شبیه برگِ مسمومی که جنگل را به آتش زد
رسید از راهِ چشمانت شبِ تردیدِ رسوایی
به تاریخِ غمم هر صفحه را با نامِ تو بستم
که شاید کم شود از زخمِ این...
شدم همآغوشِ مهری، آن دلآرامی که دیگر نیست
رسید از راه عطرِ او، ولی نامی که دیگر نیست
زدم سنگِ صفا بر سینه، تا شاید نفس گیرد
زمین و آسمانم گشت پیغامی که دیگر نیست
شدم جراحیِ روحی، میانِ زخمِ این احساس
شبیه ریشهی دردی، سرانجامی که دیگر نیست
شبانگاهان...
معنی بخشیدن یک دل به یک لبخند چیست؟
من پشیمانم بگو تاوان آن سوگند چیست؟
گاه اگر از دوست پیغامی نیاید بهتر است
داستانهایی که مردم از تو میگویند چیست؟
خود قضاوت کن اگر درمان دردم عشق توست
این سرآشفته و این قلب ناخرسند چیست؟
چند روز از عمر گلهای...
الا اے حضرت معشوق منوّر ڪن جهانم را
ڪدامین چشم میفهمد بہ جز چشمت زبانم را
بہ بوے گلشن وصلت چو فرمایے بہ سر آیم
ڪہ درد اشتیاق تو ، بُریدہ تابِ جانم را
مڪن محروم چشمم را از آن چشمان مخمورت
ڪہ از مجنون وفرهاد است فراوان داستانم را...
یک نفر پیش فلک ریش گرو بگذارد
بلکه دست از سر آزردن ما بردارد
چه خطایی مگر از جانب ما سر زد که
دائما درد و بلا بر سر ما می بارد ؟
جای ما کوه اگر بود ، فرو می پاشید
آه ... درباره ی ما درد چه می...
من بوسه طلب کردم
لبخند زدی رفتی...
به نخجیرگاهِ گیسویت که من دارم کمان در دست
تو چشمک میزنی و من نشانم را نمیبینم...
شبیه برگ تزویری که جنگل می زند آتش
تو در خود دیده ای اما، هوای عصر بارانی
شبیه ارگ مغروری که ویران می شود در بم
تو رفتی و دلم ماند و خرابیهای تنهایی
نفهمیدیم، افسوسِ تو را ای مهربان، افسوس
ببین ماییم حالا بعد تو با یک جهان افسوس
ببین جاریست هر شب در خروش اشکمان، اندوه
ببین ماندهست بیتو بر لبان سردمان، افسوس
کنارت چارفصل ما پر از عطر بهاران بود
تو رفتی و بهاران هم شده رنگ خزان، افسوس
شهادت را...
صفحهی حوصلهمان پر شده حالا چه کنیم؟
همه رفتند ازین شهر بگو ما چه کنیم؟
این مهم نیست که دنیا چه کند با دل ما
این مهم است که ما با غم دنیا چه کنیم
بر سر جادهی تردید رهایم نکنی
همسفر! راه درازیست بگو ها! چه کنیم
ناخدایم شو...