شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
بهشت برین است ایران زمین
بسیطش سلیمان وشان را نگین
بهشت برین باد جان را وطن
مبادا نگین در کف اهرمن
بود تا بر افلاک، تابنده هور
ز بوم و برش، چشم بد باد دور
کسی کو به بینش بود دیده ور
جهان را صدف داند، ایران گهر
زمین سرخوش...
ای صبا با تو چه گفتند که خاموش شدی
چه شرابی به تو دادند که مدهوش شدی
تو که آتشکده عشق و محبت بودی
چه بلا رفت که خاکستر خاموش شدی
به چه دستی زدی آن ساز شبانگاهی را
که خود از رقت آن بیخود و بیهوش شدی
تو به...
به وقت حادثه سردار سربه دار شدیم
که ما همیشه علمدار اقتدار شدیم
اگرچه آینهها را به سنگ کینه زدند
هراس و بیم نداریم، بیشمار شدیم
اگرچه باد وزیده ست، گاهِ طوفان است
خبر دهید که آمادهٔ شکار شدیم
در این حماسه که عزم بلند ما جزم است
همه شعور...
برسان باده که غم روی نمود ای ساقی
این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی
حالیا عکس دل ما است در آیینهی جام
تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی
دیدی آن یار که بستیم صد امید در او
چون به خون دل ما دست گشود ای...
میشود من را به آغوشت کشی چون کودکی
شـانه ات باشد تمـامِ تکیه گاهم انـدکی؟
لحظه ای بنشینی و بنشانی ام نزد خودت
شیطنت های مرا ، عنـوان کنی ده تا یکی؟
می توانم ! باز از خـوردن زمین های دلم!
چندخطی با تو گویم آنچه گشته حاصلم؟
از میـان...
سوزِ دلی دارم که می گیرد قرارت را
شاید به این پاییز بسپاری بهارت را
بوی تو در پیراهنم جا مانده می ترسم
یک هرزه باد از من بگیرد یادگارت را
آیینه، شد صد تکه اما باز هر تکه
از یک دریچه رنگ زد نقش و نگارت را
مجنون تر...
حیرتم را بیشتر کن تا بپرسم کیستم؟
آنکه در آیینه میبیند مرا من نیستم
سایهای رقصنده بر دیوار پشت آتشم
جز گمانِ هست، چیزی نیست هست و نیستم
خاطرات رفته را چون خواب میبینم ولی
کاش در جایی به جز کابوس خود میزیستم
در مقامات تحیر جای استدلال نیست
عقل...
ای کاش بجز رنگ خدا رنگ نباشد،
در ملک خدا فقر و بلا ، جنگ نباشد
ای کاش که در سینۀ کس غصّه نبینند
با این همه نعمت ، دل کس تنگ نباشد
ای کاش وفا جای جفا شیوۀ ما بود
اندیشۀ کج ، حقه و نیرنگ نباشد
ای کاش...
نسبت شاعری به من دادی
کاش دشنام میفرستادی!
«عاشقم»، عاشقی که در غم عشق
لذتی یافت بهتر از شادی
منِ تنها اسیر تنگم و تو
ماهی آبهای آزادی ...
از پریزادگان و سنگدلان
دل ربودی و آدمیزادی
گرچه یادی نمیکنی از من
رفتی و تا...
خدا دوست دارد به وقتِ اذان
به باریدن رحمتِ حق از آن
ببیند که عبدش ز جان با شتاب
بگوید به دل دعوتش را جواب
همانطور که بنده به وقتِ نیاز
فتد بر درِ ربِّ بنده نواز
صحابِ کرم دامنش را تکاند
به هر کوی و برزن سخاوت چکاند
به روی رخم قطره ای چکّه کرد
دلم را به شوقِ تو صد تکّه کرد
و هر تکّه اش نقشِ الله شد
میانِ من و آسمان راه شد
به عشق تو هر شب قلم می زنم
به همراهِ یادت قدم می زنم
سری هم بر این باورم می زنم
هُوَالحق به طاقِ درم می زنم
لاله این چمن آلودهٔ رنگ است هنوز
سپر از دست مینداز که جنگ است هنوز
فتنه ئی را که دو صد فتنه به آغوشش بود
دختری هست که در مهد فرنگ است هنوز
ای که آسوده نشینی لب ساحل بر خیز
که ترا کار بگرداب و نهنگ است هنوز
از...
