متن غمگین
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات غمگین
زمانی از راه خواهد رسید
که درودها، بدرود میشوند
خاطرات شیرین مبدل به اشک میشوند
و حرفهایت پایان خواهند یافت
دوستان، بیگانه میشوند و
احساسهای پاک، مبدل به نفرت و کینه،
از همه بدتر،
انسانها تبدیل به درندگانی خونریز خواهند شد.
افسو๛ ڪـہ
בر حسرت בیـבار تو בیوانه شـבیم.
ما آلوده ایم
به پینه های بغض آلودی که برای حیات
بوی گندم را
در ریه ی روزهای ناکوک
به کوچ عمر
کوک می زنند؛
چشم های در غبار
عطر نان
در یادآور تقویمی
کوک کرده اند
که در اخم ساعت
دیوار را در محاصره
حراج می کنند؛
چه کسی...
من و دلتنگی به انتظارت نشسته ایم
اگر زود برسی من قاتل میشوم
اگر دیر برسی آن قاتل من!
من آمدم در این جهان،
تمرینِ تنهایی کنم...
ما کهکشانِ راهِ اندوهیم
دردها که انتهایی ندارند
سیاره یِ ما برایِ زیستن ؛ چیزی شبیهِ حالِ خوب را کم داشت
ما هر روز به تابشِ امید دل میبندیم
خدا را چه دیدی
شاید در ایستگاهِ بعدی
به سیاره یِ خوشبختی رسیدیم.
ما برایِ تولدِ اینهمه اندوهِ زمینی اندکی پیر...
کجایِ زندگی را خوب یاد نگرفتیم
که از زیستن عقب افتادیم
کشوری که از فقرِ شادمانی و وفورِ غم
رتبه دارِ اندوهِ جهان است
جهانِ چندم میشود...؟!
خـבاونـבا ڪمے בیوانگے بر من عطا ڪن،
ڪـہ בرב و رنج این בنیا ڪمے آسان گرבב.
בر בلم غوغاست،
از چشمان من جاریست این בرב عمیق.
زنـــבگــی...
قصه یِ בلتنگیِ בلهایِ ترڪ خورבه ے ماست.
نمیـבانم تو نیستی،
یا اینکـہ پاییز زوבتر از راہ رسیـבه.
آخر בلم غمگین و سرב است.
_ صندلیِ خالی، گوشهی اتاق_
پدرم
همیشه روی صندلی مینشست،
به گوشهای خیره،
بیآنکه چیزی بگوید.
من میپرسیدم:
به چی فکر میکنی؟
و او،
با صدایی آرام،
میگفت:
هیچی...
اما من میدانستم،
در آن "هیچی"،
تمام جهان جا گرفته بود:
دغدغهی نان،
خاطرهی کودکیاش،
و شاید
دلتنگیِ پنهان برای من....
ندیده بودم آدمی
با ملک خویش اینچنی کند
که تو با دل امانت در سینه ام کردی
شخمش زدی چون زمینی بایر
با اینکه مسکن آبادت بود
و رها کردی
که مواتاش سازی
تا بگوی که از اول مامنی نبود
آری
سکه های فردایمان را بذرِ نابارور کردی
غم בل بـہ ڪس نگویم،
ڪـہ توان گـفـتن نیست.
گاهی دلم میخواهد
بیدار نشوم،
بگذارم دنیا
همیشه مرا
زیبای خفته ببیند…
غروب شد ، باران زد و برگ ها ریخته بود
باز پاییز خسته ی ، خسته ی ، خسته بود
غمگین ترین حالت پاییز عیان شد و انگار
عاشقی زیرِ نم باران دِلش شکسته بود
مرد ، کوچه ، گُلِ سرخ پَرپَر شدند و باز
عاشقانهای که از هم ،...
اما باید بگویم
از وقتی دیگر نیستی
تا در را به رویم باز کنی،
تمام درها
یکییکی
بستهاند
و من،
پشتِ هزار "درِ بسته"
ایستادهام...
هوای دلم ابری ست
در این باران پاییزی
کوچهها غرق سکوت
اما قلبم
با ضرباهنگ تندش
سینه ام را
از جا میکند
غزل خداحافظی را
بدون مقدمه سروده شد
بغضِ آسمان شکست و
باران گوشزد کرد
که پاییز فصل جدایی هاست و
نام خیابانش
چیزی نیست بجز تنهایی
پدر.....
درختِ من، به خوابِ خاک افتادهای
بیبرگ و بیصدا، ولی پر از آوازِ گذشته...
ریشههایت هنوز در تپشِ خاکاند
و سایهات روی خاطراتم کشیده شده است.
نامت را باد میخواند از گوشههای کوچه
و من هنوز با صدای تو دعا میکنم، بیآنکه لب باز کنم.
خاموش شدی، اما چراغِ...