متن عاشقانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات عاشقانه
وفاבارܩ به چشمانت،
به آن لبخنـב زیبایت.
گمانم این بس و ڪافیست.
وفاבارܩ، وفاבاری؟
روزگارم تلخ شد، شبزندهداری میکنم
با غمِ دیرینه هر شب سازگاری میکنم
گاه از هجومِ غصههای بیامانِ روزگار
با خیالِ خندههای دور، یاری میکنم
در جوانی سهمِ من از زندگی اندوه بود
با قلم، از دردِ خود آتشنگاری میکنم
خنده از لب رفته و اشکم رفیقِ هر شب است
من...
تو قشنگترین فردی هستی که در روبه روی من قرار گرفته ای نمیدانی که وقتی شروع به خندیدن میکنی من دوباره متولد میشوم در دل با خود میگویم کاش همیشه آنطور برایم بخندی و باعث دل بردن از من شوی.تو آنقدر زیبایی که وقتی در چشمان قشنگت نگاه میکنم غرق...
شدم همآغوشِ مهری، آن دلآرامی که دیگر نیست
رسید از راه عطرِ او، ولی نامی که دیگر نیست
زدم سنگِ صفا بر سینه، تا شاید نفس گیرد
زمین و آسمانم گشت پیغامی که دیگر نیست
شدم جراحیِ روحی، میانِ زخمِ این احساس
شبیه ریشهی دردی، سرانجامی که دیگر نیست
شبانگاهان...
دیروز کاجی را بریدن
احساس کاج از اندوه کبوتران پیدا بود
---------------------------------------------------
عاشق که میشوی
صدای باران هم قصهی او را میگوید
و هر برگ که روی زمین میافتد
یادش را در دلت تازه میکند…
عاشق که میشوی
باد که میوزد، عطری از حضورش میآورد
و حتی سکوت کوچهها
پر از زمزمههای نام اوست…
عاشق که میشوی
هر نگاه، هر لمس، هر...
چشمانش تمام رویای من استـــــــــ
بمانی برایم ابد و یک روز قلبم
بمان و ببین شعله عشق را
که سوزاندی و دم نزد
گریاندی و صبوری کرد
و تکرار نخواهد شد
این چنین دوست داشتن
تا ابد و یک روز
لباسی
که آویزان کردم بر تنم
هنوز رد دستهایت را به خاطر دارد
این روزها دلم مثل شهری ویران است.
هیچکس از کوچههایش رد نمیشود
جز یاد تو.
گاهی فکر میکنم اگر تو نبودی،
چیزی از من میماند؟
یا همین اندک شعلهای که هنوز در دلم میسوزد
از نگاه تو آمده؟
نمیدانم.
فقط میدانم تمامِ تاریکیها وقتی به تو فکر میکنم
کمرنگ میشوند....
دستم به بودنت نمیرسد
اما...
بگذار سربسته از دلم برایت بگویم
طوری دوستت میدارم
که هر شبانه روز
بیآنکه ببینمت
بیآنکه ببوسمت
بیآنکه لمست کنم
بودنیترین شخصِ جهانم شدهای...
من تو را آنگونه دوست میدارم
که بعضی چیزهای تاریک را دوست میدارند،
در خفا، میان سایه و جان.
من تو را بدون دانستنِ چگونه،
یا کِی، یا از کجا،
دوست میدارم؛
من تو را ساده دوست میدارم
بیهیچ مسئله و غروری.
من تو را دوست می دارم
و این...
روی خوش زندگی همین است
همین که کسی باشد
صبح را بخیرکند
شب را آرام پای فنجان چایت باشد
و ظرفهای روی میز را زوج کند
واقعاً چقدر زیبا میشود
وقتی به جای تشکر میگویی:
دوستت دارم
همیشه میابمت در آن
دلتنگیهای که آخرش اشک میشد
و امروز من
از همین دورهای دور
آغوش میگیرمت
شاید که احساسم کنی
شاید توام دلت تنگ شد
و قلبم امشب چه غمگینانه
خود را به در و دیوار اتاق میکوبد
درهای بسته ی قلبم
دیوارهای نم گرفته
و چه ناامیدانه مینشینم
و خود ،خود را به آغوش میکشم
افکار مجال آرامش نمیدهند
می رود به سوی تاریکی
در قبرستانی سیاه و تاریک
خود را به بالای سنگ...
میرقصیُ
میپیچد عطرِ موهایَت در باد
پرنده یِ کنجِ قفس
دلَش هوایی میشَوَد.
حرفی نداشتم واست در انتظار بمونم
بازم با قلب خستم برات غزل بخونم
با فکر تو برایم زمان مثل قفس بود
عشق تو و بقیش نفس پشت نفس بود
بس بود دیگه برایم به رویا چشم بدوزم
بدون هیچ گلایه بسازم و بسوزم
اندک امیدم به تو بسان یک نفس...
در هر نفس، جز تو چیزی نمیجویم،
تو، همه دنیای من، همهبهانهام...
تو را نگزیدم که با من اینچنین باشی
ننشسته از سر سفره دلم پا شی
تو را گزیدم ز بهر هزار عشق و امید
با دورنمایی به سوی دو قصر سپید
دو قصر سرنوشتی که ازان ما باشد
پر از خاطرات شاد و شیرین ما باشد
تو را نگزیدم که...
گاهی آنقدر به تو نزدیکم
که جهان
به اندازهی فاصلهی پلک زدنت
کوچک میشود
و گاهی چنان دور
که میانِ من و تو
هزار زمستانِ خاموش
قد میکشد
💌
گاهی فکر میکنم تو هرگز نخواهی دانست
من در این سالها چه چیزهایی ساختم.
نه فقط سفالهایی که زیر دستم شکل گرفتند،
نه فقط کلمههایی که از سکوت بیرون آمدند،
بلکه چیزهایی نامرئیتر؛
صبرهایی که ترک نخوردند،
شبهایی که آرام گذشتند،
و دل کوچکی که یاد گرفت
بیتماشاچی هم بتپد....
چشمانت...
همان بادامی های لعنتی که وقتی نگاهم می کردند، انگار همه ی دنیا جمع می شد توی مردمکشان.
هنوز یادم هست آن لحظه ای را که درست قبل از بوسه،فقط نگاهم کردی؛
نه حرفی بود،نه قولی...فقط آن نگاه ،که بی صدا می گفت: "بیا"
در برق چشمانت چیزی بود...
شکوفه یِ گیلاس
شبنم رویِ گُل
گنجشک میخواندُ میرقصد
عطرِ بودنت در هوا پیچید
عشق میخندد
آفتاب،پشتِ ابر جوانه میزند.
باران که آمد
پیراهن گلدارت را بپوش
چند وقت است دل
هوس بهار کرده است