شعر عاشقانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر عاشقانه
تو را که دیدم،
جهان از نو آغاز شد—
نه با انفجار ستارهها،
بلکه با لبخندت،
که آرامتر از نسیم،
دل مرا لرزاند.
تو را که خواستم،
نه برای همیشه،
بلکه برای همین لحظه،
که قلبم بیتابِ بودنِ توست
در سکوتی که فقط عشق میفهمد...
سبز سبز،
زرین و زرد
آبی و آسمانی
سیاه سیاه،
قرمز تر از لاله...
تو رودی از رنگ ،
من کاغذی سپیدم....
مرا بنویس ،
هر چه می خواهی....
مرا جنگل، مرا آفتاب
یا که دریا
مرا مشکی تر از شب،
یا که خونی قرمز در رگ عشق...
هرچه خواهی...
قصه ی دلتنگی من از چشمانت آغاز شد...
از همان لحظه ای که نگاهت
بی آنکه سخنی بگوید
تمام هستی ام را به بند کشید.
تو را دیدن
عبور از مرز عقل بود
و اقامت در اقلیم دل.
چشمانت
نه آینه بودند
نه دریا
که آیاتی بودند از کتاب عشق...
نوشته بودی:
تا که سرمای اینجا اذیتت نکند
موسوم شکفتن شکوفهها برگرد پیشم.
و نوشته بودی:
حتا اگر درختان جوانه نزنند،
باز هم من میل دیدارت را دارم.
شاعر: #سارا_عثمان
ترجمه: #زانا_کوردستانی
دلتنگتم، چنانکه
فقط این غروب از عمرم باقی مانده باشد و
من نتوانم ببینمت.
دوستت دارم، چنانکه
آن اندازه از جانم مانده باشد،
که فقط عشق تو را دریابد.
تو ای آبیترین بارانِ احساس
بباران مِهر، بر باغِ گُلِ یاس
دلِ سرخابیام را پرتپش کن
مثالِ دشتِ خوشسیمای ریواس
مارا خیالی جز هوایِ کویِ تو نیست
در دل تمنّایی، جز آرزویِ تو نیست
چون شمع، سوختم به شوقِ رویِ دلنواز
غیری مرا در دل، جز جستوجویِ تو نیست
هر شب به یادِ آن رخِ ماهت نشستهام
خوابم نمیآید، مگر ز بویِ تو نیست
بیتو، بهارِ من ز غمت پژمرده...
کاش میآمدی
زودتر از دیروز،
آهستهتر از فردا...
باران به شیشه تکیه داده بود،
و رؤیا،
در گوشِ بیداری
از تو میگفت.
کاش میآمدی،
تا نفسی
با تو میماند.
آغوش تو یـڪ تـڪـہ اے از باغ بهشت است.
دستت را اگر بدهی،
میبرمت تا خوابِ خودم —
آنجا که مرزِ بیداری و رؤیا
به نرمیِ پوستِ توست.
درگیر چشمهای تو بودم
که بارانی شد
و ماه از پلکهایت افتاد
در فنجان قهوهی من
که دیگر تلخ نبود
پرندهای از ابروهایت پرید
و روی شانهام نشست
با صدایی شبیه خواب
و من
در امتداد باران
به عقب میرفتم
تا به لحظهای برسم
که هنوز نگاه نکرده بودی
لـیـــلای تــــو ام بــرگِ گـلِ نــاز منم من
سرمـــستِ غـــزل، کولــیِ طنّاز منم من
آلاله ی ســـرخی که زده طــعنه به عالم
عـیســی صــفتــانه پیِ اعـــجاز منم من
آهــنگِ زمـــانه بـه دلــم بس شده دلگیر
با این همه رقـصنده به هـر ساز منم من
اوهـام و خــیالات اگر هم که...
گیــــــراتَر از الکُل/
حتّــــی ترامادول/
با هر روانــگردان/
در هر مِتی مــازول/
چون قُلّه ی قلْیان/
در فتح هر قُل قُل /
از لحظه ی آغاز/
تا رد شدن از پُل/
باسرعت یوفو /
همراه با پاترول/
در هر کجا باشم/
از جاسک تا بابل/
ایلام تا مشهد/
از خارک...
پشت پنجره، ابری نیست
که باران را صدا بزند
پاییز ایستاده و
بافتن شال گردن ِنارنجی را
تا رسیدن تو و باران
ادامه می دهد
مثل یک عصر پاییزی
یا یک جمعهی غریب
از کوچههای تنگ...
مثل گلدان شمعدانیِ پشتِ پنجره
عشق من و تو
روی کاغذ خواب مانده است.
#رویا_سامانی
باید دچار آینه شوم
که اضلاع، این پنجره
چروکهای پیشانی ام را
به حاشیه نکشاند
باید دچار ت شوم
وبه کبوترانه هایم که از
سکسکه ی باد می ترسند
نهیب بزنم
باید دچار ت شوم
مثل بوی خوش شاخه ی نارنج
یا عطر زنی در پاییز
که حواس
دیوار را...
هزار بار سند مکتوب دادمت که گفتن را عقیمم
باز دو فرشته مقرب چشمان منتظرت را فرستاده ای
که اقرأ؟
هیچ ،میدانی بامن چه میکنی؟
مرا معجزت فقط تویی
واین لبها تنها نمایندگان بوسه اند
انهم عمیق و طولانی
تا با تو بگویند قصه خموشی را
امشب
میان شاعران
هنگامه برپا
میکنم
بامصرعی از
چشم تو
قفل از زبان
وا میکنم
امشب
درون شعربا
ایهام و
ایجازِ سخن
هم
کام میگیرم
ز تو
همخویش رسوا
میکنم
شمیم
حضورت به
صلابه می کشد
عطرهای
عالم را!
عمر که با یاد تو طی شود
در شب تار،
طلوعش سرشار از مستی است.
دست تو خورشید را میکِشد
از دلِ این ابرهای خسته،
و من
در پناه نَفَسهای گرم تو
جهان را دوباره آغاز میکنم.
آنچـہ بر تن میـבهـב شوق نـفــس، چشمان توست.
خاطرات چشܩ اوست،
همـבم شبهاے سکوتܩ.
مـבاב عشق בر בستان
کشم نقش تو را اے جان
بـہ برگ کاغذ این בل
رخ زیباے تو مهمان
اگر چـہ نیستے پیشم
ومن בرگیر این هجران
ولے نقش رخت حک شـב
بـہ این בل تا ابـב قربان