آن دلآرام که دل آینهدار رخ اوست
دوستش دارم و داند که ورا دارم دوست
مرغ دل صید شد از تیر نگاهش زیرا
آن کمانکش مژه اش تیر و کمانش ابروست
چشم مست سیهش رهزن هوش و خرد است
دام دلها شکن طرهی آن مشکینموست
بر لب جوی فرحزاست بسی...
سوزِ دلی دارم که می گیرد قرارت را
شاید به این پاییز بسپاری بهارت را
بوی تو در پیراهنم جا مانده می ترسم
یک هرزه باد از من بگیرد یادگارت را
آیینه، شد صد تکه اما باز هر تکه
از یک دریچه رنگ زد نقش و نگارت را
مجنون تر...
میشود من را به آغوشت کشی چون کودکی
شـانه ات باشد تمـامِ تکیه گاهم انـدکی؟
لحظه ای بنشینی و بنشانی ام نزد خودت
شیطنت های مرا ، عنـوان کنی ده تا یکی؟
می توانم ! باز از خـوردن زمین های دلم!
چندخطی با تو گویم آنچه گشته حاصلم؟
از میـان...
تا آفتاب میرود و صبح میدمد
عاید به خیر باد صباح و مسای تو
یارب رضای او تو برآور به فضل خویش
کو روز و شب نمیطلبد جز رضای تو
احساس قشنگی ست که در بند تو باشم
مفتون نگاه و لب و لبخند تو باشم
باران بزند ،برگ برقصد تو بخندی
من منتظر صحبت چون قند تو باشم
تو ابر گهر خیز و گهر ریز لطیفی
ای کاش که الوند و دماوند تو باشم
همتای تو کس نیست تو...
❤️ﺩﻝ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻡ ﺩﯾﮕﺮ ﭘﺸﯿﻤﺎﻧﻢ ﻧﮑﻦ
ﻣﻦ ﻣـــﺴﻠﻤﺎﻧﻢ ﻣﺮﺍ ﺑﯽ ﺩﯾﻦ ﻭ ﺍﯾﻤﺎﻧﻢ ﻧﮑﻦ
🕊️
ﮐﺎﻓﺮ ﺑـــــــــﯽ ﺩﯾﻦ ﺑﺤﺎﻝ ﻣـﻦ ﺗﺮﺣﻢ ﻣﯿﮑﻨﺪ
ﺷﯿﻄـــــﻨﺖ ﺑﺲ ﮐﻦ ،ﻣﺮﺍ ﺑﺎﮐﻔﺮ ﺩﺭﻣﺎﻧﻢ ﻧﮑﻦ
🕊️
ﺩﻟﻨـــــﺸﯿﻦ ﺑﻮﺩﯼ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﻧﺎﺯﻧﯿﻦ ﺑـﻮﺩﯼ ﻭﻟﯽ
ﺍﯾﻦ ﭼﻨﯿﻦ ﺑﺎ ﻏﺼﻪ ﻫﺎ ﻫﻢ ﻋﻬﺪﻭ ﭘﯿﻤﺎﻧﻢ ﻧﮑﻦ
🕊️
ﮔــــــﺮ ﺩﻣﯽ...
به مشهد می روم درمان کنم درد دلم را
به سلطان خراسانی بگویم مشکلم را
به زخم غصه هایم چاره ای پیدا نکردم
مگر آقا بفرماید شفای عاجلم را
محبت را گدایی می کنم از مهربانم
به سمتش می گشایم دست های سائلم را
خودم را قاب می گیرم کنار...
«به نام خدای کلمهها»
دنیا اگر مجال پریدن به ما نداد
سقفی بساز کنجِ قفس عاشقی کنیم
حتما قرار نیست که شیرین بماند عشق
گاهی بناست تلخ و ملس عاشقی کنیم
و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم