متن امید
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات امید
ای عشق!
مرا از یاد مبر
آنگاه که پناهی نمییابی
بر دامن گلدارم سرت را بگذار
تا کمی بیارامی...
ای عشق!
میخواهم زندگی کنم آزاد و وحشی!
بسان خروش غریب دریاها
بر شانههای آرام ساحل...
ای عشق! مرا از یاد مبر
هنگامیکه معنایت را
از وجودت تهی میکنند
و زندگی...
لبه تاریکی هزارنغمه
دلَم نرمه، ولی میفهمه سختی رو
نه از بغض، از یقین میخونه وقتی رو
نه دنبالِ نجاتِ خویشه عاشقی
یه فکره، یه مسیر بیپناهی رو
تو نبودی که جهان روشنترم کردی
نورِ بودن، خودش از باورم جاریـه
من تو رو با دلِ خود اشتباه نگرفتم
من خودِ ...
اگر نسیمِ محبت بوزد،
حتی بر کویرِ ترکخورده،
زمینِ خاموش،
آغوشی میشود برای بذرِ امید.
دستهای دوست داشتن،
چون بارانِ پنهان،
میلغزند میان شکافهای خشک،
و ناگاه،
از دلِ سنگ،
شاخهای سبز سر برمیآورد.
محبت، خورشیدِ بیغروب است،
که بر هر خاکِ فراموششده میتابد،
و امید،
همان گلِ سرخیست
که...
بودند کسانی که قبل تر ها در زندگی هاتون نقش داشتند، بعضی ها پر رنگ ترو بعضی ها کم رنگ تر. همانند شب و روز، گاها در روشنایی نقش بازی می کردند و گاها در تاریکی.
آن افراد هم اینگونه اند، حالا نیستند و هرکدام از آنها در گوشه ای...
بی شک خویت شوق پرواز است
دنیا از بهر توست چشمانت را ببند و با پرندگان
به پرواز دربیا
گونه ای که در آسمان سبک بال تر از تو نیست
زمین و زمان به امید تو چشم دوخته اند
به تعداد شبها
روز وجود دارد
و طول شب و روز هم
در چرخه یک سال مساوی ست!
حتی سعادتمندترین زندگی ها هم
نمی تواند بدون کمی تاریکی سپری شود
و کلمه ی شادی اگـر با اندوه به تعادل نرسد
بی معنی خواهد بود.
پس نگران اندوه و غمت نباش...
شبها به امید صدای قدمت
تا صبح با سایهها حرف میزنم
ای انسان، در گذر بیپایان روز و شب، اندکی درنگ کن. این جهان آینهایست که آنچه درون توست، در چهرهٔ زندگیات مینمایاند. اگر دل تو آرام گیرد، جهان نیز آرام میشود.
به یاد داشته باش: هیچ راهی در این دنیا آسان نیست، اما هر گامی که با صدق و نیت...
«امیدِ وصل»
دست تو گر هوسِ زلفِ مرا دارد، چه باک
ما به دل راهش دهیم، بینیاز از تار و تاک
دست گر به زلفم ره نیافت، عشق در دل میرسد
امیدِ وصلِ جان، بیخویش در جان میرسد
ققنوس
در آتش میسوزم و میمیرم هر بار
که از خاکستر خود برخیزم دوباره یار
نه از مرگم هراسی است، نه از سوختن بیم
که در هر سوختنم زندگیست انتظار
بلند از شعلهها برمیخیزم چون طلوع
پر و بالی نو دارم، نگاهی تازهکار
چه داند مرغ عادی درد این سوز...
باور کن محبوبم؛
هر کارى از دست من بر مىآید
فقط کافیست که دستانت
در دستان من باشد...
چه آرزویی زیباتر از اینکه آسمان روی سرت همیشه روشن باشد
و لبخندت هرگز از چهرهات رخت نبندد؟
لحظهای که شادی را در دلم کاشتی،
درخشش کوچکش هنوز ادامه دارد…
لحظهای بس کوچک، اما توانی به اندازه یک عمر.
عاشقانهتر بنگریم:
میتوان
جریان نبض زندگانی را
در دستان پینهبستهی پدر
در سینهی صاف مادر
و در نگاههای بیگناه کودکان شهر
با آبیِ چشمانی عاشقانه
و سبزیِ نگاهی ژرف
به تماشا نشست...
می زنم بر درت ای شاه، گدا را نظری
می توان بست مگر دل به امید دگری؟
من که بستم به تو امید مرانم ز برت
برسان بار خدایا ز عزیزم خبری
🍂 به من آهسته بگو...
به من آهسته بگو،
که هنوز در این جهانِ پُر زخم،
جایی هست برای دوستداشتن،
برای نفسهای گرم،
برای دلهایی که از رنج نمیرنجد...
به من آهسته بگو،
که عشق هنوز سلام میکند،
و کوچهی ما،
با تمامِ خاکِ بدیها،
راهیست به سمتِ روشنی...
من...
* در کشاکش تمام سختیها
و کم آوردنهایی که زندگی
برایمان رقم میزند،
هیچگاه اسیرِ عظمت
درد و غم مباش؛
که خدای تو
از تمام آنچه که دلت را
آزرده، بزرگتر است*
اگر روزی چشمهایت را باز کردی
و خودت را وسط یک کوره دیدی،
نترس و سعی کن از آن پخته خارج شوی،
چرا که سوختن را همه بلدند!
با احساسی پاک
آفتابگردانِ نگاهم را
به آسمان دوخته
گرمای مهر میجویم
از درگاهِ آفتابِ مطلق
دریای امیدی تو برای دلِ خسته
نگذار که در ساحلت ای یار بمیرم
سپیده
پردهها را کنار میزنم...
نور،آرام و بیصدا،
میخزد تو
و پهن میشود روی زمین،
چون فرش زربفت و لاله عباسی
خورشید هنوز از پشت بلندیها
سر نزده،
اما جهان را نویدش بیدار کرده.
پرندهها نخستین قلمهای این نقاشی تازهاند.
نغمههایشان،ریز و درشت،
بر شاخههای بیحرکت درختان مینشینند و خواب...
تانیا ؛ پیش از چرخاندن گاز،
تمام ظرف ها را ،شکسته بود.
چراغ روشن بود،
اما سایهاش از دیوار خانه غیب گشته بود.
حالا ،همه چیز ادامه داشت؛
فقط"او" از قاب زمان حذف شده بود.
و این صحنه،
متن ، همان حقیقتی بود که در جیب آن مرد زیر پُل...
قطعا خدا فراموش نمی کند،
قلبی را که به وقتِ سختی
به او پناه برد...
هیچ چیز قویتر از صبر و زمان نیست؛
و همه چیز برای کسی که میداند
چگونه صبر کند به موقع اتفاق میافتد.