متن حسرت
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات حسرت
صدای النگویش بود
که نسخهی دلم را پیچاند
- دلی که پاییز بود و
طلاییترش کرد-
کاش آن کوزه به دوش را
هرگز ندیده بودم
کاش تلاطمِ موهایش در باد
کاش ساقِ پاهایش در آب
کاش ماهیهای مست را
هرگز ندیده بودم
نمیدانم امروز چندم است
در کجا و برای...
آه، ای مرثیهی غریبانهی من...
من،
همانجا ایستادهام
که تو لبخندت را
به باد دادی...
بهار تویی، ای همه هستی و جانم
به شانهات تکیه زنم، سبز بمانم
ز عطر نفسهای تو راهم شکوفاست
در سایهات آرام، ز غمها برهانم
با نور نگاهت شب تارم شود روشن
چون ماه فروزان به رهت ره بسپارم
دستان تو مأوای دل خستهی من شد
در آغوشت ای یار،...
چه کنم، گر نتوانم فراموش کنم چشم تو را.
حَقم نبود، این هَمه دِلتنگی ،
من وارث دَرد جُنون بودم....
هَربارکه عِشقت ،توی فِکرم بود،
بین زمین وآسمون بودم....
حَقم نبود ،که هِق هِق گریه،
جاخوش کنه، توی صدای من....
دوست داشتنی که ،آرزو بوده،
خُشکیده شِه، روی لَبای من...
حَقم نبود، که خاطرات تو،
سَربه سَر ،شِعرام میزاره...
لمس لبهای تو در کنج خیالم آرزوست.
میرفت ولی داغ نگاهش هنوز بر دل ما هست
چه سخت میگیرد زندگی،
بر چکاوکی؛
که او را توانی نیست؛
تا صداقت سینهاش را،
از حنجرهی پنجره،
پرواز دهد!
چه کسی ساز نبودنت را کوک کرده،
که نبودنت را در گوشم زمزمه میکند.
لعنت به هوایی که تو را یاد من انداخت.
چه میشد ماهی عیدت خودم بودم به تنهایی
گهی با پشت ناخن میزدی بر شیشه ی تنگم
عاشقی قصه ی تلخیست میان من و تو.
که فقط من به تو دل بستم و تو بی خبری.
قسمت این بود،
نشود قسمت ما، ما بشویم.
مگر دلتنگی چند کلمه است؟
که آسمان را برهنه می کند
و روی کاغذ می بارد
باور کن که پشت پای تو این باغ
سیب خُشکید...
بی پناه و خسته دل، چشم به راهم که بیایی.
بی تو با تک تک این ثانیه ها درگیرم
خبرت را همه از آینه ها می گیرم
مو پریشانی و من در به در موی پریشان توام.
بدجور به رخ میکشد ثانیه ها، لحظه های نبودنت را.
نه خیال ماندنم هست. نه خیال رفتنم هست.
نه خیال زنده بودن. نه خیال
مردنم هست. نه خیال باش و بودى نه خیال رفت و میرى.
تورو جان هرکه دارى
تو بیا و خوش تر. ام کن.
دلم جا مانده در،کنج چشمانت.
شده دلتنگِ کسی باشی و از شدت حزن گریه بر شانه ی بالِش کُنی و خواب شَوی؟ شده با عطرِ به جا مانده ای از رهگذری رنگِ رخساره ببازی ، مست و بی تاب شوی؟
یادت، نبودنت را بدجور به رخ میکشد.
شکستی، قلبِ چون آیینهام را
دل و، حسّ دلِ بیکینهام را
شدم لیلای مجنونت؛ ولی تو
نکردی، التفاتی، سینهام را