شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
دل به دریای خیال انگیز رویا آشناست
جان به بوی گلشن پربار فردا آشناست
در خزان عمر، گلبانگ بهاران می زند
آن دلی کز نغمه های شور دریا آشناست
بسته ام دل بر نگاهی آسمانی رنگ و نور
چشم من با تابش خورشید صحرا آشناست
در سکوت شب، نوای عشق...
دانم ای مـادر میان کـوه و دشت
این تو بـودی دوش تا دوش پدر
کـردی از هـر آرزوی خـود عبـور
تـا ببـینـی شـادی دخـتـر، پسـر
من که میدانم زمان با تو چه کرد
کاینچنین موی سپید آمد به سر
دانـم از کـوه و کمـرهـای طـویل
حـاصـلی نامـد بـهجـز درد کمـر...
بی رحم ترین قطعه پائیز چنین است
باران ببارد، شعر بسازد اما تو نباشی ...
مرا ببوس
جسورم کن،
در این روزهای طوفانی
افق تاریک
دنیا تنگ
نومیدی توان فرساست
میدانم
ولیکن ره سپردن در سیاهی،
رو به سوی روشنی زیباست، میدانی!
به شوقِ نور در ظلمت قدم بردار
به این غمهای جان آزار دل مسپار
که مرغانِ گلستانزاد
که سرشارند از آواز آزادی
نمیدانند هرگز لذت و ذوق رهایی را
و رعنایانِ...
خیال دیدنِ تو امشب به دل نشست
ولی دریچهی چشمم به خواب بسته شد...
صدای پای تو میآمد از نسیم،
که در سکوتِ شبم، هزار قصه شد.
چه باک اگر که جهانی رها کنند مرا
به خنده زمزمه در گوشها کنند مرا
شبی دو چشم سیاه تو را به من بدهند
چه غم، که یک شبه صاحب عزا کنند مرا
تو در وجود منی، پس چگونه میخواهند
که از وجود خودم هم جدا کنند مرا ؟
بعید...
گفته بـودی خواهم آمد صبـحِ فردا پس کجایی!
ای که مهرت در دلم پر شورو غوغا پس کجایی!
دوریـت جــانِ غـــزل ها را به جانت کرده زخمی
مـرهـــمِ زخـمِ دل و جــانِ غــزل ها پس کجایی!
مَـــــه گرفــته آســـمـانِ آبـی و صـــــافِ دلـــم را
در شـــبِ تنـهایــی ام ای مــاهِ...
همراه با نسیم،
کوچهها را گشتم،
تنهایی را زندگی کردم،
و در پیِ عطری که از خاطره میآمد،
ردی از تو جستوجو کردم ،
شاید :
سایهای از خندهات
پشتِ پنجرهای پیدا شود.
هر غروب
چشمهایم را
به راهِ بیانتها دوختم،
اما باد
تنها برگهای زرد را
به آغوشم میریخت،...
آینهها چرا به نگاهت غبار گرفت؟
با سردیِ نگاه، کدام دل را شکستهای؟
خورشید پشت پردهی اخمت نهان شده،
با سایهها چه باغ امیدی کاشتهای؟
گریه کردم
می رفتی و من هم برایت گریه کردم
هر لحظه دنبال صدایت گریه کردم
با هر قدم از من جدا می گشتی و من
با زخم درد بی دوایت گریه کردم
سر بر سر زانو نهادم تا نفهمند
آهسته در حال و هوایت گریه کردم
وقتی که زیر...
یادِ تو در این همهمهٔ شهر فراموش نشد
گرچه صد تیرِ بلا سهمِ دلِ ما شده بود
آتشی در دل من بود که خاموش نشد
با همه طوفِ بلا شعلهٔ آن وا شده بود
شب که آفاق پر از سایهٔ اندوه تو شد
چشمِ من تا سحر از شوق تو...
پرواز اگر از من به بیمن برسد، زیباست
آنجا که جهان، جلوهای از خویش نخواهد داشت
بوسه ای را بِگرفتَم،مَن زِ یاقوتِ لَبَش
چَشم وا کردم و دیدَم خواب است،طَعمِ لَبَش
ما آن اِتِّفاقیم که "نیم" رُخ داده ایم زِ خاکِ وُجود
واوِیلَتا که کُنون شِتابانِ نیمه یِ دِگَریم...
از ضعف به هر جا که نشستیم وطن شد
وز گریه به هر سو که گذشتیم چمن شد
جان دگرم بخش که آن جان که تو دادی
چندان ز غمت خاک به سر ریخت که تن شد
پیراهنی از تار وفا دوخته بودم
چون تاب جفای تو نیاورد کفن شد...
سـلامی ز عـاشـق به معشـوق زیبا
بـه مـهـروی تـابـان بـه دلــدار گیـرا
ارادت عـزیـزم! چطـورست حالت؟
چه خالیست جایت همینکـ در اینجا
بخـوانـم کنـارت بیـایـم سـریـعـاً
ز شــوقـت بگـیـرم اضـافـه دوتــا پـا
اگر قسمتت نیستم مشکلی نیست
امــانـت نـگــه دار ایــن نــامــهام را
عروس دگر گر که گشتی مخور غم...
#مرجان شهبازی (_چامه)
چشم در راهم بیا بگشا درِ این خانه را
وقت آن شد تا کنی آباد این ویرانه را
آن شراب دیدگانت مست می گرداندم
جام می، دارم بیا لبریز کن پیمانه را
چه آسون میشکَنی دل رو تو سینه
میگی که رَسمِ روزِگار هَمینه
چه سخته کندنِ دل از نگاهِت
تو میگی دیگه نیست چِشمام به راهِت
چه فرقی می کنه بود و نبودم
نباشی بی تو من بی تار و پودم
صدایی از رویِ لَبات نمیاد
نِگامُ دیگه اون نِگات نمی...
قضاوت می کنی ما را
قضاوت می شوی روزی
مسوزان سینه ما را
که روزی هم تو می سوزی
این مسلمانان مرا کشتند گو کافر کجاست
جانمازم را نمیخواهم بگو ساغر کجاست
کار من از مُهر و سجاده به میخانه رسید
خون من خوردند این مردم بگو داور کجاست
خضر با این عمر پا سابید و کامم تلخ کرد
راه تا میخانه کوتاه است اسکندر کجاست
اهل دل یا...
خویش را پیشتر از مرگ خبر باید کرد
در حضر فکر سرانجام سفر باید کرد
پیش ازان دم که شود تکمه پیراهن خاک
سر ازین خرقه نه توی بدر باید کرد
حاصل کار جهان غیر پشیمانی نیست
فکر شغل دگر و کار دگر باید کرد
نفسی چند که در سینه...