شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
لب خشک و لرزانم از قعر چاه
به چاهی که کندم به بیل گناه
صدا می زند ای عظیم الرّجا
معینا مغیثا به من رحم آ
تفضّل بفرما و دستم بگیر
( خداوند بخشنده دستگیر )
گرفتی تو دستان یوسف به چاه
به آن عفّت و صدقش ای بار اله...
به باغِ جان، نهالِ عشق، نشاندم، ای نگار
به جایِ خارِ غم، گُل هایِ شادمانی، در بهار
تو گفتی این کویر، تشنهیِ بذرِ محبت بود
بِکِشتَمَش، به جان و دل، زِ مهرِ بی شمار
کنون ببین، که صحرا، چگونه شد گلشن
زِ هر شکوفه، رسد عطرِ دیدنِ رخسار
نماند دیگر،...
خود را رها کن از قفس پرواز کن پرواز
خورشید هم در قلب یک عاشق پدیدار است
گر لحظه ای امید را در دل کنی مهمان
امید دارم غصه پای چوبه ی دار است
ﺍﺗﻮﺑﻮﺳﯽ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺯ ﺗﻬﺮﺍﻥ
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯾﺶ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺳﺖ
ﻗﻄﺎﺭﯼ ﻣﯽﺭﻭﺩ ﺍﺯ ﺗﺒﺮﯾﺰ
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﮐﻮﭘﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺳﺖ
ﺳﯿﻨﻤﺎﻫﺎﯼ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺗﻤﺎﺷﺎﭼﯽ ﺍﺳﺖ
ﮐﻪ ﺣﺘﻤﺎ ﺭﺩﯾﻔﯽ ﺍز ﺁﻥ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺳﺖ
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﺻﻼ ﻧﯿﺴﺖ
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻋﺪﻩﺍﯼ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻧﻤﯽﺁﯾﻨﺪ
ﺷﺎﯾﺪ، ﮐﺴﯽ ﺩﺭ ﭼﺸﻢ ﻣﻦ...
غزلِ مهتاب
دوباره عطر تو پیچیده در هوای غروب
دلم گرفته از این گریههای بیاسلوب
به هر ستاره سپردم نشانِ چشم تو را
که شایدت برساند به خوابهای نجیب
شب از حوالی گیسوی تو عبور نکرد
که ماه خیره بماند به آن طلوع غریب
دلم هوای تو دارد، شبیه بارانِ...
مهِ آرام
در دل دشت، نام تو پیداست،
با نسیمِ غریبِ شب همصداست.
ماه هر شب کنار پنجرهام
لبخندت، آینهدارِ نگاهِ ماست.
راهی از شاخههای خیس گذشت،
باز باران، هوای تو را میخواست.
دل من، خسته از سکوتِ خودش،
تا تو باشی چراغِ این شبهاست.
آه، اگر دستِ تو به...
اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من
دل من داند و من دانم و دل داند و من
خاک من گِل شود و گُل شکفد از گِل من
تا ابد مهر تو بیرون نرود از دل من🫂
<دلِ من ز غصه خون شد، دلِ او خبر ندارد>
تیرِ هجران در وجودم، سرِ او خبر ندارد
جانِ من بر لب رسیده، نفسم نفس نماند است
جورِ شبهای جدایی، سَرِ او خبر ندارد
چایِ بیلبخندِ من سرد، هوای خانه یخ کرده
آه از این حال پریشان، مگر او خبر...
که گفته که ماه ز خورشید نور می گیرد
خود خورشید به بزم تو شور می گیرد
غروب جمعه، انتظار و دست دعا
بر آستان خدا کعبه و طور می گیرد
ز عشقت سوختم ای جان کجایی
بماندم بی سر و سامان کجایی
نه جانی و نه غیر از جان چه چیزی
نه در جان نه برون از جان کجایی
ز پیدایی خود پنهان بماندی
چنین پیدا چنین پنهان کجایی
هزاران درد دارم لیک بی تو
ندارد درد من درمان کجایی
بیا ای دوست این جا در وطن باش
شریک رنج و شادی های من باش
زنان این جا چو شیر شرزه کوشند
اگر مردی در این جا باش و زن باش
بیا فانوس راهم شو
نسیم صبحگاهم شو
درون سینه آهم شو
بمون و قبله گاهم شو
شدی درخوابِ شیرین تاکنون فرهاد آیا؟
خودت را با نگاهی داده ای بر باد آیا؟
شده آیا بدانی عشق، رسواییست اما
در آغوشش بگویی هر چه باداباد آیا؟
شده صد چشم باشد در پیَ ات اما شَوی تو
به خشخاش نگاه یک نفر معتاد آیا؟
شده صیدی شوی تا اینکه...
چو شرح عشق، همچو غمی شد از دل بیتابم
از دیده بجوشد، موج غمی چون سیلابم
هر نفسم با یاد تو جان گیرد ،
گرچه ، در این دشت غریب گم گشته ام و نایابم.
رازِ هستی، رقصِ پنهانیِّ نور است
در دلِ شب، وعدهی صبحِ ظهور است
هر کجا تاریکتر شد چشمِ عالم
همزمان آنجا چراغی پر غرور است
ظلمت از تردیدِ دلها قد کشیدهست
ورنه این گیتی سراسر عینِ نور است
گرچه طوفان میوزد بر شمعِ امید
شعله را آیینِ ماندن صبر و...
دست جادویی شب ماه مرا دزدیده
دست در دست همه با مه من رقصیده
این سیه رو که شده عاشق و دلدار مه ام
در پس پرده ی شب ماه مرا بوسیده
دست بردار تو ای عشق من از دامن شب
تا بیایی و ببینی که دلم لرزیده
اندر حصارِ دشمنان ماندی چرا بی کس وطن
دارند تنت را می درند کفتار و گرگ زاغ و زغن
خواهند که آواره شوی بیمار و بی چاره شوی
تفصیل و صد پاره شوی ایرانِ من ایران من
ایران من ای مادرم ای خاک تو تاج سرم
ای کاش بمیرم ننگرم...
آن کبوتر که به مهمانی باز آمده بود
جَلوَتی بود که از خلوتِ راز آمده بود
این همه حُسنِ خدایی این همه نقش و نگار
پرتره زینت عشق بود چه ناز آمده بود
بُتِ شیداییِ دی بود کنون با دف و نی
در کَفَش ساغر و می زمزمه ساز آمده...
به نام خالق زیبائیها
آسمون تو گوش ابرا میخونه
ماه همیشه پشت ابر نمیمونه
دلتو ابری و بارونی نکن
اشکای شادی بریز دونه دونه.
گرچه دل گاهی پریشان میشود از غوغای دور،
و زِ اندوهِ زمان، خاموش گردد هر چه نور.
لیک در اعماقِ جان، نوری است پنهان، پایدار،
میتراود از دلِ شب، چون سحرگاهی بهار.
این دلِ آشوبناک، رازی نهان دارد به سر،
قصهی فردایی روشن، از دلِ اندوه و شر.
پس بساز...
در راه عشق گر برود جان ما چه باک
ای دل تو آن عزیزتر از جان نگاه دار...❤️
در راه عشق گر برود جان ما چه باک
ای دل تو آن عزیزتر از جان نگاه دار...❤️