متن تنهایی عمیق
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات تنهایی عمیق
چه ها کردی که احوالِ دلم اینگونه غمگین است؟
تمام سهمم از تو بهمن و پُک های سنگین است
تو رفتی در غمت دنیای شاعر طعم خون دارد
خیابان های شهر از دوری ات قدری جنون دارد
تو را در کوچه های زخمی این شهر گم کردم
تو را در...
من مثل خاکستر سرد اجاقی خاموشم.
با گرمای دستهایت قهرم
با خاطراتی که مثل خوره ، شبهایم را میجوند.
دیگر حتی گریه هم نمیفهمد چرا میآید!
شادی؟
شادی سالهاست از کوچهی من عبور نکرده.
تنهاییام را با هیچ صدایی نمیشود شکست.
نه با صدای تو ، نه با صدای هیچکس...
خاطرات تلخ و شیرین
مثل موجهای کنار دریا
به ساحل ذهنم میخورند
و برمیگردند،
بیوقفه
بیپایان
یار بود،
با لبخندی که جنگلها را به آتش میکشید
و دستهایی که کوههای بلند را لمس میکردند
عشق بازی میکردیم،
در میان سایههای بلند درختان
و صدای آرام باد
اما اینها
حال فقط...
عشق جانم
بیتو بودن،
مرگِ آرامیست که
هر روز در رگهایم جاریست،
و من، در این سکوتِ بیپایان،
میآیم و میروم
میان سایههای نبودنت
گر چه رفتی از برم در خون من جاری شدی
چون نفس ،همسایهٔ دیوارِ تنگِ سینه ام
عشق من
دلم تنگ است برای لمس دستت،
برای نگاهت، برای نفس کشیدنت،
برای در آغوش گرفتنت
بدون تو، جهان خالیست و سرد،
بیتو زندگیام مانند مرگ است 💔💔
"خنجر خیانت در دل عشق فرو رفت، و هر زخم، قصهای از دروغ و تنهایی شد که هیچگاه فراموش نخواهد شد.💔
مرگ عشق را دیدم درچشمانت
که درسکوتش تمام وجودم راشکست 💔
من اگر سوختم از آتش بی رحم نگاه خاک خاکستر من بذر بهاری دگر است
تو اگر پر زدی از باغ دل ویرانم هرچه در حافظه مانده گذر و رهگذر است
گرچه شب بود و به تردید سحر خو کرده با نفس های تو در سایه ات آتش خوردم
هر...
یک عمر تو را خواندم و تو گوش ندادی.
در حسرت یک بار بغل کردن تو،
چه آسان دل ما مُرد...
در خلأ نگاهت، من پژواک خویش را گم کردهام…
و تنها سکوت حرف میزند.
تو نقطهای در نقشهی وجودم،
و من مسیری بیپایان…
که به هیچ جا نمیرسد.
هر رفتنی، جهانی را با خود میبرد،
و من در همان جهانِ خالی، تنها قدم میزنم…
افسوس که بی تو،
انتظار جانم به لب آمد.
گِره زدم غزلم را شبی به پای ردیف
فقط به یاد تو بوده سَر و صدای ردیف
شبیه کودکِ ترسو دخیل روسری ات
گرفته فاصله را دستِ ادعای ردیف
برای محوِ فراموشیِ جهازِ جنون
بیا دوباره رفو کن جناغِ نایِ ردیف
پناهِ خاطره در خاکریزِ افکارم
دریده قافیه ها را...
وَ او محرم نشد با دل،
میانِ لحظههای عشق؛
من از دیدِ نگاهِ او،
چنان بیگانهای بودم!
در آسمان بیانتها دنبالت میگردم😪
در بیت بیتِ شهرِ قلبم، جای دارد
جز، او، نمیخواهم، کسی دیگر، بیاید
خانه ی دل را تکاندم،
چیزی جز حسرت دیدار تو در آن نبود.
با من نبودی
و سالها
بودنت را با خود دیدم،
در چینِ هر آینه،
در خوابِ هر پنجره،
در سکوتی که
شبیه لبخندت نمیشکست...
گفتم:
«ای که هنوز نیامدهای
چرا ردّ پایت از پیشانی ام نمیرود؟»
و عشق
چون مرغی بیجهت
بر شانهام نشست و گفت:
«تو هنوز نیفتادهای
چگونه میخواهی برخیزی؟»
در آینه نگریستم
نه خود بودم
نه دیگری
سایهای بودم، افتاده بر آتش
بیصدا
بیصاحب
اما پر از فریاد
من به آتش...
چشم در خواب، ولی با سحر بیزار آمد
ماه از آیینهی بیبال و پر بیزار آمد
دل اگر سرمهی آتش نکشد بر مژهها
نرود، از نفس رهگذر بیزار آمد
باد، آواز عبور است اگر مست نباشد
ابر، از زمزمهی بیخطر بیزار آمد
کوه، آن لحظه که افتاد به دامان سکوت...