متن دلتنگی عاشقانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات دلتنگی عاشقانه
دستی بر رویِ سَرِ بی کسیِ کوچه بکش
پنجره؛
تابِ نگاهش شده بی تاب،
بیا.
بسمه تعالی
بر گلوی حق اگر پای خدنگ ست هنوز
صلح در مسلخِ بی رحمیِ جنگ ست هنوز
مادر آغشته به خون ، طفل در آغوش تفنگ
مِهر ، در غائله ی شیشه و سنگ ست هنوز
بر سرِ کوچه و بازار ، جنون می بارد
دامنِ سبزِ جهان ،...
عشق بود و، یک جهان آواز و راز
عشق بود و، نغمههای جان، به ساز
با گُلِ رخسار ماهش، هرنفس
داشت این پروانهی قلبم، نیاز
گفتمش رحمی کن او، خندید و رفت
گفت دل، رازِ مگو... خندید و رفت
مویه کردم، مو به مو؛ خندید و رفت
لحظه لحظه؛ کو به کو، خندید و رفت
حسّ من، میگفت: «او»... خندید و رفت
چشمِ من، در جستجو... خندید و رفت
ای ذوق نفس کشیدن من تو کجایی..؟
ا
آرزو بودی،
محال شدی،
و الان خاطره ای بیش نیستی.
چقدر درد عظیم ایست. آرزوی کسی خاطره شدن.
عمریست که گرفتار نگاهی شده قلبم.
چرا در انتهای بی قراری های من تو لانه کردی.
او که از عشق فقط تَن خواهد!
بودَنش، حَتم گسستن خواهد
تمام دلتنگی های من، تقصیر چشمان توست.
اونجایی که شایع میگه:
" آب و نون چیه ؟! قدِ هوا لَنگِتم و... "
من دقیقاً همونجام. همون جایی که نیاز نیست چیزی داشته باشم، فقط کافیه تو باشی.
هوا که بدون تو خفهست، آسمون بیتو سقف نداره.
دلم قانع شده که خوشبختی، شکل دستای توئه وقتی تو دستامه....
نیازت دارم برای اینکه خوب باشم ؛
آخه وقتی نیستی، هیچی سر جاش نیست. دلم میگیره، همه چی بیمعنی میشه. تو اون آرامشی هستی که هر صبح با فکرش لبخند میزنم. تو نباشی انگار روز قشنگ نمیشه. حتی آفتابم یه جور دیگه میتابه.
وقتی پیامتو میخونم و اسممو صدا میزنی...
اگر می ماندی،
خنده های من نمیمرد درون سینه
اینکه هستی و ندارمت،
خودش غمی جدا از غم هاست.
تو آن صبحی
که آفتابش
روی بند لباس
تاب بازی می کند
برای من
همین یک شاخه ی آفتابگردان
کافی است ...
تو را دوستدارم
چون تکه های الماس
که به آسمان آویزان شده است
تو را دوست دارم
چون کوه
که دشت را محکم به آغوش می کشد
تو اعجاز یک پدیده ای
در خلوت یک رویا...
شدم آواره ی چشمت،
به چشمان خودت سوگند.
که جز چشمت
به چشم من نیاید هیچ چشمی.
یک خیابان پر گنجشک به پیراهن توست
دست را باز کن و بر قفسم دکمه بکش
دقیقا نمیدونم چندبار پشت گوشی تو چتای لعنتی
داد زدم که دیگه واسم تمومی ، نمیخوامت ، تو لیاقت منو
این احساس پاکمو نداری ، نمیخوام دیگه دوست داشته باشم...
نمیدونم دقیقا چندبار به ته خط رسیدمو دوباره
برگشتم سرخط و دوست داشتنش رو از سر گرفتم
میدونین کسی که...
روز בختر براے ماבرانیست که هنوز حس בختر بوבט را בر خوב زنـבـہ نگـہ בاشتـہ انـב..
با نـבاشتن ؋ـرزنـב عروسک هاے خوב بـہ اغوش مے کشنـב
وبا בست هاے ظریـ؋ـشاט موهاے عروسک خوב را مے با؋ـنـב و با رژ لپشاט را رنگے مے کنـند ..
روز בختربراے ماבرانیست کـہ با...
روز בختر براے ماבرانیست کـہ ب جای داشتن فرزند دختر، عروسک پلاستیکی خود را به اغوش می کشند و با بوسه های گرم و عشق مادرانه اش به تن او جان می بخشد .
وبا دست های ظریفش موهای عروسک خود را می بافند و با رژی قرمز لپشان را...
با خاطراتت دلخوشم،
مثل زمان بودنت.